2- دلربایی
.
.
.
خودخواهانه......................غیرخودخواهانه
همون گردنبند الماس گرونقیمتی که
همیشه تو خیالم
مینداختم گردنش براش خریدم
درست مثل تو خیالم
موهاشو خودش با دست برد یکطرف
و منم گردنبندو با ظرافت انداختم دور گردن بلند
و باریکش..
وقتی برگشت یک آن رویام تبدیل به
واقعیت شد..
چند ردیف الماس روی سینه بلورینش میدرخشید
نور چلچراغهای
اون رستوران
اشرافی که به افتخار ورود ما
درهاشو بسته بودن
روی صورت زیباش افتاده بود
درست روبروم نشسته بود و همونطور
که دلم میخواست
با اون چشمهای فریبنده به من نگاه میکرد
با هر بازو بسته شدن پلکهاش
دریچه قلبم بازو بسته میشد چقدر منتظر
این لحظه بودم
دستهای لرزونم رو آروم روی میز
به سمت دستهاش حرکت دادم
تمام شجاعتم رو یک آن
بکار بردم و دستم رو روی دستهای
زیباش گذاشتم و با صدایی
که خودم بزور میشنیدم گفتم:
تو مثل یک فرشته زیبایی..
روی اون لبهای خیس که حتی در رویا هم
جرات نزدیک شدن بهشونو نداشتم
لبخند شیرینی نشست و گفت:
اگر من یه فرشته ام پس مثل فرشته ها
باهام رفتار کن..
حس کردم تمام تنم داغ شد حرفش
مثل یک پتک خورد توی سرم
آره من با یک فرشته طرف بودم اما خواستم
مثل یک کالا بدستش بیارم
لباس حریر دست دوز مارک داری که بارها
پشت ویترین بهش خیره شده بودم و
اندام اونو توش تصور کردم
براش خریدم به این امید که بتونم
از زیر نازکیه این حریر بدن تراشیده و زیباشو
ببینم اون گردنبند رو در حقیقت برای
دل خودم خریدم نه برای اون
چون میخواستم درخشش الماسها رو روی
سینه اش ببینم و لذت ببرم
حتی توی تلفن ازش خواستم موهاشو کمی موجدار
همونطور که همیشه تو خواب میدیدم درست کنه
وای خدای من
برای جلب توجه اینهمه دلربایی کردم
اما همشو از دید خودم
چیزهایی که خودمو راضی میکرد و بهم لذت میداد
اما اصلا ازون نپرسیدم
از کارایی که کردم خوشش میاد ؟؟
آیا اونهم مثل من به این چیزها فکر کرده بود؟؟
من به صورت آلت و معامله
دلربایی کرده بودم..
اینبار از دید دیگری به اون چشمهای زیبا
نگاه کردم
و واقعیت تلخی رو توی اون چشمها دیدم
یک غم یک ترس و یک نگرانی
و با دیدن این واقعیت تلخ در اون چشمها
اینبار قلبم جور دیگری لرزید..
با هر مسیجی که براش میومد
رنگ از چهره قشنگش میپرید
تلفنهاشو جواب نمیداد و با
شنیدن هر صدای زنگ انگار نفسش
از ناراحتی میگرفت
مدام به یکجا خیره میشد و فکر میکرد
از اونهمه غذاهای لذیذ چیزی نخورد
و از اون شرابهای خوشرنگ
قطره ای هم ننوشید..
آره فرشته من غصه داشت
و من انقدر خود خواه بودم که
نفهمیده بودم..
بنا به دلایلی از ادامه نوشتن این داستان آموزنده میپرهیزم
آخرش را دوست داشتم,کاش میشد با دیگران هم
قسمتش کنم,ولی...نشد.
نظرات ()