اون پسره خیلی چشاش خشگل بود
خودشم همینطور
وااااااااااای شکل این هنرپیشه های هندی بود
نیلوفر از یه تیپ پسری خوشش اومده بود
که بعدا فهمید بهشون میگن: هات!!
وقتی نیلوفر عاشق اون پسره شد اون پسره
ده سالش بود یعنی دقیقن
سن الانیای خودش
اونا از آشناهای دور بودن که بیشتر وقتا میومدن
خونشون
نیلوفر هم تا میفهید دارن میان
از خوشحالی نفسش بند میومد!
اول میرفت موهاشو شونه میکرد و لباس
خشگلاشو میپوشید
بعدم میرفت جلوی آینه و هفت قلم آرایش میکرد!
میدونین چجوری؟
چن تا نیشگون آبدار از لپاش میگرفت
تا قرمز شن اینو از اسکارلت تو
فیلم بربادرفته یاد گرفته بود!
اگر فصل آلبالو بود میرفت یه آلبالو هم
برمیداشت یواشی میترکوند و
میمالید رو لباش
اگرم نبود لباشم مثل لپاش نیشگون میگرفت!
ادکلون هم که جزو علاقه مندیهای ذاتیش بود
اصلا عاشق بوی عطر بود
مشامشم دَبل کار میکرد تا یکی میومد طرفش
اول بوش میکرد و اگر خدای نکرده
طرف یه بوی نه چندان نرمالی میداد
یه دفعه توروش میگفت: شما ادکلن نزدین؟
آخه بوتون خوب نیست!!
مژه هاشم که خودشون بلند بودن
اما بین دوتا انگشتش یه ذره فرشون میداد
و آخر سرم خودشو با رضایت تو آینه
تماشا میکرد
میومد میشست رو مبل و پاهاشو مینداخت رو هم
تا مهمونا برسن!
حالا چرا کسی به این قرو فراش شک نمیکرد
بماند
چون زیاد به خودش میرسید
کسی این یه کم بیشترشو متوجه نمیشد!
اون پسره یه برادر کوچیکترم داشت
که بقول الانیا جاست فرند نیلوفر بود
یعنی نیلوفر زیاد بهش اهمیت اون مدلی نمیداد!
یه بار هم به نیلوفر گفت: میای دکتر بازی؟!!
نیلوفرم که معنیشو نمیدونست بهش گفت: آره
من میخوام بزرگ شدم دکتر بشم
زودی هم رفت از جعبه کمکهای اولیه
یه امپول صفر کیلومتر!
آورد و پر از آب کرد و به اون جاست فرنده گفت:
این تو عروسکای دیگم فرو نمیره!
ولی یه عروسک پنبه ای دارم بیا بزنیمش به اون!!
یه آمپول اون بزنه یکی نیلوفر از زیر
عروسک آب راه افتاد و همه پنبه هاش رفت تو هم و
خلاصه چروک پروک شد و دیگه
به درد نخورد!
تازه اونجا بود که نیلوفر فهمید:دکتر بازی کار خوبی نیست!!
با جاست فرنده خیلی اوکی بودن و با هم
بازی میکردن اما تا داداشش
که عشق نیلوفر باشه از راه میرسید
نیلوفر قلبش تندتند میزدو
فرار میکرد اصلا تو تمام دوران عاشقیش
حتی یک کلمه حرفم نتونست باهاش بزنه
حتی سلام..
تو چشاشم نتونست نیگاه کنه
اما از دور که حواسش نبود حسابی نیگاش میکرد!
سه سال این عشق تو قلبش مهمون بود
تا اونا همه زندگیشونو فروختن و از ایران
رفتن یه کشور خیلی دور
و نیلوفر یهو فهمید عشقش دیگه
از یادش رفته..!
بقیه در پست بعدی
نظرات ()