نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
چه راست گفت..7
نویسنده : - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یه نیگاه به اطرافم کردم

حدود هفتاد هشتاد تا دختر و پسر

با لباسهای رنگارنگ و شاد

داشتن میگفتن و میخندیدن

دخترا اکثرا آرایشهای تندی کرده بودند

پسرا هم طبق معمول همه مردهای

بیچاره که نهایت تیپ زدنشون

یه شیو کردن و یه ادکلن زدنه

میشد گفت یه کارایی کرده بودند!!

همه داشتن غش غش میخندیدن و

با زبانهای مختلف با هم حرف میزدن

یهو متوجه شدم تنها گروهی که فقط

دو نفر اجرا کننده داشت

گروه ماست!

اونا همه کمترین تعدادشون

هفت هشت نفر بود!

یک آن بخودم گفتم: دختر شجاع باش

این یک شروعه بالاخره تو باید

یه روزی پاتو روی صحنه میذاشتی

پس برو اینم صحنه

ببینم چیکار میکنی..

مثل خیلی از لحظه های سخت و دشوار

زندگیم تو اون لحظه هم

کسی نبود که بهم قوت قلب بده

من همیشه خودم خودمو قوی کردم

و به مقابله با نبرد نابرابر زندگی

فرستادم

نیروی عجیبی تو وجودم حس کردم

یک نیگاه به اون پسر انداختم گفتم:

میخوای یه کم بخندونمت؟

گفت: آره فقط الان باید بخندم

با این حالم!!

گفتم: میخوای درست شی یا نه؟

میدونی ما فقط دو نفریم؟

هر کدوم رو صحنه ببازه و کم بیاره

اون یکی هم باهاش خراب میشه؟

گفت: آره

گفتم: پس بیا به هم روحیه بدیم

ببین اینا هیچ کدوم مثل ما نیستن

مطمین باش اگر اینا هم فقط دو نفر بودن و

همه چشمها به همین دو نفر بود و

تازه اولین اجراشونم بود

اینجوری بیخیال نمیخندیدن!

گفت: آره دختر بازم بگو

دارم یه حس خوبی پیدا میکنم

خلاصه کاری کردم که صدای خندمون

از صدای خنده همه اونا

بلندتر شد!!

تا جاییکه دیگران هم از خندمون خندشون گرفت!

نوبت ما شد..

برگشتم دست اون پسر رو گرفتم و

بهش آروم گفتم: رفیق

تو باید بهترین ساز زندگیتو

امروز زیر صدای من بزنی

امیدوارم اگر در آینده هر کدوممون

تو اینراه به جایی رسیدیم

به اینکه  یک اجرای بینظیر رو

یه روز با هم داشتیم

افتخار کنیم

پس قوی باش

حس کردم لباش لرزید..

پرده داشت میرفت کنار و من دستش رو تو

دستم فشار میدادم

و سعی میکردم تمام اظطرابشو

ازش بگیرم

من یک لباس شب آبی تیره پوشیده بودم

با یک ست ظریف جواهر

موهامم مثل حالت طبیعی خودش بلند و

کمی موجدار

رها کرده بودم

یک لحظه حس کردم نفس داغ کسی لاله گوشمو

سوزوند: تو هم خیلی زیبا شدی

مخصوصا با این گوشواره های بلند الماست..

این جمله از دهان پسری

خارج شد که میخواست توی اون

لحظه تاریخی زندگی من

پاداش دلگرمی هایی که تو

لحظه تاریخی زندگیش بهش داده بودمو

بهم بده

و خیلی بجا و با ظرافت اینکارو کرد

حقا که یک هنرمند بود..

ثانیه ها یکی یکی گذشتن

پرده بلند و عریض آروم آروم

داشت کنار میرفت و انگار داشت پنجره نوینی رو

رو به زندگی ما باز میکرد

ما بدون اینکه بدونیم پشت پرده چه خبره

فقط به یک چیز فکر میکردیم:

یک اجرای عالی بخاطر خودمون دوتا..

