نیلوفر عاشق است
یک عاشق ابدی
که تا ابد
به عشقش نمی رسد
در سرش پر از عشق است
و در هوایش.
نیلوفر تنهاست
با خودش
با شعرش
و دنیایش
که فقط به اندازه دلش جا دارد
گاهی خیلی بزرگ
گاهی خیلی کوچک
و
گاهی
خیلی تنگ.
نیلوفر درد دارد
و دیواری ندارد
که از درد به آن بپیچد
دردی کهنه
که دوست ندارد
درمان شود.
نیلوفر زیباست
اما دور از دست
برای همین
عذابش میدهند
او برای دل خودش زیباست
و برای آیینه اش
نه برای کسانیکه
برای زیبایی اش عذابش میدهند
و
او تحمل میکند.
نیلوفر دلش تنگ است
اما نمیتواند برود
و آنها را که
همیشه دلتنگشان است ببیند
برای دیدنشان
فقط یک راه هست
و آن مردن است.
نیلوفر یک آرزو دارد
اما هر چه دستهایش را دراز میکند
به آن نمیرسد
شاید آرزویش بیفتد
شاید همان بالا بماند
و
او صبر میکند.
نیلوفر حرف نمی زند
حرف هایش را از یاد برده است
اینگونه است که
هیچکس از او
هیچ چیز
نمیداند
و او ساکت است
چون حرف هایش یادش نیست
هیچ چیز یادش نیست.
نیلوفر غمگین است
آنقدر غمگین
که هر چه صدایش می زنند
جواب نمی دهد
مگر کسی به او جواب داده است؟
او نمی شنود
هیچ چیز را
جز صدای پاهایی که
برای بردنش خواهند آمد.
نیلوفر سردش است
هر شب
هرروز
انگار کسی گرمش نمیکند
نه دستهایش را
و نه قلبش را
انگار این سرما همیشگی ست.
نیلوفر گم شده است
کسی دلواپسش نیست
تا پیدایش کند.
نیلوفر خسته است
و نمیداند کِی
آرام میگیرد.
نیلوفر منتظر است
منتظر زمانیکه
چشمهایش بسته شوند
همان چشمها که
همیشه به جایی خیره اند
و اگر بسته شوند
انتظارش هم
تمام می شود.
نیلوفر دلش خوش نیست
به هیچ کس
به هیچ چیز
به هیچ جا
همه چیز زود میگذرد
و این
کافیست.
نیلوفر بیکس است
لای اینهمه
برگهای سبز
که دوره اش کرده اند
و فقط
نگاهش میکنند.
نیلوفر اسیر است
در مردابی که
همه درآن فرو رفته اند
جز او.
گاهی به خورشید مینگرد
گاهی به مرداب
که ریشه اش درین است
و
گلبرگهایش رو به آن
.
.
.
نیلوفر حالش خوب نیست..
نظرات ()