نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
پدر مرا ببخش..
نویسنده : - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پدر

مرا ببخش ..

اگر نه آن شدم که خواستی

ولی تو از محبتت ؛

ذره ای به من نکاستی

پدر ترا سپاس

که مرد بوده ای به راستی ..

پدر مرا ببخش

 که سالهاست

گیسوان وحشی بلند خویش را

نبافتم ..

چرا که چون

دو دست مهربان تو

برای بافتن, نیافتم

پدر مرا ببخش

که سر به راه نیستم

ولی بدان ز دوریت

هزار هزار شب

گریستم ..

پدر مرا ببخش

که سالهاست

چهره ترا ندیده ام

ولی بدان که در خیال

تک تک خطوط چهره تکیده ترا کشیده ام ..

پدر..

پدر ..

کداممان مقصریم

منی که رفته ام به سوی سرنوشت خویش؟

یا که سرنوشت من

که بازی زمانه ای نبوده بیش؟

پدر تمام سهم من ز دیدنت

نگاه کردنم به عکس بوده است

وبغض قورت داده ام

پس از دقیقه ای سکوت و مکث بوده است ..

پدر

اگر کبوترت

ز بام خانه پر کشید و

  برنگشت

ولی همیشه یاد خانه بوده

 وقت پر کشیدنش

به سوی دشت ..

پدر چرا من اینچنین شدم؟

چرا سوار

بالهای آهنین شدم؟

چرا گریخته

ز قید خانه

بند سرزمین شدم؟

چرامن ایستاده

روی پای خویش در مسیر غربتم؟

چرا همیشه فکر پیشرفت

فکر سرعتم؟

پدر

مرا به آه خود

تباه کن

به جرم این خیانتم ..

پدر

برایت از جوانی ام نگفته ام

قطار خالی جوانی ام

به سرعت عقاب رفت

لباس پاکی ام

ز بس دوباره شستم آب رفت

و ساعت نجابتم

همیشه صبحهای زود خواب رفت

پدر

جوانی ای نکرده ام

حسرت نگاه دزدکی مرد عاشقی

هنوز

 مانده پشت پرده ام ..

پدر

بگو که باختم

نگو برنده ام !

پدر مرا ببخش

اگر گناه من

به جز به باد دادن امید و آرزوی تو نبود

پدر ..

به صبرت احترام

به طاقتت درود ..

.

.

نادیا سایا








 
 
کلید..
نویسنده : - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
 

میان دستهای تو قیامتی ست
قیامتی عجیب
چرا که دوست داری ام
نمیدهی مرا فریب
میان دستهای تو حکایتی ست
به قدر یک کتاب
چرا که دوست داری ام
نمیزنی نقاب
میان دستهای تو زنیست
که از هجوم چشمها به تو پناه برده است
زنی که عاشق است
سرسپرده است
زنی که بیخبر شبانگهان به خواب
صدهزار مرد رفته است
ولی به جز تو
هیچکس
به پیکرش نبرده دست
میان دستهای تو
گلی ست
که میپراکند به خانه عطر کاج
که میشود تمام زخمهای ساقه اش به
مرحم نوازشت علاج
میان دستهای تو عروسکی ست
که از میان باجه های شیشه ای فرار کرده است
و چشمهای تیله ایه باز خویش را
فقط
به وقت لای لایی تو بست
میان دستهای تو منم
که میخورم قسم
میان دستهای تو کلید کوچکی ست
که چون امانتی بزرگ
به عالمی نمیدهم
چراکه من فقط
به دست آن کلید
باز میشوم!
.
.
.
نادیا سایا


 
 
چه راست گفت..2
نویسنده : - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

انگار وقتی آدم میخاد

یه کار خلافی بکنه همه عالم

یهو زل میزنن بهش!!

نه !

اینطور نیست یا خودمون چون

به خودمون شک داریم

اینو فقط حس میکنیم

یا اینکه چون داریم یه کار غیر عادی میکنیم

رفتارمونم غیر عادی میشه

و همین تغییر رفتار محسووووس

باعث میشه همه زل بزنن به ما!

خلاصه هرچی بود که با هزار بدبختی

طبقه هارو دونه دونه اومدیم بالا

لباسامونو عوض کردیمو

منتظر شب شدیم!

نمیدونم چرا فکر کرده بودیم

 باید تو شب

مشروب خورد؟!!!

خوب اولین بار بود دیگه!

اما بعدها یه کشف بزرگ کردم:

هر چی زودتر مشروب خوری شروع بشه

اونروز زودتر شب میشه!!

خلاصه

شب فرارسید

درو از تو قفل کردیمو

یه لاو موزیکم گذاشتیمو

با بساط آجیلی که از تهران

رسیده بود میزی چیدیمو

هیجان زده باتل مشروب رو

روی میز گذاشتیم

گیلاسم که بلد نبودیم چیه

همون لیوان سفالیا که

توش آب پرتقال و شیر میخوردیمم!!

گذاشتیم پهلوش

وااااااااای الان که یادم میاد

دلم برای معصومیت از دست

رفته ام میسوزززززه!!!!

عکس روی لیوانا باحال بودن

چون با دوستم سِت خریده بودیم

دوتاییش قرمز بود

ولی برای اینکه با هم قاطی نشن

مال من روش عکس باربی داشت!!

مال اون میکی موز!!!

آخر بچه مثبت!

آآآآآخ دکتر!!

کاش بودی و میدیدی نسخه جالبتو

واسه کیا پیچیدی!!

فکر کنم اگر میومد و ما دوتا هالو رو تو اون وضعیت

اسفناک میدید

انقدر دلش میسوخت که

باتلو از پنجره پرت میکرد بیرونو

به ما هم میگفت:

پاشین برین عروسک بازیتونو بکنین

دوسه تا اسپرین بچه هم

میذاشت کف دست من

میگفت:روزی یه نصفه بخور!!

اول یه پسته گذاشتم دهنم

یکی هم پوست کندم دادم دست رفیقم!

حالا نگو دارم مرام عرق خوری رو

بجا میارمو خودم خبر ندارم!!!

نگو از همون موقع ها هم استعداد

عجیبی در انجام وظایف غیر شرعی

داشتم!!

البته این قضیه مال گذشته چندان دوری نیست

سالهایی که از روش رفته

به اندازه انگشتای یک دسته

ولی با همین دستی که

الان اصلا نمیلرزه!

