در و که باز کردم
قلبم ریخت سه تا آدم کوتاه و بلند پشت در بودن
نیگاشون کردم دیدم نه
انگار اینا یه چیز عجیبی اینجا
پیدا کردن اومدن دنبالش
اومدم درو ببندم وبگم من نبودم!
که یهو اون خانومه که چاق بود پرسید
نادیا...؟؟
هِه اینا دیگه چقده ساده بودن!
منی که تو یکی از با مقررات ترین دبیرستانهای
تهران نمره انظباطم- 9 -
شده بود!!!
میومدم بدون اینکه بدونم جریان چیه و
اصلا اینا واسه چی دنبال منن
بگم :بله خودمم؟!!!!
با یه ژست آدم حسابیا
کمی اخم بر سر در پیشانی و میان دو ابرو نشاندم
و خمیازه مصنوعی ای کشیدم و
گفتم: نخیر اشتباه اومدین_بای!
تا اومدم درو ببندم
یه خانومه که فکر کنم یه دومتری
میشد بدون عقب گرد
ازش بالا رفت
درازو لاغرو لق لق زنان
از ته راهرو سرو کله اش
پیدا شد!
تا منو دید انگار که فرزند گمشده شو
تو انبار کاه پیدا کرده باشه
نیشش تا جاده چالوس وا شدو
شروع کرد منو تو بغلش چلوندن
منم فقط سعی میکردم
لِه نشم چون دُرُستم دردسر بود
وای به حال لِه شدم
بالاخره
یه ذره نیگام کردو دوسه تا ماچمم کردو
آخر سر گفت: سلام هانی
حالت خوبه؟!!
منم هاج و واج زبونم بند اومده بود
گفت : دیشب به من خیلی خوش گذشت هانی بتو چطور؟
دیدم دیگه نمیشه به مخه فشار نیاورد
بیشتر ازین لال بازی درارم
ادعاهای دیگه هم میخوان بکنن
بندازن گردن من!!
گفتم :شما دیشب با من بهتون
خیلی خوش گذشته؟!!
مگه چیکار کردیم با هم؟!!
گفت: اوه هانی بیا بریم
دیدی سر ساعت اومدم؟
بهت گفتم که من آنتایمم!
با همون لباسای تو خونه ایه راحتیو
دمپایی های پر دار صورتی!
و موهای ژولیده نمدی
مارو ورداشتن با خودشون بردن!!
من فقط ساکت داشتم به یه چیز مهم که
هیچ رقمه هم یادم نمیومد
فکر میکردم؟
من دیشب چه دسته گلی به آب داده بودم؟؟
اگه از اینجا هم
بابت شیطنتام
بیرونم کنن
لابد ایندفه میفرستنم
کره ماه!!
بقیه در پست بعدی
نظرات ()