اونروز
تمام تهویه هاو خنک کننده هارو خاموش کرده بودند
هوا دم داشت و گرما کشنده بود
هر چی اعتراض میکردیم
فقط سکوت میکردن یعنی بیتفاوت بودن
روز ملاقات بود
همه از صبح ملاقاتی داشتن و کسی به دیدنشون میومد
روزهای ملاقاتی زندان حال و هوای دیگه ای داشت
اونهاییکه عشقشون میومد دیدنشون
با همون آب سرد
و توی همون حمام کثیف دوش میگرفتن و لباسهای کهنه
اما تمیزشونو میپوشیدن
و چشمهاشون پر از امید بود و
گوشهاشون بیقرار شنیدن اسمشون
برای خروج از بند و دیدار یار
کسایی هم که بچه یا خانواده شون میومد
خودشونو مرتب میکردن و منتظر بودن
اونجا لوازم آرایش ممنوع بود
حتی آینه هم ممنوع بود
یعنی هر چیزی برای نیاز زیبایی یک زن ممنوع بود..
روزهای ملاقاتی همه شاد بودن غیر از من
چون کسی رو نداشتم که به دیدنم بیاد
زندانی بی ملاقاتی بی کس
ولی خدا رو داشتم و هر لحظه به ملاقاتم میومد
و با من حرف میزد..
از گرما رفتم نزدیک دیوارکوچک مشبک فلزی
روی زمین نشستم
پشتش یه در آهنی بود که استثناا اونروز باز بود
میشد به سختی ورود بعضی از ملاقات کننده هارو دید
داشتم با حسرت بهشون نگاه میکردم
پاهامو توی دمپایی های پلاستیکیه جلو باز
بهم چسبونده بودم
و زانوهامو بغل کرده بودم
به دیوار چرک تکیه داده بودم
و دیگه برام مهم نبود موهام یا پشت کمرم گچی بشه
اونجا خیلی چیزها دیگه مهم نبود..
دختر اومد جلوم نشست و با خجالت گفت : شوهرم برام
یه چیزی آورده میخام نشونت بدم
آروم از زیر پیراهنش یه کیسه پلاستیکی درآورد و
یه سوتین کرم رنگ کتانی ازش کشید بیرون
یاد لباس خوابهای رنگ و وارنگم افتادم
یاد لباس زیرهای گرون قیمت و شیکم افتادم
و با دیدن اون سوتین ارزون و بد شکل دلم گرفت
گفتم : قشنگه !
شاید شوهرت خاسته ازین طریق بهت بفهمونه که چقدر
دلش برای با تو بودن تنگ شده..
به صورت بد بختی کشیده و دستهای کار کرده اش
نگاه کردم
ناخونهاش..
یه در میون شکسته بود و ...
آخه اونجا ناخنگیر هم ممنوع بود..
داشتم به یه چیزی فکر میکردم
که انگار فکرمو خوند
بهم گفت : دیگه پدیکورهای ناخنهای پات رفته
روزای اول که آوردنت اینجا همه راجع به ناخنهای
نقاشی شده دست و پات حرف میزدن
از موهای بلند و قشنگت
اما حالا دیگه موهاتم بهم گره خورده..
آخه اونجا شونه هم ممنوع بود..
یه آه کشیدمو بدون اینکه بخام به یه بدبخت که اون بیرون هم
فرق چندانی با اینجا نداشته فخر بفروشم
برای اینکه حال اون لحظه مو بزبون بیارمو خودمو سبک کنم
گفتم : آخه اون بیرون تو یه برج 5 ستاره
زندگی میکردم
که پایینش سالن زیبایی داشت
فقط کافی بود سوار آسانسور بشم و برم پایین
موهامم آرایشگر مخصوصم میومد خونه و برام درست میکرد
روزیکه آوردنم اینجا شب قبلش مهمونی بزرگی دعوت بودم..
کمی باهاش حرفهای زنانه زدمو
با شوخیهام در مورد رابطه ش با شوهرش و خلوتشون
سعی کردم بخندونمش
اون زن که چه در آزادی
چه در زندان
انگار همیشه قرار بود زجر بکشه
هم کمی خندید..
یکمرتبه اسمم رو خوندن
اول فکر کردم اشتباه شده
اما فهمیدم واقعا انگار کسی به دیدنم اومده
یعنی کی؟
"ه" بود.
تنها کسیکه جای منو میدونست
و اون بیرون دنبال کارهام بود
از دیدنش بینهایت خوشحال شدم
از پشت میله های فلزی براش لبخند زدم
زندان بان در رو بروم باز کرد
و رفتم توی حیاط پیشش
گفتم : وای داشتم دق میکردم از بی ملاقاتی
چه خوب کاری کردی اومدی دیدنم
کنارش نشستم و گفتم برام حرف بزن
زندان باعث شد اونو بهتر بشناسم
تنها کسیکه با تمام وجودش اون بیرون شبانه روز
بدون هیچ چشمداشتی
برای آزادیم داشت تلاش میکرد
اون همجنسم نبود
معشوقم نبود
رفیقم بود
و امروز با جرات میگم : بهترین رفیقم توی این دنیا تا ابد
خندید وگفت : میدونستم خوشحال میشی اگه بیام
آخه من خودمم یه زمانی گرفتار بودم
پس دردتو از همه بیشتر میفهمم
یکربع بیشتر اجازه نداشتیم پیش هم باشیم
دم رفتن تو چشماش خیره شدم و گفتم : بودن من اینجا
یه راز بزرگ تو زندگیمه
که هیچکس نباید تا اخر عمرم ازش با خبر بشه
حتی خانوادم
اما تو این رازو میدونی
پس تو از خونوادم هم به من نزدیکتری
دستهاشو فشار دادمو گفتم : بخاطر همه چیز
ازت ممنونم رفیق..
طاقباز روی تخت کثیفی که معلوم نبود
آخرین بار کی شسته شده و چند نفر قبل از من
توش خوابیدن دراز کشیدم
حالم بهتر بود..
دوباره خدا با یه لبخند اومد سراغم
منم بهش لبخند زدمو گفتم : مرسی
ازینکه برام ملاقاتی فرستادی..
.
.
نادیا سایا
نظرات ()