توی یک لحظه پاروی دیو ترس

گذاشتمو

باتل و برداشتمو

زل زدم به درش!!

درش خیلی راحت تر ازونیکه فکرمیکردم

باز شد!

چون اون مشروبایی که باز کردن درش

مخلفات خاص خودشو داشت

اینی نبود که تو دست من

بود!!

چشای دوستم از ترس گشاد شده بود

چشای خودمو ندیدم ولی فکر کنم

مال منم از ترس زده بود بیرون

دوستم گفت:

اول واسه خودت بریز

منم گفتم نه!

با هم میریم بالا!

البته اونموقع بلد نبودم بگم میریم بالا!!

لیوانای مکش مرگ مارو گذاشتم پهلو همدیگه و با

وجود لرزش دستها

و تاری چشمها

سعی کردم یک اندازه

بریزم!!

حالا نگو اینم جزو مرامای یه ساقیه

متعهده!!

دوستم گفت حالا چیکارکنیم؟

منم که از هیجان مریضیم یادم رفته بود گفتم:

میگن مزه اش تلخه!

ولی تو دهنمون نیگهش نمیداریم تا

تلخیشو نفهمیم!!

(ایییییییییییییول خودم!!!!)

تو خونم بوده انگار میگن بعضی چیزا اکتسابی نیست ذاتیه!!

دوستمم یه چیزی از خودش بروز داد

گفت:اگرم دیدیم تلخه زیاد

از همین آجیلا زودی میخوریم که

طعم دهنمون عوض شه!!!!

حالا اونموقع بیچاره بلد نبود بگه:

مزه!!

اما با تمام وجود مطمینم که

الان هر جا هست

همه این چیزا رو یاد گرفته!!

بقیه در پست بعدی

 

 


 
 
چه راست گفت..1
نویسنده : - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یکماه بعد بهم گفتن:

فردای روزیکه منو فرستادن اروپا برای ادامه تحصیل

یا شایدم یکی ازدلایلش این بود

که تو دوسه تا مدرسه که

مورد نظر خونوادم بود از

جمله همون دبیرستان سال قبل

دیگه بدلیل مهر زردیکه

تو پروندم بود!!!اسممو نمینوشتن

دوستام داشتن تو حیاط مدرسه

گریه و زاری میکردن

از رفتن من!!

که یکهو خانوم مدیر دبیرستان

که هییییییییییییچوقت

دل خوشی از من و شیطنتهای

عجیب و غریبم نداشت

با خوشحالی در حالیکه لبخند

پیروزمندانه ای روی لبان

هرگز بوسیده نشده اش داشت

به طرف دوستان من میره و میگه:

چرا سر کلاس نمیرین؟

دوستام میگن:

نمیریم دیدین همین شماها

فراریش دادین؟

اون خودش نمیخاست بره

نذاشتین تو وطنش بمونه پیش دوستاش باشه

سرنوشتشو تغییر دادین!

خانوم مدیر میگه:

مگه کجا رفته؟در صورتیکه خبر داشته

من کجا رفتم!

یکی از دوستام میگه:

فرستادنش خارج درس بخونه دکتر بشه!

واون لحظه بوده که خانم مدیر اون

پیشگوییه تاریخیشو میکنه:

اون دکتر بشه؟!!

ههههههه اون آخر سر

خواننده میشه!!!

وااااااو خانوم مدیر تو اینو از کجا میدونستی؟

آره بعد از گرفتن دیپلم

به دانشکده دندون پزشکی دوباره

فرستاده شدم!!

ولی اونجاهم شروع به خوندن کردم!!

ماجرا ازین قرار بود:

یکهفته قبل مارو گذاشتن تو پانسیون

تو اون یکهفته هر روز و هر شب

کارمون پارتی گرفتن و جینقولک بازی بود

انگار نه انگار که ما از

چند روز دیگه میخایم

بریم سر کلاسو

رسما دانشجو بشیم

یکی از همین شبا که داشتیم میخوندیمو میرقصیدیم

من انگار بدون بالاپوش میرم تو

محوطه که قدم بزنم

و بعلت سردیه هوای بیرون

سرما میخورم وخودم بیخبر بودم

صبح که از خواب بیدار شدم

حس کردم نه...

انگار حالم همچینام خوب نیست

به هم اتاقیم که یه دختر باحال بود

یادش بخیر..

گفتم من مریض شدم انگار

اومد تبمو سنجید دید بببببببببببله

رو هزار وسیصده!!

دیدیم اگه خوب نشم دوروز دیگه

که کلاسا شروع میشه

وای به حالمه این بود که

شال وکلاه کردیمو

رفتیم دکتر

کاریکه شاید بعد از اون دوباردیگه بیشتر تو زندگیم

نکردم!!!

دکتره خیلی بانمک بود چشاشم سبز بود منو معاینه کردو

گفت :

برو این دواهارو بگیر

خوب میشی

انفولانزا گرفتی!!!

گفتم دکتر

من دو روز دیگه کلاسام شروع میشه

اگه اول کاری غیبت کنم

نمیشه که!

دستی به محاسنی که تک وتوک

داشت کشیدو گفت:

اهل مشروب هستی؟!!

گفتم : نه دکتر

من شیطونی زیاد میکنم ولی نه

در حد سیگار و مشروبو این حرفا

گفت:ولی اگر میخای دوروزه خوب شی

باید امتحانش کنی!

منم موقعیتم اِمِرجنسیییییییییییی!!!

زود قبول کردم!

خلاصه یادم داد یه ذره هم به گلو گوشم بمالم وشب

بخابم صبح عین نوزاد

تازه متولد شده

سلامتیه باز یافتمو

احساس کنم!

با حالت انزجارو ناخاسته به

دوستم نگاهی کردمو

بلند شدیم رفتیم

دم اولین کیوسک مشروب فروشی

با حالت خاصی که میکس

دلبهم زدگی و کنجکاوی و مجبور بودن بود

به شیشه های رنگ وارنگ و

شیک مشروبا با چشمای از حدقه بیرون زده

نیگاه میکردیم!

آخه کدومشو بخریم ما که بلد نیستیم

اینا با هم چه فرقی دارن!!

ولی دکتر سفارش کرده بود

مشروب سفید بالای 40%

بهتر جواب میده!!

