میان دستهای تو قیامتی ست
قیامتی عجیب
چرا که دوست داری ام
نمیدهی مرا فریب
میان دستهای تو حکایتی ست
به قدر یک کتاب
چرا که دوست داری ام
نمیزنی نقاب
میان دستهای تو زنیست
که از هجوم چشمها به تو پناه برده است
زنی که عاشق است
سرسپرده است
زنی که بیخبر شبانگهان به خواب
صدهزار مرد رفته است
ولی به جز تو
هیچکس
به پیکرش نبرده دست
میان دستهای تو
گلی ست
که میپراکند به خانه عطر کاج
که میشود تمام زخمهای ساقه اش به
مرحم نوازشت علاج
میان دستهای تو عروسکی ست
که از میان باجه های شیشه ای فرار کرده است
و چشمهای تیله ایه باز خویش را
فقط
به وقت لای لایی تو بست
میان دستهای تو منم
که میخورم قسم
میان دستهای تو کلید کوچکی ست
که چون امانتی بزرگ
به عالمی نمیدهم
چراکه من فقط
به دست آن کلید
باز میشوم!
.
.
.
نادیا سایا
نظرات ()