برام یه نسکافه داغ با شیر آوردن
این نوشیدنی همیشه منو
آروم میکنه و هر روز صبح به عشق
نوشیدنش از خواب بیدار میشم
احساس ضعف میکردم
مریضی سستم کرده بود
همینطور اولین بامداد خمار من در زندگی هم بود
بعد از اون شب شراب بیادماندنی!
یادمه داشتم طبق معمول با انگشتای
دراز لاغرم ور میرفتم که
در باز شد و آنا اومد تو
با یه لبخند گفت: حاضری؟
منم گفتم: آره
وارد یک سالن خیلی بزرگ با
سقف خیلی بلند شدیم
تمام دیوارها پر از پرتره بزرگان
موسیقی جهان بود
یک لحظه حس کردم همشون دارن نیگام میکنن
و من در مقابل بزرگیشون
خیلی کوچیکم
سرمو انداختم پایین به دمپایی های
صورتی رنگم نگاه کردم
و به لباس تو خونه گشادی که تا سر زانوم بود
و یک شال مشکی که از سرما
دور خودم سفت پیچیده بودم
آخه دختر اینجوری میان جاییکه یه
همچین عکسایی هست؟؟!!!
من همیشه در مقابل بزرگان هنر
یک لحظه احساس خالی بودن میکنم
یک لحظه تصمیم میگیرم
نه دیگه بخونم نه ساز بزنم
جلوی بعضی از خوانندگان با اینکه آدم
مذهبی نیستم
ولی دلم میخواد وضو بگیرمو
در مقابل صداشون
دو رکعت نماز بخونم
در برابر پنجه های شیرین برادرم
شیرینترین بغض گلومو میگیره
و در برابر نوازندگان بزرگ دنیا
زانو هام نا خودآگاه خم میشه و دلم میخاد
در مقابلشون زانو بزنم
من در برابر هنر ناب وبی مانند
لال میشم
کور میشم
اما..
کَر نمیشم
تمام حواسم تبدیل به حس شنوایی میشه
و بالاترین لذت
دنیا برام اون لحظه است
چشمهامو بسته بودم
و تنها حسم حس شنواییم بود
انگار خود موتزارت از پرتره روی دیوار
در اومده بود و داشت
پیانو میزد
روحم نمیدونم کجاها بود
ایجور وقتها انقدر گمش میکنم که
جسمم نا امید از پیدا کردنش
یه گوشه بیحرکت میشینه
تا برگرده..
این صدا از یک پیانوی عتیقه
امپریال چوب کاج درمیومد
دوتا شمعدون نقره بلند روی پیانو بود
من همیشه وقتی شمعی روی یک پیانوی در حال
نواختن میسوزه
با چشمای خودم میبینم
که شعله های شمع دارن با صدای
پیانو میرقصند
من مطمینم که شعله ها
با شنیدن صدای پیانو
میرقصند..
پشت سر استاد ایستاده بودیم تا دست از نواختن برداشت
و درست اون لحظه بود
که روحم دوباره به دنیا برگشت
مثل لحظه ایکه از یک خواب خوش میپرم
اون لحظه رو دوست ندارم..
نگاهی به من انداخت
پیرمردی حدود هفتاد ساله بود
لاغر و تکیده
موهای سپیدش تا پایین شونه هاش
میرسید
گفت اسمت چیه؟
من عادت دارم به دست
پیانیست های حرفه ای خیره میشم
و توی ذهنم تصور میکنم
که به اندازه چند تا نت باز میشه!!
لبخندی زدو گفت: اسمتو چی صدا کنم؟
گفتم ببخشید استاد نادیا
نادیاست اسمم
گفت: اسم قشنگیه معنیش چیه؟
گفتم معنیش یعنی: امید و آرزو..
حدود نیمساعت روی کلاویه ها بالا وپایین
رفت تا جای صدامو پیدا کرد
چون از بچگی تمرین داشتم و تازه کار نبودم
خوب باهاش همراهی میکردم
گوشم قوی بود و نتها رو دقیق سلفژ
میکردم حنجرم هم آماده بود
چون آواز کلاسیک کار کرده بودم
و بدون اینکه پاپ تمرین کرده باشم
حتی یکبار هم در تستی که ازم گرفت
در yodel ها وارد ربع پرده نمیشدم
چیزیکه از نظر گوش اروپایی ها که اطلاع از
آواز کلاسیک ما نداشته باشن
نتهای فالش محسوب میشه!
و اینو فقط خودم حس میکردم
وگرنه برای اونها عادی بود
برای من تمام امکانات مجانی فراهم شد
بهترین استاد به من تعلیم صدا سازی
کلاسیک اروپایی میداد با یکی از بهترین انواع
پیانوها تمرین میکردم هر چقدر وقت میخواستم در
اختیارم بود وکسی استعداد خدادادیه منو
نه سرکوب میکرد نه محکوم!