بالاخره دلو زدیم به دریا و ناشیانه

یک باتل ودکا

خریدیم و چپاندیم توی کیف دستی

و هیجان زده وکمی ترس الود

به سمت پانسیون روانه شدیم..

بقیه ماجرا در پست بعدی

 

 


 
 
...از مد افتاده است
نویسنده : - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

حسادت

از مُد افتاده است

اینروزها

رقابت جای آنرا گرفته است

بعضی قدیمیها

خیلی عادات قدیمیشان

مثل حسادتشان

مثل مدل لباسهایشان

مثل سبک شعر و موسیقیشان

مثل مدل ماشینهایشان

با پیشرفته شدن

نسل جدید

باید بین خودشان محدود باشد

من به خواننده دختری

جدید

از نسل خودم با نهایت خوشحالی

ومحبت

پیام خوش آمدی عزیزم

امیدوارم موفق باشی

داده ام

و او هم برای من

یعنی با هم دست رفاقت دادیم

و از همه مهمتر

این جمله ها از زبان هر دوی ما

صادقانه و دوستانه بوده است

و هیچ معنای دیگری

پشتش نبوده است

بیایید از همدیگر

اگر لیاقت و حق آن را داشتیم

تعریف کنیم

و اگر خطایی دیدیم

دلسوزانه راهنمایی کنیم

چون گاهی انسانها خبر ندارند

در تاریکی ایستاده اند

باید شمع بدستشان داد

نه اینکه گفت:

صبر کن تا هوا روشن شود

اما قدیمیها

خبر داریم که اینگونه خوشبینانه

از ورود ما استقبال نکرده اند

اما نسل جدید افکار جدید دارد

با شنیدن و دیدن حرکات

از مد افتاده و نخ نما شده ای

چون حسادت

فقط باید ازین زاویه به قضیه نگاه کند:

ترحم برای ذهن سالخورده شان

و احترام به آنچه برای ما

به یادگار گذاشته اند

که ربطی به

اندیشه های امروزشان ندارد

ما فقط به هنرشان

احترام میگذاریم

و از هنرشان می آموزیم

ودر برابر برخوردهای گاهی ناپسندشان

مقابله به مثل نمیکنیم

درود به همه هنرمندان پیشکسوت

که شاید بعضیشان

مارا دوست ندارند

ولی ما دوستشان داریم

وبرایمان محترمند

و در حضورشان پاهایمان را

دراز نخواهیم کرد

:

نادیا سایا

 


 
 
خسته نیستم..
نویسنده : - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

نه..

خسته نیستم

نه از این عشق که هر روز و

هر ساعتم را پر کرده

نه از این دغدغه های بزرگ و کوچک

که گاهی از فرط درام بودن

به کمدی ختم میشوند..

کسیکه خود زندگی به او

درس می آموزد

روزی فرامیرسد

که او به زندگی درس خواهد داد..

من یاد گرفته ام

خسته نباشم

بخندم

حرفهای خوب بزنم

محبت دیگران را جبران کنم

وخودم را جای همه بگذارم

تا بفهمم این عمل از

کجای اندیشه

سرچشمه گرفته است

یاد گرفته ام

مصیبت هر چه که باشد

حتی مرگ عزیزی

پایان همه چیز نیست

بلکه آغاز به کمال رسیدن است

باید در آتش حوادث سوخت

تا سیمرغی شد

که سی پرنده شجاع

در وجودش پر میزنند

روزگار تا ذوب نکند

شکل نمیدهد

هیچ دیواری

مانع نیست

فقط رسیدن را سخت میکند

و وقت را عقب می اندازد

دو راه بیشتر وجود ندارد

یا باید ازان بالا رفت

هرچند دستهایمان زخم شوند

یا باید

انرا دور زد

اگر دیوار دیگری حایلش نباشد..

پس پاهای قوی لازم است

و دستهایی که زمخت تر از

زبری آجرهای دیوارند

من یاد گرفته ام

هر چه هستم

چه خوب چه بد

نتیجه دیوارهای بلندیست

که فاتحانه از آنها بالا رفته ام

پاهایم از زمین خوردنهای پشت سر هم

درد میکند

اما یاد گرفته ام

با لذت شکست دادن دیوار

درد پاهایم را

فراموش کنم

یاد گرفته ام

هر وقت زیاد سختی میکشم

دارم ساخته میشوم

هیچ آهنی زیر پتک های

آهنگر بیدرد نیست

باید در کوره ها

ذوب شد

ضربه پتک ها را

تحمل کرد

تا

آبدیده شد

یاد گرفته ام

تنها دو روز

فقط دوروز

از موفقیتهایم

لذت ببرم

نه بیشتر

جنگ بعدی همیشه در راه است

شکست از آن سربازانیست

که بعد از پیروزی

روزهای متوالی سرمست

باده گساری اند

یاد گرفته ام

هیچ ایستگاهی جای

همیشه توقف کردن نیست

باید سوار قطار بعدی شد

هیچ قطاری معطل دلبستگیهای من

در ایستگاه نخواهد شد

یاد گرفته ام

هیچ مشکلی بی راه حل نیست

فقط فکر کردن به آن کمی کلافه میکند

مانند ریاضی دانی که در حل

سخت ترین مساله

سرش را به دیوار میکوبد

چون میداند راه حلی هست

ولی باید پیدایش کرد

یاد گرفته ام

با تمام خستگی

بنویسم:

نه , خسته نیستم..

:

نادیا سایا

 


 
 
آمار خوشحال کننده..
نویسنده : - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

طبق اماریکه توسط دوستان بسیار خوبم

بدستم رسیده

همه چیز خیلی به سرعت داره پیش میره

در عرض همین ده روز یک میلیون و پونصد و ده هزار بار

تا ساعت 5:17 pm

به وقت لوس انجلس

اسم وآهنگم در گوگل سرچ داشته

که این در این مدت کوتاه

باور نکردنیه...

