اونروز بارون شدیدی میبارید
از مدرسه تا خونه راهی نبود
برای همین به کله نیلوفر یه فکری زد
آخه نیلوفر عاشق بارون بود
و دلش میخواست زیر بارون
قدم بزنه و فکر کنه
دلش میخواست صورتشو بگیره
طرف آسمون
تا بارون مثل گنجشک صورتشو توک بزنه!
اما یه مزاحم سیبیلو مگه میذاشت؟
تا زنگ خورد نیلوفر یواشکی اومد
پشت در مدرسه قایم شد
کلشو یه ذره که دیده نشه آورد بیرونو
یه سرک کشید
بله خودش بود
درست امروز زودترم اومده بود
شاید فکر کرده بود نکنه دیر برسه
اونوقت نیلوفر زیر بارون خیس بشه!!
داشت سیگارمیکشید
و لای بچه ها دنبال نیلوفر میگشت
اصلا هیچ راهی نبود که بشه
از دست این راننده سمج و متعهد
در رفت
ولی نیلوفر بود دیگه
به نشدن کار فکر نمیکرد فقط به راهی
که کمک کنه این کار بشه
فکر میکرد
حتما هم لباشو جمع کرده بود و
چشاشم ریز کرده بودو
داشت نقشه فرارو طرح میکرد!
تازه کجاشو دیدین نیلوفر
بعدها از دیوار مدرسه هایی
پریده بود پایین و راه حلای عجیبی رو
به کار بسته بود که
اون لحظه اگر کسی میدیدش
میگفت: اِ این همون کوچیکیای نیلوفر نیست؟؟!!
رفت طرف یکی از بچه ها و گفت:
میای کاپشنامونو با هم عوض کنیم؟
دختره با تعجب گفت:
خونه بری دعوات نمیکنن؟
نیلوفر گفت: نه من هر کاری کنم دعوام نمیکنن
آخه یکی یدونه ام!!
بابامم خیلی دوسم داره
حالا زود باش دیگه
وقتی کاپشنارو عوض کردن
نیلوفر که از همون کوچیکیاش
یه رگه فردینی داشت
گفت: حالا که اینکارو کردی
تا پس فردا کاپشنم مال تو باشه!
اون دختره ام از خوشحالی بال بال زد و
رفت..
نیلوفرم سرشو اونوری کردو درست از جلوی
چشم راننده رفت اونور خیابون!
حالا چرا ازاون ور تر نرفت؟
آهان اینجا یه نکته داره
اخه نیلوفر میخواست تو دلش به ریش
راننده که خیلی ناز دورش زده بود
بخنده یعنی بگه:
دیدی از جلوی چشمت رد شدم؟!!!!
همینطوری داشت زیر بارون
راه میرفت و یه چیزایی زمزمه میکرد
و واسه خودش خوش میگذروند
که یهو دید تو یه قسمت خیابون سیل اومده
راه دیگه ای نداشت
یه چکمه بلند پاش بود
پس دل و زد به دریا و رفت تو سیلا
که یهو خورد زمین و آب بردش
انداختش تو جوب!!
مثل یه قوطی داشت تو جوب بال بال میزد و
با سرعت میرفت
هیچی ام جلودارش نبود
انقد ترسیده بود که زبونش
بند اومده بود!!
یهو یه آقای مهربون که تو خیابون وایساده بود
دویدو چند متر جلوتر
کشیدش از جوب بیرون!!
زنگ درو با دستای لرزون فشار داد
بابا خودش اومد درو باز کرد
تا نیلوفرو تو اون وضع دید
رنگش پرید
واااای حالا تصور کنین چی به حال و
روز بابای نیلوفر اومد!!
انگار نیلوفر از جنگ برگشته بود
غوغایی تو خونه بپا شد
یکی لباساشو دراورد
یکی بردش حموم اونهمه لجن و آب چرک و
که همچین بوی عطر دیور هم نمیداد!!
از سر وتنش شست
یکی خشکش میکرد
یکی بردش دم شومینه نشوندش
یکی رفت واسش سوپ درست کنه
ای وااااااااااای که چقدر لی لی به لالاش
گذاشتن!!
آخر سرم که یه ذره حالش جا اومد
بابا اومد که بپرسه چی شده؟
که داداش نیلوفر یه نظریه
فیلسوفانه داد:
بابا اینو نه که سر به هواست
از ماشین پیاده کردنش
کاپشنشو دزدیدن
خودشم انداختن تو جوب!!!
شام که تموم شد
بابای نیلوفر صداش کرد تو کتابخونه
آخه رازهای مهمی که
میخواستن کسی ازش سر در نیاره
اونجا به هم میگفتن!!
مثلا چجوری بهونه بیارن واسه
مهمونی نرفتن و
چجوری دوتایی برن کوه
شبم تو کمپ بمونن و
واسه تولد هر کس چی بخرن و
خلاصه کلی رازای مهم!
بین خودشون بود
بابا یه نیگاه نگران به نیلوفر کرد و گفت:
یکی از معلمات منو خواسته بود
یه چیزی بهم گفت ولی چون گفته
به تو نگم(آخه رازداری جزو قانونهای بابا بود
که هنوزم که هنوزه سر نیلوفر بره
راز کسی رو فاش نمیکنه
فقط کافی بود بهش بگن این یه رازه)
منم نمیگم
اما ازت یه سوال میکنم:
تو افسرده ای؟!!
نیلوفر گفت:
بابا افسرده یعنی چی؟!!
میدونم یعنی چیا ولی مثلا من چی ام که
اینو ازم میپرسین؟
بابا گفت: تو مدرسه نگرانت شدن
فکر کردن تو افسرده ای
البته خیلی شیطونی میکنی و
با دوستات دست گل به آب میدی
اما سر کلاس یکی از معلمات
همش تو خودتی و سرت رو میزه
انگار غمگینی
انگار افسرده ای
نیلوفر گفت: بابا من هیچکدومش نیستم
من خیلی خوشحالم
انقدر که دلم میخواد همش بخندم
ولی سر کلاس درس(د...)اصلا دلم نمیخواد
حواسم باشه
دلم میگیره
واسه همینم دلم میخواد یه کاری کنم
که دلم خوش بشه
بابا گفت: چیکار؟ تو فکر میکنی سرتو بذاری
رو نیمکت دلت خوش میشه؟!!
نیلوفر گفت: نه بابا
من دفترمو میذارم تو جامیزی
قلمو میگیرم دستمو یه
چیزایی مینویسم
واسه اینم که معلمم نبینه
مجبورم سرمو بذارم رو میز!!!
بابا گفت چی مینویسی؟
نیلوفر رفت دفترشو آورد
وگفت:مثلا این یکیشه
بابا دهنش باز مونده بود حیرت کرده بود
اصلا نمیتونست حرف بزنه
فقط تو حالت تعجبم
نمیتونست جلوی خندشو بگیره
گفت:
تومگه شوهر خانم معلمتو میشناسی
که انقد چیزای خنده دار
دربارشون نوشتی؟
نیلوفر گفت: نه من حتی نمیدونم
خانم معلم شوهر داره یا نه؟!!!!
حالا خودتون قضاوت کنید
خانم معلم ساده غصه چه بچه
افسرده ای رو میخورده...!!!
اما همون نوشته هاکه جزو اولین
نوشته های کوتاه نیلوفر بود
باعث شد چند روز بعد
براش یه اتفاق خوب بیفته..
بقیه در پست بعدی
نظرات ()