نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
بابای نیلوفر..1
نویسنده : - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

بابای نیلوفر

همیشه بلو جین میپوشید

موهاشم مشکی بود

چشمهاشم سبز عسلی بود

آخه چشم راستش سبز بود

ولی چشم چپش

مثل یک کاسه عسل بود که توش

چن تا دونه کشمش انداخته بودن!

این تصور نیلوفر از چشم باباش بود

نیلوفر به باباش میگفت: بابا

تو چشم اینوریت چن تا خال هست

دیدیشون؟!!

بابای نیلوفر

عادت داشت موهای جلوی سرشو

مدل موی الویس پریسلی

اینجوری کجکی کنه

همیشه هم همون یه مدل

بابای نیلوفر انقدر جوون و خوش تیپ بود

که وقتی میومد مدرسه

دوستاش با شیطنت بهش میگفتن:

نیلوفر این داداشته؟!!

بابای نیلوفر

عاشق نسکافه با شیر بود

نیلوفر هم همینطور

هنوز بوی تلخ نسکافه که میپیچه تو دماغش

هرروز صبح یاد باباش میفته!

بابای نیلوفر عاشق صدای مرضیه و هایده بود

نیلوفر هم همینطور

بابای نیلوفر وقتی هایده مرد

چند روز گریه میکرد و میگفت:

حیف دیگه مثلش نخواهد اومد

بابای نیلوفر

عاشق

 سکسیفون کنی جی

 نِی استاد کسایی

و

وایلون استاد یاحقی

 بود

نیلوفرم همینطور

بابای نیلوفر عاشق کتاب بود

نیلوفر هم همینطور

بابای نیلوفر

یه کتاب خونه تو خونه داشت

ده هزار جلد از آخرین بارکه شمرده بودن

کتاب توش بود..

اما دیگه چند سال همینطور به تعدادشون اضافه میشد

ولی کسی حوصله نداشت

ازشون لیست تهیه کنه!

نیلوفر هر روز نزدیک اومدن بابا

دفتر مشقشو ورمیداشت

میشست رو سنگای سرد

پشت در و همینطوری که مشقاشو مینوشت

گوشاشم تیز میکرد

تا صدای پاهای بابا رو بشنوه

وای وقتی صدای پای بابا میومد

نیلوفر جیغ میزد و درو باز میکرد

یه بارم تیزی در محکم خورد به ناخن پاش و ناخنش

کنده شد خیلی دردش گرفت

اما..

مهم این بود که بابا هیچوقت پشت در

معطل نشه حتی زنگ هم نزنه

همون صدای پاش کافی بود..

در که باز میشد

دستای بابای نیلوفر

مثل همیشه پر از کتاب بود

وااااای نیلوفر از خوشحالی

انقد میپرید بالا پایین

تا نفسش میگرفت!

بابا باز کتابای جدید؟آخ جووووووووووون!

آخه بابای نیلوفر انقد عاشق کتاب بود

که غیر از کار خودش

تو ی انتشارات ی...ن هم سر مایه گذاری

کرده بود واسه همین

همیشه کتابای داغ داغ

از تنور تازه درومده قبل از اینکه بره

تو کتابخونه ها

تو کتابخونه بابای نیلوفر بود

نیلوفر باید میشست

جاهای مهم کتابو یادداشت ور میداشت

تا آخر هفته که شد

با بابا روش بحث کنن!

این کار خیلی مهم بود و به

نیلوفر احساس بزرگ شدن و مهم شدن میداد!!

تازه یه کار مهم دیگه هم بود

باید هر روز یک غزل از حافظ حفظ میکرد

تا بابا که میاد خونه واسش بخونه

بابا گاهی وقتا امتحانو سخت تر هم میکرد

مثلا یه بیت از یه غزل رو میخوند

نیلوفر باید بقیشو میخوند

نیلوفر به جای عروسک بازی

 همیشه میرفت توی اون کتابخونه

پر رمزو راز بابا

اونجا براش مثل قصر پریا بود

انقدر کتاب میخوند که همونجا خوابش میبرد

یه میز پینگ پنگ هم اونجا بود

که باعث شد بعدها که نیلوفر بزرگ شد

به یه مقام دومی هم تو مدارس

دست پیدا کنه!

اما نیلوفر اونجا یه شیطونیای دیگه هم میکرد

یه وقتایی میرفت سراغ کتابایی که

براش زود بود

کتابایی که کمی جنبه س ک س ی هم داشت

و تو اون طبقه های بالا مثلا

قایم شده بودن!!

نیلوفر واسه برداشتنشون چند بار که

داشت از طبقه های کتابخونه

 بالا میرفت محکم خورد زمین و

حسابی دردش گرفت

اما جرات نمیکرد بگه خورده زمین

چون همه میپرسیدن کجا؟ برای چی؟!!!

یکی از اون کتابای ممنوعه دوران بچگیه

نیلوفر...

بقیه در پست بعدی