اگر کسه دیگه یی جای من بود امار کسای دیگر رو با این

رقم مقایسه میکرد و مینوشت

اما من هیچوقت اینکارو نمیکنم

چون قصد من مسابقه دادن یا خود نمایی نیست

و هرگز نخواهد بود

من همیشه سعی میکنم

اندیشه ام رو ازین لایه های

پست غیر انسانی ذهن

بالاتر ببرم

نمیذارم روحم آلوده اینجور افکار زمینی بشه

از ایمیلها و نظرات خصوصی که برام میاد هم

متوجه میشم که چقدر مردم

کارمو دوست داشتن

چقدر خوبه که یه لحظه هایی تونستم

دلهایی رو شاد کنم

و سهمی تو لحظه های بخصوص مردم داشته باشم

فقط میتونم بگم خوشحالم

که مردم اون عشق واقعی رو حس کردن

عشقی که باهاش ترانه رو نوشتم

عشقی که باهاش تو استدیو این کارو خوندم

و عشقی که توی ویدیو

اونهمه خستگی رو از نگاهم محو کرد

و نذاشت کسی متوجه اش بشه

چقدر خوبه وقتی کسی میگه

دوست دارم موفق باشی کارت خوب بود و ...

تمام خستگیه این چند سال تلاش

داره کم کم از تنم در میره

کاش میشد انقدر صدام قدرت داشت تا داد بزنم

بگم: مردم عزیزم از همتون متشکرم

مرسی که منو دوست داشتین

مرسی که درکم کردین

مرسی که احساسمو فهمیدین

مرسی که قبولم کردین

من تلاشمو بیشتر میکنم

تا همیشه ازم راضی باشین...

تمام این حرفها و عکس العملها خوشحال و از همه مهمتر

امیدوارم میکنه

اما ته دلم میدونم که

من نیستم

خداست...

هر انسانی از بدو تولد از طرف خداوند

استعدادی رو هدیه میگیره

 وباهاش دنیا میاد

هر کسی در کار خودش مستعده

ولی اونکه (البته نه من)با استعدادش کمی مطرح تر میشه

فقط سعی کرده هدیه خداوند رو

در خودش پرورش بده

وقتی یاد زحماتی که در این راه از دوران

بچگی تا الان کشیدم

یاد پستیها و بلندیها

یاد زمین خوردنهای ناحق

یاد ...خیلی تلاشهای سخت در راه هدفم

که به مرور خواهم نوشت

به این نتیجه میرسم

که خداوند وجود داره

همین...

ولی یک وقتایی دیر میاد

یه وقتایی کم میاد

یه وقتایی کس دیگرو

جای خودش میفرسته

اما بالاخره ... میاد..

همه انسانها زیبایی رو درک میکنند

اما هنرمند (بازم البته نه من) کسیه که

انگار کاینات دستشو میگیره

و به یه جاهای ناشناخته روحانی میبردش

و رهاش میکنه...

هنرمند موفق کسیه که بتونه اون چیزهایی که در اون

سرزمین عجیب

با چشم دلش دیده رو

به شیوه ای نو و خوشایند برای همه

بیان کنه

یعنی سوغاتیهای خوبی براشون بیاره

من دوچیز رو از اول بنیان کار هنریم گذاشتم

گفتم به خاطر عشقم به این کاریکه

براش بدنیا اومدم

همه جور از وجود خودم مایه میذارم

بدون شکایت چون عاشق که

شکایت نمیکنه..

اما برای رسیدن به

هدفم

دوتا کار رو هرگز نخواهم کرد:

یکی شرافتم رو نخواهم فروخت

دیگری اینکه برای بالا رفتن

پاهامو روی کمر خم شده

کسی نخواهم گذاشت

من تار تار موهای سفید پیشکسوتهامو

که هنوز هیچ کدوم به گرد پاهای اونها

هم نمیرسیم

میبوسم

اونها یک عمر زندگی رو پای ادامه دادن موسیقی و هنر

ایران گذاشتند

آیا کسی میتونه با تمام این سالها

برابری کنه که بخواد در

حضورشون مدعی بشه؟

من به تمام جوونایی که تازه وارد این کار شدن احترام میذارم

و هر بااستعدادی

که واقعا برای این کار خلق شده رو

تحسین میکنم

از موفقیتهاشون شاد میشم

واز خدا میخام به هممون کمک کنه

تا سربلند بشیم

و نور خود شناسی و از همه مهمتر

انسانیت رو در دل همه ما

 روشن کنه

تا ما بتونیم بیشتر

از کارهای خوب همدیگه

لذت ببریم

هنر غذای روح ماست

نذاریم روح هامون

گرسنه بمونن

همه رو دوست دارم

حتی اوناییکه شاید منو

دوست نداشتن ولی نمیگن..

خدا وند دست هممون رو خواهد گرفت

اگر وجودمون لبریز از عشق بشه..

 

 


 
 
این دیوونگی نیست؟!!
نویسنده : - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

هر جا میرم حرف تواِ و من سکوت میکنم..

از همه جا صدات میاد و من گوشامو میگیرم..

همه دربارت نظر میدن و من فقط سرمو تکون میدم..

توی همه سایت ها میرم و به

البومت که نشنیدم رای میدم...

حتی صدای اسپیکرم رو میبندم

مبادا سایتی به محض ورود صداتو پخش کنه...

و من بشنوم!!

همه جا تو نظر سنجی ها برات کومنت مثبت میذارم

چون میدونم واقعا کارت خوبه اینکارارو میکنم

چون من ازینکه مردمو گول بزنم بدم میاد

حتی اگه تو باشی

هر جا مخالفی بر علیه تو حرفی میزنه به نفع تو توجیهش

میکنم..

هر جا حسودی بدون اینکه حرفاش پایه منطقی داشته باشه

ازت بد مینویسه

چندین خط با منطق جوابشو مینویسم و حمایتت میکنم...

چون بعضی از انتقادها همون طور که خودت

در مصاحبه ات گفتی

پایه و اساس نداره و فقط جنبه تخریبی داره

ادمایی که کارهای یه هنرمندو دوست دارن و گوش میدن

اما بیدلیل..

آره بیدلیل ازش انتقاد میکنن!!!

چون خودشونو....میدونن

اون واژه رو نمیگم چون معلوم میشه کی هستی!!

من مثل خودت عاشق انتقادم

منتقد واقعی آدمو رشد میده

چون فکر میکنی میبینی استدلال هاش درسته

پس تو واقعا اشتباه کردی

ومیری خودتو بالا میکشی

و به ترتیب منتقد واقعی بعدی ترو همینطوری

میبره بالاتر...

اما....

امان از بقول تو ....نماها

که فقط یه ژست میگیرن

آدمای توخالی و بی اطلاع

که حتی ازینکه تو خلوت خودشونم یه کتاب بخونن و

سطح اطلاعاتشونو بالا برن هم

میترسن!!!

