نیلوفر
کلا دختر بچه باهوش و کنجکاوی بود
مخصوصا دوست داشت از ماجراهای
شب عروسی و زفاف و کلا هر چیزی
که به روابط اینجوری مربوط میشد
سر در بیاره جالبه که
براش اصلا هم جنبه سکسی نداشت
چون این احساس هنوز در وجودش بیدار
نشده بود!!
ولی چون احساس میکرد این جریانا
یه کم رمز الوده و سربسته است
به هر طریقی متوسل میشد تا
رمز گشاییش کنه!
مثلا وقتی از هم آغوشی و ماچ و بوسه و
اون کارای بد بد!!
چیزی میشنید اصلا نمیتونست بفهمه
یه آدم تو اون موقعها چه حسی داره یعنی
اصلا نمیدونست که آدم بزرگا یه جورایی میشن
وقتی اونکارارو با هم میکنن
فقط یه چیز براش مهم بود:
چرا این جریان جزو جریانات ممنوعه است؟؟!!
حالا حسابشو بکنین این دختر بچه کنجکااااااو
یه روز لابلای اونهمه کتاب
به یه کتاب کوچیک قدیمیه قطع جیبی
دست پیدا کنه
و دقیقا هم اسم اون کتاب
(شب عروسی بابام )
باشه!!!
وااااااااااای انگار کلید قفل رمزو پیدا کرده بود
با همون سواد دوم ابتداییش!
عین بلبل خط به خط وکلمه به کلمه رو
میخوند و تجزیه تحلیل میکرد!!
این کتاب شاید اونروز براش جنبه س ک س ی
داشت ولی بعدها جنبه کمدی پیدا کرد
درست وقتی بزرگ شد
تازه فهمید اون کتاب
یک شاهکار طنز باارزش از
استاد بیتکرار
نویسنده و روزنامه نگار
بزرگ معاصر عباس پهلوان بود
چه قلمی..
پاینده باشی استاد..
یکی دیگه ازون کتابای ممنوعه
مجموعه چند جلدی بینظیر
از شاهکارهای نقاشان مشهور اروپا
بود که سبک خاصی رو نقاشی میکردن
از زنان و مردان برهنه
و نیلوفر محو زیبایی اندام اونها میشد
وچون لخت لخت بودن از روی اون عکسا
تازه فهمید: زنا با مردا یه فرقایی دارن!!
و شکل اون چیز مردا براش خیلی
عجیب و کمی هم ترسناک بود!!!!
بابای نیلوفر
از رانندگی خوشش نمیومد
مگه چی میشد تا میشست پشت ماشین
پشت چراغ قرمزا هم یهو از ماشین
پیاده میشدو میگفت:
خانوم شما با بچه ها برید
من با تاکسی میام!!
ولی برعکس عاشق موتورسواری بود
نیلوفر هم همینطور
همیشه به نیلوفر یه چشمک میزد
که داداش نیلوفر نفهمه
بعد یواشکی دوتایی میرفتن موتورسواری
واااااااااای نیلوفر روی موتور انگار داشت پرواز میکرد
هی میگفت: بابا تند برو دیگه تند تر
بابا هم هی برمیگشت و میگفت:
باشه ولی منو سفت بگیر با دهنتم نفس نکش
نیلوفر عاشق لباسای خارجی بود
یعنی حتما حتما باید لباساشو بابا
از خارج واسش میاورد
وگرنه هیچکس حریفش نمیشد ببردش
خرید حتی عیدا
کیفای شیک کفشای شیک
لباسای شیک
گلسرای میوه ای و شیشه ای عروسکای باربی و
عروسکای مو مشکی و مو طلایی هم قد خودش!!
اسم مو مشکیه سوزی بود
اسم موطلاییه ونوس
خلاصه همه چیزش
باید یه جوری بود که مثلش تن کسی نباشه
بابای نیلوفرم که کم نمیذاشت از لوس کردنش
همش میگفت: من دخترم پرینسسه
باید از همه بهتر باشه!
موهای نیلوفر خرمایی و بلند بود
انقدر صاف و لَخت که بچه ها هی موقع بازی
تو موهاش فوت میکردن!!
اما هیچکس حق نداشت موهاشو شونه کنه
غیر از بابا
یه بار بابای نیلوفر طبق معمول
رفت مسافرت نزدیک سه هفته نیومد
اما تا رسید نیلوفر و ورداشت و رفتن موتورسواری
اونشب یهو بارون گرفت
نیلوفرم یه کاپشن چرمیه قرمز تنش بود
بابای نیلوفر جلوی یه عکاسی پیاده شد و گفت:
بیا بریم ازت عکس بگیریم
تا رفتن تو آقای عکاس یه نیگاه
به نیلوفر کرد و گفت:
آقا نمیخواین موهاشو شونه کنین؟!
تازه اونجا بود که دوتایی فهمیدن ای وای
تو این سه هفته که بابا نبوده
موهاش مثل نمد بهم گره خورده!!
بابا یهو دست کرد تو یکی از جیباشو
یه شونه خیییییییییلی کوچیک فلزی
دراورد و شروع کرد با حوصله
این کرکا رو از هم باز کردن
اما با اون شونه کوچولو نتونست که نتونست
آخر سر یه فکری کردن
فقط از فرق سرش که صاف تر بود
تا بالای گوشاش شونه کردن!!
پاییناشم همونطوری گوله گوله و توهم توهم
بود اما عکسو انداختن!
واااای اون عکس
آه... اون عکس
نیلوفر خیلی دلش میخواد یه بار دیگه اون عکسو ببینه
یعنی اون عکس الان هست؟
همه فامیل یکی یکی ازون عکسو ورداشتن
آخه نیلوفر تو اون عکس مثل یک فرشته
معصوم شده بود
با موهای کُرک..
با اون نگاه بیگناهش
که مثل همیشه حتما دوخته شده بود
به صورت بابا که سعی میکرد
وادارش کنه
لبخند بزنه..
بقیه در پست بعدی
نظرات ()