استاد گاهی اوقات حتی زودتر از من سر کلاس میومد
و اگر اشتباهی میکردم انقدر با حوصله باهام
تمرین میکرد که از هیچ جلسه ای
یاد نگرفته بیرون نمیومدم
یادمه برام برنامه غذایی مخصوص نوشته بودن
که تا حدودی از قبل هم بهش عادت داشتم
و یکی از اون چیزهای ممنوعه بستنی بود!
یکروز که با نیکی یکی از دوستانم
داشتیم تو خیابون گردش میکردیم
با خوشحالی دوتا بستنی برای خودمو دوستم خریدم
و خندان و شادان داشتم از لیسیدنش
لذت میبردم که زدواز بخت بد
استادم جلوم سبز شد!!
شانسو نیگا!!
نه میشد قایمش کنم نه میشد انکارش کنم
فقط باید گردن میگرفتم
گفت: بخور ولی فردا یه تمرینایی باهات میکنم
که نتیجه بستنی خوردن امروزتو ببینی
و همینم شد!
من همیشه عادت داشتم چیزیرو که ازش منعم میکنن
حتمن امتحان کنم
اما وقتی نتیجه بدشو میبینم به بد بودنش
ایمان میارم و دیگه طرفش نمیرم
پس زیاد از اینکار استادم ناراحت نشدم
هر چند نتیجه اون تنبیه یک هفته
گرفتگی صدام بود وهمچنین
محرومیت از شنیدن صدای ساز استاد
و رفتن تو بحر موهای بلندش!
همه چیز به خوبی پیش میرفت و در کنارش درسهای
دانشکده هم بود که اونیکی رو دیگه
بخاطر دل خونوادم تحمل میکردم!
اما اولین اجرای زنده من و اولین بار که
پا روی زمین مقدس استیج گذاشتم دقیقن
دوروز بعد از شروع تمریناتم با استاد بود یعنی
درست روز باز شدن دانشگاه..
ماجرا ازین قرار بود که روز اول شروع
کلاسها جشن بزرگی در آمفی تیاتر دانشگاه
برگزار میشد و از هر ملیتی هر دانشجویی که استعداد خاصی
داشت حالا چه نوازندگی چه رقص چه آواز
هنرهای نمایشی بصورت استنداپ
کمدی یا رقصها و نمایشهای گروهی با لباسهای
خاص خودشون و کالچر خودشون
میومدن و در اون جشن باشکوه هنر نمایی میکردن
تنها استعداد کشف شده دانشجوهای ایرانی من نبودم
یک پسر ایرانی بود که خیلی خوب
پیانو میزد وسال دوم بود
که انروهم بعد از پی بردن به استعدادش
یک پیانو خوب در اتاقش گذاشته بودن تا پنجه تمرین کنه و زیر
نظر استاد تعلیمش داده بودن
آنا منو بهش معرفی کرد و گفت:
شما دوتا باید با هم تمرین کنین
و فقط دوروز هم وقت دارین چون
هر دو ایرانی هستین یکی از آهنگهایی که
فکر میکنین با هم مچ هستید رو کار کنید
و بعد از بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدیم
که آهنگ حسود رو برای اون جشن با هم
اجرا کنیم و چندین بار هم با هم
تمرین کردیم و حسابی با هم مچ شدیم
روز جشن استرس تمام وجودمو میلرزوند
با اینکه بلد بودم به خودم مسلط بشم
ولی شوخی نبود هر کس دیگه هم اولین اجراش همین حسو
داره میکروفون تو دستم میلرزید و نفسم
به سختی بالا میومد
اون پسر هم همین حالتو داشت و مدام
میگفت : پس همین دیگه
صبر میکنی تا آخر اورتور رو بزنم
و فلان جا شروع میکنی و ازین حرفا
ولی من دقیقن میدونستم داره بلند بلند
به این هوا خودشو تمرین میده!!
ما تازه خبر نداشتیم پشت این پرده بزرگ
چند نفر آدم نشسته و اون حس صحنه رو
که چندین چشم بهت خیره میشن رو تا بحال
تجربه نکرده بودیم
فقط از بزرگان این کار شنیده بودم
یک ان جمعیت آدمو میگیره که باید سریع
از این حس جدا شی
بعدها یاد گرفتم این کار هم
مثل همه کارهای دیگه
یک شاه کلید داره که باید ذاتا بدستش بیاری
یک قلق داره
شایدم یک راز...
بقیه در پست بعدی
نظرات ()