نکنه یکی از پشت پنجره ببینه ما در مورده یه چیزی کم میدونیم

داریم خودمونو آپدیت میکنیم

اونوقت بد میشه!!!

پس همونجا میمونن و فقط جمله بافی میکنن

منتقدی که اطلاعاتش کمه

منتقد بیسواد

منتقد بیمار وتوهم زده

تبدیل میشه به یه

منتقد بیدلیل و حسود!!!

امااااااااااان

من سعی میکنم برای تو با اینها بجنگم

سخته آدمیکه خودشو به خواب زده

بیدار کرد..

ولی جالبه من در مورد خودم

اصلن اینطور نیستم

یعنی اگر یه منتقد حسود و توخالی

بخواد نقدم کنه

برام بیتفاوته

چون اینا دیگه تو جامعه نخ نما شدن

نسل ما منتقد واقعی رو خوب تشخیص میده

بگذریم...

نمیخوام بگم وسوسه نمیشم

وخصوصن بعد از اینهمه تعریفایی

که بگوشم میرسه

ولی میدونی

من خیلی سرسختم

اگر تصمیم بگیرم کاری رو بکنم

و اگر هم تصمیم بگیرم کار ی رو نکنم

فرقی نداره اگر فقط تصمیم بگیرم

تمومه!!

وسوسه نمیتونه تسلیمم کنه

کارهاتو نمیخوام گوش کنم

ولی شبانه روز به هر طریقی

دارم حمایتت میکنم

هر چی که از دستم بربیاد...

این دیوونگی نیست...؟؟!!!


 
 
خانوم عاشق..
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

با اینکاری که امروز برای تو کردم

دیگه باورم شد عاشقتم...

آخه من از این سر دنیا هم

به فکر تو ام؟

و انقدر هواتو دارم؟

اقلن یه بار دیگه خودمو به خودم ثابت کردم

به تو که...

مهم نیست..

اینکارم جلوی بزرگترین ضرری که ممکن بود به تو

وارد بشه رو گرفت

میدونی اون لحظه تمام بدنم...دستام...همه وجودم

داشت میلرزید

تا بتونم ترو نجات بدم..

و اصلن مهم نبود که تو بدونی اون آدم

من بودم!!

اصلن هم مهم نیست که هیچوقت بدونی

فقط مهم این بود که به عشقم

کمک کنم

_خانوم الان اونجا نصفه شبه شما تا الان بیدار بودین؟

:بله میخواستم پیگیر همین مساله باشم!

_شما لطف خیلی بزرگی در حق...کردین ممنون

:نیازی به تشکر نیست من باید این کارو میکردم!

_الو...اسمتونو میگین؟

:ناشناس!

_خانوم ناشناس؟؟؟..

میدونم که بعد از قطع کردن گوشی

اگر یه ذره احساس تو وجودش باشه پیش خودش میگه:

خانوم ناشناس نه

خانوم عاشق!

چون فقط یه عاشق میتونه

از دورترین نقطه دنیا

تا دیر ترین ساعت شب بیدار بمونه

و بدون اینکه

بخواد کسی بشناسدش

از عشقش

حمایت کنه...


 
 
تبریک میگم..
نویسنده : - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
رابطه ها بی قانونند..
نویسنده : - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

به نظر من و فقط به نظر خود شخص من

رابطه ها هیچ قانونی ندارند!!

برای همین همه در بدست آوردن

یک منطق یا مرجع خاص برای رابطه ها

سرگردانند...

ما انسانها همیشه دوست داریم خودمونو

به چیزی معتقد کنیم

و ایمان بیاریم که بهترینه

محکمه بی عیبه مثلش هیچ جا نیست

و دیواراش قرصه

و میریم بهش تکیه میکنیم

چون همه دنبال آرامشیم بعد از اینهمه سرگردانی

حالا مهم نیست این دیوار واقعن محکمه یا نه

همینکه بعد از اینهمه دویدن

یه جایی برای استراحت و تکیه کردن پیدا میکنیم

یه مدت آروم میگیریم

اما وقتی دیوار ترک خورده پشتمونو خالی میکنه

میگیم:ای وااااااااااااای اینم که سست بود

البته توی دلمون میگیم

چون انقدر تعریفشو پیش همه کرذیمو

به همه توصیه کردیم که اونها هم بشن مثل ما

که دیگه رومون نمیشه

بگیم:نه

من اشتباه کردم!!!

اگر بتونیم بفهمیم رابطه ها بیقانونند

نه سقفی رو سرمون خراب میشه

نه دیواری پشتمونو خالی میکنه

نه حرفامون جلوی همه دوتا میشه!!!

همه چیز تا وقتی هست ...هست

وقتی نیست...دیگه نیست

شکسپیر گفت:بودن یا نبودن

هیچ چیز در این دنیا ازین قاعده جدا نیست..

من میگم:هرچیزیکه هست...میتونه یه وقتی هم دیگه نباشه!!!

هر چیزی هم که نیست...میتونه باشه

اما اگر در حدو اندازه ما باشه!!

ما در حد درازیه دستامون میتونیم

به چنگ بزنیم به آسمونو ستارمونو بگیریم

اگه دستای کوتاهی داریم

باید از خیر دورترین ستاره بگذریم

چرا که از کجا معلوم

بلندترین نردبونها

که بنظر ما فاصله ما و ستارمونو کم میکنن

مارو ازون بالا به زمین نکوبن؟؟

اینکه بتونیم با خودمون کنار بیایم که با دستهای کوتاه

دورترین ستاره رو آرزو نکنیم

به ما آرامش میده..

دایم با رویایی که در واقعیت هرگز

هرگز براورده نخاهد شد

زندگی نمیکنیم

آرامش یعنی:

اول اندازه خودمونو بشناسیم

بعد بدون پرسه زدن در رویا های خوش آیند دست نیافتنی

برای چیزهاییکه وجود داره

کساییکه قابل دسترس ما هستن

وقت و انرژی بذاریم

و هر روز صبح که بیدار میشیم

یه نیگاه به اندازه دستامون بندازیم

که به مرور درازتر میشن

اما نه اونقدر که ما دلمون میخاد...

