نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
بابای نیلوفر..5
نویسنده : - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

اون کتونیای سفید

 بقول خودش خارجی!

که هی سرشو میگرفت پایین و موقع راه رفتن

با لذت نیگاشون میکرد

دلخوشیه جدیدش شده بود

که البته این دلخوشیا زود به زود

جاشونو به دلخوشیای جدیدتر میدادن

یعنی باید میدادن!!

تو این فکر بود که یه مدل اختراع کنه

واسه بستن بنداش که با همه

فرق کنه که یهو خانم مدیر گفت:

سرتو بگیر بالا ببینم

نیلوفر سرشو از رو کتونیاش بلند کردو به

خانم مدیر نیگاه کرد

خانم مدیر یه لبخند بهش زد و گفت:

چه چشایی ام داره!!

آخه از بچگیشم اون آقا سگه تو چشاش بود و

هی هاپ هاپ میکرد!!

خانم مدیر گفت: دوهفته بیشتر فرصت نیست

میتونی تا اونوقت؟

خانم... گفت:آره بابا این وروجک

قوه تخیلش خیلی قویه

دوروز دیگه یه رمان  مینویسه و تحویلتون میده!

یکماه بعد سر صف در حالیکه

بازم زل زده بود به کتونیاش که حالا دیگه

اصلن واسش جدید نبودن

یهو اسمشو خوندن و ازش خواستن که بره بالا

نیلوفرم رفت بالا و همه براش دست زدن

بهش یه کتاب اطلس شگفتیهای جهان و

دوسه تا کتاب خیلی معمولی که اصلا

در سطح بچه کتاب خوری!

مثل نیلوفر نبود جایزه دادن!!

آخه نیلوفر تو مسابقات داستان نویسی مدارس

در استان تهران اول شده بود..

 یه داستان کمدی درام که هیچوقتم

هیچکس باور نکرد که خودش نوشته

باشه!!

 چون خیلی سطحش بالاتر از سن وتجربه اش بود

ولی واقعا خودش نوشته بود!!

اما معلوم نشد دست

نوشته اش بعدها چی

شد

 اون داستان هم که اولین نوشته

مهم زندگیش بود

مثل همه چیزهای مهمی که نیلوفر

هیچوقت نفهمید چجوری از دستش رفتن

از دستش رفت..

نیلوفر جایزه شو گرفت و نه زیاد خوشحال و نه زیاد

ناراحت رفت دوباره وایساد توصف

آخه دلخوریش دلیل داشت:

نیلوفر هیچوقت از کادوها و هدیه های الکی

خوشش نمیومد دوست داشت

بهش یه چیز شیک و گرون و تک بدن!!

تا رسید خونه بابا از خوشحالی

بهش تبریک گفت:

آفرین دخترم دیدی چقدر خوب مینویسی

دیدی موفق شدی؟

نیلوفرم در جواب اونهمه احساسات گفت:

بابا آخه اینا چیه بهم دادن

خودمون که بهترشو داریم

من اینا رو نمیخوام برو پسشون بده!!!!

قلم کوچیک نیلوفر شبانه روز

در حال نوشتن بود

شعر-قصه-درددل های خودش..

اما یواش یواش نوشته هاشو از بابا قایم میکرد!

آخه داشت درباره یه چیزای جدید مینوشت

اخه یه فکرای جدید اومده بود تو ذهنش

یه فکرایی که خجالت میکشید وقتی دربارشون

مینویسه بابا بخوندشون

آخه نیلوفر

سه سال بود

عاشق شده بود..!

:

درست از هفت سالگی..

بقیه در پست بعدی