نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
چه راست گفت..5
نویسنده : - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

همیشه عادتمه وقتی تعجب میکنم

دهنم خود بخود باز میشه!

ولی یهو بخودم میام زودی می بندمش

اما اونروز هرچی میبستمش دوباره

خودش باز میشد

فک کنم یه 75

باری دهنم باز وبسته شد

فکر کنم رکورد خودمو بعدن خودم

زدم چون از اون موقع تا حالا

خیلی تعجب ها کردم!!

من لابد بلند میشم درو باز میکنم و

میرم بیرون

ازین به بعدش رو

از زبون دیگران بارها شنیدم که

راه میفتم تو راه پله ها ازین طبقه به اون طبقه

هی میرم بالا پایین و آوازمیخونم!

حالا چه آوازی؟

من همونم که یه روز

میخواستم دریا بشم

میخواستم بزرگترین

دریای دنیا بشم..

بله..ترانه مرداب..

(در مورد این ترانه باید بگم:

برادر عزیزم که بهترین معلم ورفیق منه

و خودش الان دیگه 14

نوع آلت موسیقی رو میزنه

و صدای خوبی هم داره اونموقعها

که با سازش تعلیمم میداد

بهم میگفت:اگر خواستی یه روزی یه جا

یه آهنگ پاپ بخونی_چون من کار آواز کلاسیک ایرانی

میکردم_مردابو بخون چون این آهنگ

تکنیک خاصی در خوندنش هست که

تواناییه خواننده رو نشون میده..

پس درود به خالقش: شماعی زاده بزرگ)

اونشب پانسیونو میذارم رو سرم

همه از خواب بیدار میشن و

میان بیرون ولی جالبیش اینجاست که

جلومو نمیگیرن و اتفاقا تشویقمم میکنن

که براشون بخونم!!!

بعدم از قرار میزنم زیر آواز سنتی و چند تا دشتی و

همایونم که رشته اصلیم

بود واسشون رو میکنم!!

که خلاصه ایرانیا که زبونمو میفهمیدن

درد غربتشون تازه میشه و خیلیا به گریه میفتن و

خلاصه معرکه ای گرفته بودم که

نگو و نپرس...!

کم کم داشت یه چیزایی یادم میومد

خانوم قد بلند که بعدها نقش مهمی

در زندگی من بازی کرد

و اصلا اون بود که بقول خودش منو اونشب

کشف کرد اسمش

آنا بود..

یادش بخیر اصلا  نمیفهمیدی 

که چقدر باهاش تفاوت سنی داری

توی اون سن و سال

یه بوی فرند هم سن و سال منم داشت

که از بچه های یونیه خودمون بود ولی

موسیقی میخوند که تو تشکیل بند

بهمون خیلی کمک کرد و خودش هم نوازنده

بسیار خوب وایلون بود

این خانم با این مشخصات

مسوول امور دانجشوهای خارجی

دانشکده ما بودن

که اونشب اتفاقی توی دفترشون در طبقه

پایین تا دیر وقت مشغول کار بودن

که با شنیدن سرو صدا میان بالا

و به جمع دانشجو ها میپیوندند

و حسابی با بچه ها گرم میگیرن

که یهو تو اون شلوغی من راه میفتم که برم

تو اتاقم بخوابم

حتما خسته بودم دیگه الهی بمیرم مریضم

بودم مثلا!!

که از راه پله ها قل میخورم و همونجا خوابم میبره

که بلافاصله پیدام میکننو میبرنم

تو اتاقم منو میخوابونن

اما...

ماجرا به همینجا ختم نمیشه

تو اون عالم مستی و بیخبری

که دیگه هیچوقت مثلش برام تکرار نشد

چون من همیشه میگم:

همه چیز اولین بار قشنگ است..

این خانم با من قرار فردارو میذارن که

زیر بال و پر دانشجوی با استعدادی

 رو که اتفاقی کشفش کرده بودند

بگیرن

حالا اینو بذارین در مقابل

دوران دبیرستان من توی ایران عزیزم

که بارها و بارها

که به اصرار دوستانم

توی مدرسه براشون میزدم زیر آوازودلشونو

خوش میکردم

توبیخ میشدم و کارم به کمیته انظباطی میکشیدو

به هزار جور عمل خلاف شرع و عرف

متهم میشدم و والدینم باید جواب پس میدادنو

خلاصه به جرم خوندن..

تنمو حسابی میلرزوندن

و تنبیهم میکردن

حتی یه بار که ناخن شصتم رو برای زدن

گیتار بلند کرده بودم

یادمه که خانم مدیر

همچین دستمو فشار دادن

که آخه این چیه؟

آخه این چیه؟

که ناخنم از ته شکست

و هنوز دردش تو

روحمه و خیلی دردهای

دیگه که روح نسل منو

تا ابد رها نخواهند کرد..

بقیه در پست بعدی