 


 
 
نادیا سایای واقعی...
نویسنده : - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
هم نگرانم هم...
نویسنده : - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

دیروز آ برادر پ بهم زنگ زد بعد از ظهر بود تو خودم بودم

گفت واست یه سورپرایز دارم برو ایمیلتو چک کن

گفتم چی؟

گفت:( دموی آهنگای...رو برات میل کردک برو حالشو ببر)

یک لحظه تمام تنم داغ شد یا سرد شد اصلن نمیدونم چی شد

اصلن یادم نیست چی شد

فقط شنیدم که میپرسید:چته نادیا الو الووووووووو

گفتم من گوش نمیکنم چرا فرستادی؟

گفت:( تو که دوست داشتی میخواستم بهت حال بدم)

چجوری باید بهش میگفتم که من قبلن گوش کردم وبه همین دلیل نمیتونم

دوباره گوش کنم؟؟

براش عجیب بود هی میپرسید چرا؟؟؟

اما این تازه اولشه

حالم از فردا بدترم میشه

مثل ادمی شدم که قراره از فردا از یه چیزی هِی فرار کنه

از یه چیزیکه همه جا هست

وهمین کارمو سخت تر میکنه

چند وقته که هر روز که به روز موعود نزدیکتر میشم حالم

بدتر میشه

آآآآآآآآآآآآه خدایا شکرت

همین حالا متوجه شدم روز موعود سه شنبه است...

باز دوروز دیرتر...بهتر

من قراره از سه شنبه از یه صدا فرار کنم!!!

صدایی که هر جا برم شنیده خواهد شد!!

وای به حال من..

امروز دوتا کار جدید به ذهنم رسید

البته فقط طرحش

دوتا ترانه با سبکی متفاوت با اهنگش

اما خدا میدونه تا از غالب فقط یک طرح بخواد یک آهنگ و ترانه رو به

تکامل رسوند

چقدر زحمت داره

ولی من برای این زحمت خلق شدم -زنده ام-و...نفس میکشم

این حرفارو که قرار ترانه های آینده منو شکل بدن

بگوش همه خواهم رسوند..

با تمام سختیهاش..

دیشب ساعت حدود یازده شب وقت خواب تازه متوجه شدم

تمام روز هیچی نخوردم!!!

حتی بعد از اون ورزشای سنگین روزانه

از کجا انرژی میارم نمیدونم؟!!

بعضی وقتا که خودمو اینجوری یادم میره

تازه میفهمم چقدر تو هنرم و شعرهامو دنیای موسیقیه خودم

غرقم...

یه وقتایی فکر میکنم اگر فقط چند تا ازین ترانه ها رو بتونم

ارایه بدم چقدر حرفهای ناگفتنی زده خواهد شد..

و چقدر شبیه ذهن خیلی از آدما خواهد شد..

اینجا فقط عاشق بود و پشتکار داشت

اینجا باید از خودگذشتگی کرد

اینجا باید از خیلی چیزها چشم پوشید

اینجا باید خودتو بذاری کنار

اینجا دنیای هنره...

هم نگرانم هم...

نمیدونم

ولی میدونم یه چیز دیگه ای هم غیر از نگران هستم

که نمیدونم اسمش چیه...


 
 
نادیا سایا-خبر داغ..
نویسنده : - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

دوباره اون درد کشنده لعنتی اومده سراغم

امانمو بریده

بقول دکتر تنها چاره اش تحمله

اینم از درد بی دوای من

دواش تحمله...

نه میدونم کی بسراغم میاد نه میدونم کی دست از سرم

ورمیداره

الانم دارم با احساس همین درد مینویسم...

امروز روز سوم ریلیز آهنگم بود

از هیچ چی خبر ندارم

استقبال انگار بینظیر بوده

اهنگ در سطح بسیار وسیعی توی نت پخش شده

تقریبا تو همه سایتهای موسیقی ایرانی

البته نه اورجینالش در دو روز اول

تا اینکه دیروز کمپانی اونگ نسخه اورجینالشو

بعنوان سینگل گذاشت رو سایتش

که امروز دیدم همه دوباره اورجینالشو گذاشتن

و بالاش نوشتن:این اهنگ قبلا با کیفیت پایین پخش شده

حالا نسخه اصلی رو دانلود کنید

جالبه!!

وقتی اسممو تو گوگل سرچ میکنم

چندین صفحه میاد از بالا تا پایین با این عبارت:

(نادیا سایا-خبر داغ)..

اره خبر داغ نادیا سایا..

شاید کسی ندونه برای خود نادیا سایا

این کلمه چقدر معنی میده..

توی یوتوب هم تو قسمت خود کمپانی تو این سه روز حدود

 هزار بیننده

وتو سایت اریا حدود هزارو پونصد بیننده داشته

کامنتها هم همه مثبت بودن

اما من هنوز هیچی نمیتونم بگم

هنوز زوده...خیلی زوده..

دیشب موقع خواب داشتم به این فکر میکردم:

حالا هر کس منو تو این ویدیو ببینه فکر میکنه

من الان خیلی خوشم

لااقل تنها نیستم

یا دارم یه جا خوش میگذرونم

یا اینکه پیش کسیکه دوسش دارمم..

یهو دلم گرفت..

این خواننده جدید ساعت یازده شب رفته تو رختخواب

وتک و تنها مثل هر شب

بالشتشو بغل کرده و خوابیده..

اصلا کسی باورش میشه من تنهام؟؟؟

اصلا کسی باورش میشه

نیلوفر چقد تنهاست؟

همون دختر خشگلی که تو ویدیوش انقد شیطونه و

دوست پسرشو با شوق بغل میکنه

تو زندگیه خصوصیش

اینهمه تنهاست..؟؟

نه.. مسلما نه..

یادفیلم بادیگارد اسطوره صدا ویتنی هیوستون بزرگ افتادم

صحنه ای که شب بعد از کنسرت

باشکوهش بعد از پرفورمنس کردن جلوی

چندین هزار طرفدار

تک و تنها میره تو رختخوابشو

یه خرس عروسکی رو هم بغل میکنه و... میخوابه

اونموقع که این فیلم اومد

 من خیلی کوچیک بودم

توی اروپا بودم با چن تا از دوستام

که بزرگتر از من

بودن رفتیم این فیلمو دیدیم

و تو اون عالم بچگی

من این صحنه دردناک و با همه وجودم

حس کردم

وروم خیلی تاثیر گذاشت

وهمیشه به اون تنهاییه تلخ

و عجیب!!

