نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
بابای نیلوفر..7
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
 

اون کوهها کوه های سخت نبودن

اما تپه خاکی هم نبودن

نیلوفر دوست داشت یهو بابا شو

قال بذاره و یه راه دیگه ای واسه

بالا رفتن از کوه پیدا کنه!

همیشه هم موفق میشد زودتر میرسید

اون بالا و انقدر تمام شهر و با لذت

نگاه میکرد تا بابا برسه

رسیدن به قله کار ساده ای نبود اما یه

استعداد خاصی میخواست که ذاتا تو وجود

نیلوفر بود..

مثل خیلی از کارای دیگش که وقتی به خوبی انجامشون

میداد و تحسین دیگران و میدید

یه لحظه با تعجب تو دلش از خودش میپرسید: مگه

من چیکار کردم که انقد مهم بوده

منکه خیلی ساده انجامش دادم..!!

نشستن روی قله یه دلیل خوب دیگه ای هم داشت

تا رسیدن بابا حسابی میزد زیر آواز

انقدر میخوند که سرش گیج میرفت

واز ترس اینکه پرت نشه پایین

یهو ساکت میشد

نیلوفر متولد ششم دیماه بود

درست شب کریسمس

و نشونه اش هم بز کوهی بود

واسه همین بابا که میرسید اون بالا

بهش میگفت: بزغاله بابا

آخه تو چجوری انقدر زود رسیدی این بالا؟؟

نیلوفرم واقعا میگفت: نمیدونم!!

با هم زیاد کوه میرفتن خیلی زیاد

پلنگ چال..شیر پلا...و...خیلی کوه های دیگه

البته بزرگتر که شد

وگرنه کوچیک که بود همون کوه های اطراف خونشونو

دوتایی با بابا مثلا فتح میکردن

نیلوفرم یه پرچم با رنگ مورد علاقه اش

قهوه ای سوخته درست میکرد

که اسمشو با سفید روش نوشته بود

میزد رو نوک قله

و خیلی احساس قهرمانی بهش دست میداد!

یه روز که اون بالا بودن

نیلوفر اون سوال معصومانه رو از بابا پرسید:

بابا چطوری میشه خواننده شد؟

حالا که فکرشو میکنه

میبینه همش هفت سالش

بوده..

این سوال از عمق وجودش بیرون اومد

و زمانیکه بابا صداشو شنید وکمک کرد

تا به جواب سوالش برسه

تازه فهمید این یک خواسته درونی بوده

نه فقط یه سوال ساده

نیلوفر با این خواسته به دنیا اومده بود

آخه آدما همشون واسه یه چیز بخصوص

شدن دنیا میان

هر کس یه چیز هر کس یه جور

نیلوفر هم با این چیزی که

تو وجودش بود بزرگ شد

 اما نقطه شروع رسیدن به اون خواسته

و چیزیکه باهاش دنیا اومده بود

از همون سوال معصومانه

شروع شد..

بابای نیلوفر گفت: اگر تو قرار نبود

بخونی چرا خدا بهت این صدا رو داد..؟

یا چرا این حس و تو وجودت گذاشت

که مجبور بشی این سوال و از من بپرسی..؟

نیلوفر همیشه برای بابا آواز میخوند

و بابای نیلوفر با چشمای بسته ویک لبخند

انگار که این صدا داره آرومش میکنه

میگفت: بخون بابا بخون

 خیلی قشنگ میخونی..

بابای نیلوفرم صدای خوبی داشت

گاهی وقتا نیلوفر

 ساکت میشد و بابا براش میخوند

گاهی هم دوتایی با هم دویت میخوندن

تا یکروز بابای نیلوفر گفت:

باید رو صدات کار کنیم

دیگه وقت آموزشه

غیر از من هم یه کسایی حق دارن

صداتو بشنون..

 

پایان