پرده کنار رفت..

یک لحظه انگار نفسم بند اومد

پاهام کرخت شد

یخ زدم انگار

جمعیتی حدود سه هزار نفر به تعداد تمام

دانشجوهای دانشکده های مختلف

و اساتید و خانواده ها و مسوولین

و همینطور شهردارو خانوادش و

خیلی از آدمای مهم شهر که در ردیف جلو نشسته بودند

در مقابل چشمای ما ظاهر شدند..

سکوت

من

و

او

و قدمهایی که با ریتم خاصی به سمت

صحنه میرفتند وصداشون

همه فضا رو پر کرده بود

یک پیانوی خیلی شیک مشکی رنگ

گوشه صحنه بود

و یک پایه میکروفون وسط صحنه

و خود میکروفون که در دستهای خواننده آبی پوش

داشت میلرزید اما گرمای قلب عاشقش

که داشت با هر ضربه میگفت: بالاخره اومدی

روی صحنه دختر

تمام اظطرابهاشو به آتش کشید

میکروفون رو روی پایه گذاشتم

و دودستی گرفتمش

صحنه خیلی بزرگ بود و نوازندم

ازم خیلی دور اما حس میکردم دلامون

داره بهم انرژی میده

به جمعیت منتظر نیگاه کردم و

اولین صدایی که از حنجره ام خارج شد این

بود: آه..

و همه جمعیت دست زدند

و من دیگه خودم نبودم یک آرتیست بودم

من خودمو پشت پرده جا گذاشته بودم..

صدای پیانو بلند شد..

و دوباره روحم از تنم فرار کرد

صدای خودمو میشنیدم که دارم عالی میخونم

درست_دلنشین و این چیزی بود که

باید اتفاق میفتاد و افتاد..

آخرین نت که نواخته شد سالن به سکوت

فرو رفت و بعد از چند لحظه صدای دست زدن

جمعیت فضا رو پر کرد

خیلیها هم از جاشون بلند شده بودن

از جمله پسر خوش چهره ای که پهلوی شهردار

در ردیف جلو نشسته بود وبعدها فهمیدم

پدر و پسرن!

 با چشمهای آبی رنگش که شاید

همرنگ لباس من بود از اول تا آخر

بمن خیره شده بود..

کت شلوار سپید و کراواتی همرنگ چشمهاش

و موهای خرمای رنگ مثل موهای خودم

کمی موجدار اما تا روی شونه هاش..

یک لحظه برگشتم

به نوازندم نیگاه کردم

بهم چشمک زد و من بهش لبخند زدم

ما موفق شده بودیم..

ما یک بند قوی تشکیل دادیم

از تمام بچه های با استعداد

در کلاپ دانشجوییمون که درون مشروب

ممنوع بود و فقط مخصوص مهمانیها و جشنهای دانشجویی

بود برنامه اجرا میکردیم بعدها آهنگ های

مختلفی هم ساختیم

در چندتا شهر هم تور گذاشتیم

و کار رو به صورت حرفه ای دنبال کردیم

و بعداز اون روز تکرار نشدنی که

پشت صحنه قلبم مثل گنجشک

کوچیکی میزد تا به امروز

دوهزار وصد بار روی صحنه اجرا داشتم!

و در خیلی از اجراها همیشه پسری با چشمهای

درشت آبی رنگ با یک سبد گل قشنگ

و یک نگاه عاشق به قلب من

روی صحنه

آرامش میداد

من در مهمانی فارغ التحصیلیش

وقتی به درخواست من همون کت و شلوارسفید

روز اول رو پوشیده بود

براش با بچه های دانشجوی گروه

برنامه بینظیری اجرا کردم

و بهش گفتم: تو خوش تیپ ترین دکتر دنیایی

و اونهم یکی از زیباترین

لبخندهای دنیا رو به من هدیه داد..

یادش بخیر..

پایان