فکر کردم تا اینکه

چیزی شبیه اون حس سراغ خودمم اومد

البته فقط اون حس تنهاییش

نه حس بزرگیه کسی در جایگاه ویتنی هوستون بزرگ!!

 بارها و بارها این حس تنهایی

مخصوصا توی رختخواب

بسراغم اومده بود

اما دیشب..

معنای دیگه ای داشت

چون شاید خیلیها فکرشم نمیکردن

همون تنهاییه عجیب ..

امروز فیس بوکمو راه انداختم

یه وبلاگ هم زدم به نام:

(وبلاگ رسمی نادیا سایا)

البته برای بعدها هنوز که انقدر معروف نیستم

که کسی وبلاگمو سرچ کنه

بیشتر منظورم نقد

ویدیوم و ترانه ام و نوع اَکتم توی ویدیو بود

خودمونقد و بررسی کردم

البته بیشتر خودموتوضیح دادم

تا شاید اگر کسی یه روزی

به اونجا سر زد

کمی با من و کارم آشنا شه..

هنوز درد دارم..

همیشه اینجور موقعها که درد لعنتی میاد سراغم

دلم میخاست یکی پیشم بود و خودمو

یه کم واسش لوس میکردم

اما...

همیشه تنهایی درد کشیدم

و هیچکس پیشم نبوده

که حتی وقتی نمیتونم راه برم

کمکم کنه

انقدر ساعتها بیحرکت میمونم

تا...

دردم تموم شه..

من همیشه عاشق هر کس بودم

ازم دور بوده

انگار عشق فقط بمن سه چیز میده:

انتظار..

تنهایی..

دوری..

مرسی عشق

آفرین عشق

نیلوفر خیلی تنهاتر ازونیه که

مردم ازین به بعد

فکرشو میکنن...

 

 


 
 
ویدیوی : (خبر داغ )
نویسنده : - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
 

 

روز یکشنبه تاریخ 19 اپریل 2009

ساعت 9:7 دقیقه صبح

ویدیوی خبر داغ از تی وی پخش شد..

بینظیر بود..حسه خوبی بود

جالب اینکه من خودمم قرار بود با مردم همزمان ویدیومو ببینم!

اینم از سیاست های باحاله پ هست(مدیر برنامم) از دستش هیچوقت ناراحت نمیشم

چون به سلیقه اش اطمینان دارم

این ویدیو هر لحظه اش خاطره است

بیخوابی استرس خستگی

تویه اون شات که سرمو گذاشتم روی سینه یه پسره واقعن داشت خستگیم در میرفت

این ریلکسی توی چهره ام معلومه اگر کسی دقت کنه

شاته آخر بود شبم بود تویه بالکنه پنت هاوس..تمامه شهر زیر نگاهم بود

یک لحظه که سرمو گذاشتم روی سینش و چشم دوختم به شهری که داشت اون پایین

تویه نورها میدرخشید

احساس کردم دلم میخواد فقط بخوابم

یک آن پ بهم گفت:خوابت نبره..

بخودم اومدم دیدم فیلمبرداری تموم شده دارن وسایلو جمع میکنن

درباره یه اینروزا فقط میتونم بگم..اول یه راهه سختم..همین

دوستام همه هیجان زده از صبح باهام تماس گرفتن از ایران از اروپا از همه جایه دنیا

خیلی ها هم مسیج میدن

که متاسفانه بیاد نمیارمشون

منم وقتی برایه دوستام این اتفاق افتاد همین حسو داشتم

میخواستم بهشون زنگ بزنمو تبریک بگم

حتی از خوشحالی پای تی وی وقتی با دیدنشون اشک میریختم

حالا هم حاله دوستای عزیزمو میفهمم

ترانه یه اینکار هم طبق معمول ماله خودمه

امیدوارم همونطور که ترانه هام برای اولین آلبومه مهرشاد فوق العاده کار کرد

برایه خودمم کار کنه

(بابا تو دیگه کی هستی)..

که شاید در زندگیه هنریه مهرشاد خیلی تاثیر داشت

ولی در عوض بهم کم لطفی کرد

اسمم تویه آلبوم به عنوان ترانه سرای کارها(البته سه تا ترانه دیگه هم بود)نوشته شد

اما تویه ویدیو نه!!!

جالب اینجاست که همه اسم ترانه سرارو توی مصاحبه هاش میپرسیدن اما...

بعدن مفصل در موردش مینویسم..ولی شاید همین کار باعث شد من به هیچ

خواننده یه دیگه ای ترانه ندم(البته غیر از خودم)

و به همه جواب رَد بدم

ولی آخر ویدیویه من کنار اسم پ که آهنگسازه کاره

اسم مهرشاد هم هست!!

من اطلاعی نداشتم اما..مهم نیست

اگر در ساخت کار نقشی داشته خوب حتمن باید اسمش نوشته بشه دیگه

بهر حال مهرشاد دوستمه و احساسه من همیشه بهش مثل یک برادر بوده

امیدوارم موفق باشه

راستی چند روزه که شعری ننوشتم..

نمیدون چرا شعر سراغم نمیاد تو این چند روزه

شایدم میخواد یکدفعه با یه چیز فوق العاده سراغم بیاد

راستی امروز اخبار جدیدی از( عشقم, که اسمشو هیچوقت هیچ جا نمینویسم) تو نت خوندم

تا آخر این هفته داره آلبومش میاد بیرون

عشقم:

امیدوارم مثل دفعه قبل بینهایت موفق بشی

اما من نذر کردم تا خودتو نبینم آلبومتو گوش نکنم..

میدون برام سخت میشه چون مطمینم همه جا هر جا که برم

صدات شنیده خواهد شد

و من باید یا گوشامو بگیرم

یا ازونجا برم

آخه میدونم حالم بد میشه

نمیتونم نمیتونم نمیتونم..

مخصوصن اگر اون آهنگی که دوتایی باهاش خاطره داریمو بشنوم

که میدونم دیوونه میشم

نمینویسم اما..میدونی چی میگم..

نمیدونم اگر صدایه من بگوشه تو برسه یا منو تو تی وی ببینی

چه احساسی بهت دست میده

میدونم که برعکسه تمامه کساییکه منو میشناسن و تو اینروزا بهم زنگ میزنن

تو اینکارو نمیکنی

اینو میدونم

برایه همین منتظر تماست نیستم

اما دوست دارم یعنی یه جورایی دلم میخواد

تو دلت کارمو دوست داشته باشی

و تاییدم کنی

نظرت واسم مهمه  

روز یکشنبه تاریخ 19 اپریل 2009

ساعت 9:7 دقیقه صبح

ویدیوی خبر داغ از تی وی پخش شد..

