بابای نیلوفر
یه کاری کرده بود که دیگه نیلوفر
یه دختر بچه معمولی نبود
و یه زمانی رسید که تو ذهن کوچیکش
فکرای بزرگ پیدا شد
و قلب کوچیکش
انگار هی داشت حجم پیدا میکرد
بابای نیلوفر
یه کاری کرده بود که کم کم نیلوفر هی از خودش
یه سوالایی میکرد:
چرا مثل همسن و سالای خودش
نیست؟؟!!
چرا مثل اونا فکر نمیکنه؟
چرا مثل اونا حرف نمیزنه؟
چرا انقدر با اونا فرق داره؟
وقتی بابای نیلوفر سری کامل کتابهای( ژول ورن)
رو براش خرید
نیلوفر با خوندن اونها
به یه راز بزرگ پی برد
میشه از زمان جلوتر رفت..
پی برد که چیزی وجود داره به اسم تخیل
که میتونه آدمو ببره به (هزار فرسنگ زیر دریا)!!
یا توی (هشتاد روز دور دنیا) رو
باهاش گشت و دید
آره بابای نیلوفر
با معرفی نویسنده ای مثل ژول ورن
که رمانهای تخیلی
مینوشت
نویسنده ایکه اونهمه سال پیش
وجود زیر دریایی رو توی ذهنش
با تمام جزییاتش!!
تصور کرده بود
چشم نیلوفر رو به دنیای تخیل باز کرد..
انتهای کتاب (میشل استروگوف)
وقتی فهمید چشمهای میشل کور نشده
از شادی گریه کرد
وفهمید همه چیز در دنیا اونجور که ما
میبینیم نیست
شاید بخاطر بعضی چیزها مجبور بشیم
حقیقت رو حتی از کسیکه
دوسش داریم پنهان کنیم
اما چون میدونیم برنده خواهیم شد
و یکروز با گفتن حقیقت
خیلی بیشتر از ناراحتی هایی که
کشیده
خوشحالش خواهیم کرد
به مبارزه در سکوت ادامه میدیم و خسته نمیشیم
و از معشوقه مهربونش آموخت:
مهم نیست که کسی رو که دوسش داریم
خوبی هایی که بهش میکنیم
رو حتما ببینه
در هر شرایطی باید
به معشوقمون با نگاهی عاشقانه
نگاه کنیم
حتی اگر اون چشمهاش کوره و
نمیتونه اونهمه عشقو تو نگاه ما
ببینه!
و از هردوشون مقاومت و صبر رو یاد گرفت
که تنها راه رسیدن به
خواسته هاست..
وقتی ذهن نیلوفر به اینجا کشیده شد
دیگه راحت شاهزاده و گدا رو
فهمید
از اول قصه آخر قصه رو حدس میزد!
دیگه خیلی از کتابهای رده سنی خودش براش
جالب نبود و چیزی برای کشف کردن و
بیرون رفتن از دنیای خودش در اونها نمیدید
افکار نیلوفر کوچولو با اونهمه کتابها
که برنامه ریزی شده و
حساب شده توسط بابا در اختیارش قرار میگرفت
به سطحی رسید که برای جسم کوچیکش
خیلی بزرگ بود
مثل اینکه یه لباس خیلی تنگ رو
تنش کرده بودن و یه جوری میخواست
این لباسو تو تنش پاره کنه
یه روز به بابا گفت:
بابا تو کلم یه عالمه کلمه هی راه میرن!
ذهنم مثل یه قطار که داره با سرعت میره
یه لحظه هم یه جا نیست
بابا من چِمِه؟!
چرا دوستام حرفامو نمیفهمن؟
بابا لبخندی زدو گفت:
تو ذهنت دیگه پر شده خالیش کن..
و دیگه هیچی نگفت!
نیلوفر خودش فهمید باید یه قلم ورداره
با یه کاغذ سفید
یه جای خلوت تو سکوت بشینه
دونه دونه این کلماتو که هی تو کلش
راه میرنو از تو کلش بکشه بیرون
و رو کاغذ بنویسه!
و گاهی هم چمدون احساسشو ببنده و
با قطار ذهنش بره سفر
بعدش که برگشت هر چی دیده بود و
مثل یک سفرنامه
مو به مو رو کاغذ بنویسه!
نیلوفر از کتاب رسید به قلم
و از قلم رسید به کتاب
و اینها شدن همدمای همیشگیه
نیلوفر دوستای باوفایی
که هیچوقت تنهاش نذاشتن
و حتی کار به جایی رسید
که بعدها نیلوفر فهمید که باید حتماتنها باشه
تا اونا بیان سراغش!
نیلوفر
ده سالش شد..
که یه روز یکی از معلمها خبر بدی رو
به بابای نیلوفر داد..
بقیه در پست بعدی
نظرات ()