بینظیر بود..حسه خوبی بود

جالب اینکه من خودمم قرار بود با مردم همزمان ویدیومو ببینم!

اینم از سیاست های باحاله پ هست(مدیر برنامم) از دستش هیچوقت ناراحت نمیشم

چون به سلیقه اش اطمینان دارم

این ویدیو هر لحظه اش خاطره است

بیخوابی استرس خستگی

تویه اون شات که سرمو گذاشتم روی سینه یه پسره واقعن داشت خستگیم در میرفت

این ریلکسی توی چهره ام معلومه اگر کسی دقت کنه

شاته آخر بود شبم بود تویه بالکنه پنت هاوس..تمامه شهر زیر نگاهم بود

یک لحظه که سرمو گذاشتم روی سینش و چشم دوختم به شهری که داشت اون پایین

تویه نورها میدرخشید

احساس کردم دلم میخواد فقط بخوابم

یک آن پ بهم گفت:خوابت نبره..

بخودم اومدم دیدم فیلمبرداری تموم شده دارن وسایلو جمع میکنن

درباره یه اینروزا فقط میتونم بگم..اول یه راهه سختم..همین

دوستام همه هیجان زده از صبح باهام تماس گرفتن از ایران از اروپا از همه جایه دنیا

خیلی ها هم مسیج میدن

که متاسفانه بیاد نمیارمشون

منم وقتی برایه دوستام این اتفاق افتاد همین حسو داشتم

میخواستم بهشون زنگ بزنمو تبریک بگم

حتی از خوشحالی پای تی وی وقتی با دیدنشون اشک میریختم

حالا هم حاله دوستای عزیزمو میفهمم

ترانه یه اینکار هم طبق معمول ماله خودمه

امیدوارم همونطور که ترانه هام برای اولین آلبومه مهرشاد فوق العاده کار کرد

برایه خودمم کار کنه

(بابا تو دیگه کی هستی)..

که شاید در زندگیه هنریه مهرشاد خیلی تاثیر داشت

ولی در عوض بهم کم لطفی کرد

اسمم تویه آلبوم به عنوان ترانه سرای کارها(البته سه تا ترانه دیگه هم بود)نوشته شد

اما تویه ویدیو نه!!!

جالب اینجاست که همه اسم ترانه سرارو توی مصاحبه هاش میپرسیدن اما...

بعدن مفصل در موردش مینویسم..ولی شاید همین کار باعث شد من به هیچ

خواننده یه دیگه ای ترانه ندم(البته غیر از خودم)

و به همه جواب رَد بدم

ولی آخر ویدیویه من کنار اسم پ که آهنگسازه کاره

اسم مهرشاد هم هست!!

من اطلاعی نداشتم اما..مهم نیست

اگر در ساخت کار نقشی داشته خوب حتمن باید اسمش نوشته بشه دیگه

بهر حال مهرشاد دوستمه و احساسه من همیشه بهش مثل یک برادر بوده

امیدوارم موفق باشه

راستی چند روزه که شعری ننوشتم..

نمیدون چرا شعر سراغم نمیاد تو این چند روزه

شایدم میخواد یکدفعه با یه چیز فوق العاده سراغم بیاد

راستی امروز اخبار جدیدی از( عشقم, که اسمشو هیچوقت هیچ جا نمینویسم) تو نت خوندم

تا آخر این هفته داره آلبومش میاد بیرون

عشقم:

امیدوارم مثل دفعه قبل بینهایت موفق بشی

اما من نذر کردم تا خودتو نبینم آلبومتو گوش نکنم..

میدون برام سخت میشه چون مطمینم همه جا هر جا که برم

صدات شنیده خواهد شد

و من باید یا گوشامو بگیرم

یا ازونجا برم

آخه میدونم حالم بد میشه

نمیتونم نمیتونم نمیتونم..

مخصوصن اگر اون آهنگی که دوتایی باهاش خاطره داریمو بشنوم

که میدونم دیوونه میشم

نمینویسم اما..میدونی چی میگم..

نمیدونم اگر صدایه من بگوشه تو برسه یا منو تو تی وی ببینی

چه احساسی بهت دست میده

میدونم که برعکسه تمامه کساییکه منو میشناسن و تو اینروزا بهم زنگ میزنن

تو اینکارو نمیکنی

اینو میدونم

برایه همین منتظر تماست نیستم

اما دوست دارم یعنی یه جورایی دلم میخواد

تو دلت کارمو دوست داشته باشی

و تاییدم کنی

نظرت واسم مهمه

تو دلت بگو...من میشنومش

دوست دارم..کاش میفهمیدی..

 


 
 
اشتباه ...
نویسنده : - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
 

نمیدونم تو میدونی دارم روزا رو میشمرم؟

یا فکر میکنی بیتفاوتم؟

چرا آدمایه مغرور وقتی عاشق میشن دوست دارن عشقشون فکر کنه نسبت بهش بیتفاوتن؟

چرا؟؟؟؟؟

یادته وقتی پرسیدم:چرا تولدمو با اینکه میدونستی تبریک نگفتی؟!!

گفتی:اینجوری جذاب تره!!!

چه اشتباهی...

فقط بهت بگم کسیکه اینو بهت یاد داده

اگه بری ببینی خودش هیچوقت کسی که دوسش داره اینجوری رفتار نمیکنه!

پس گول نخور..

وجود یک خلاء دلیله بودنه چیزی نیست

دلیله نبودنشه

ما باید اونچیزیکه هست ونشون داده میشه که هست باور کنیم

نه چیزیکه بارفتارو کارامون وحتی حرفامون میخوایم بگیم نیست

میخوای دنباله چی بگردم؟؟؟

چرا پنهانش میکنی که بخوام پیداش کنم؟

میدونی اگه بگردم و با اطلاعاته ناقصی که بهم میدی آخرسر نتیجه بگیرم که..نیست

فقط یه اتفاق میفته؟

سرد میشم...

و تو مغرور تر ازونی که بخوای دوباره گرمم کنی

پس جذاب نیست

نابود کننده است..