نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
چه راست گفت..2
نویسنده : - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

انگار وقتی آدم میخاد

یه کار خلافی بکنه همه عالم

یهو زل میزنن بهش!!

نه !

اینطور نیست یا خودمون چون

به خودمون شک داریم

اینو فقط حس میکنیم

یا اینکه چون داریم یه کار غیر عادی میکنیم

رفتارمونم غیر عادی میشه

و همین تغییر رفتار محسووووس

باعث میشه همه زل بزنن به ما!

خلاصه هرچی بود که با هزار بدبختی

طبقه هارو دونه دونه اومدیم بالا

لباسامونو عوض کردیمو

منتظر شب شدیم!

نمیدونم چرا فکر کرده بودیم

 باید تو شب

مشروب خورد؟!!!

خوب اولین بار بود دیگه!

اما بعدها یه کشف بزرگ کردم:

هر چی زودتر مشروب خوری شروع بشه

اونروز زودتر شب میشه!!

خلاصه

شب فرارسید

درو از تو قفل کردیمو

یه لاو موزیکم گذاشتیمو

با بساط آجیلی که از تهران

رسیده بود میزی چیدیمو

هیجان زده باتل مشروب رو

روی میز گذاشتیم

گیلاسم که بلد نبودیم چیه

همون لیوان سفالیا که

توش آب پرتقال و شیر میخوردیمم!!

گذاشتیم پهلوش

وااااااااای الان که یادم میاد

دلم برای معصومیت از دست

رفته ام میسوزززززه!!!!

عکس روی لیوانا باحال بودن

چون با دوستم سِت خریده بودیم

دوتاییش قرمز بود

ولی برای اینکه با هم قاطی نشن

مال من روش عکس باربی داشت!!

مال اون میکی موز!!!

آخر بچه مثبت!

آآآآآخ دکتر!!

کاش بودی و میدیدی نسخه جالبتو

واسه کیا پیچیدی!!

فکر کنم اگر میومد و ما دوتا هالو رو تو اون وضعیت

اسفناک میدید

انقدر دلش میسوخت که

باتلو از پنجره پرت میکرد بیرونو

به ما هم میگفت:

پاشین برین عروسک بازیتونو بکنین

دوسه تا اسپرین بچه هم

میذاشت کف دست من

میگفت:روزی یه نصفه بخور!!

اول یه پسته گذاشتم دهنم

یکی هم پوست کندم دادم دست رفیقم!

حالا نگو دارم مرام عرق خوری رو

بجا میارمو خودم خبر ندارم!!!

نگو از همون موقع ها هم استعداد

عجیبی در انجام وظایف غیر شرعی

داشتم!!

البته این قضیه مال گذشته چندان دوری نیست

سالهایی که از روش رفته

به اندازه انگشتای یک دسته

ولی با همین دستی که

الان اصلا نمیلرزه!

توی یک لحظه پاروی دیو ترس

گذاشتمو

باتل و برداشتمو

زل زدم به درش!!

درش خیلی راحت تر ازونیکه فکرمیکردم

باز شد!

چون اون مشروبایی که باز کردن درش

مخلفات خاص خودشو داشت

اینی نبود که تو دست من

بود!!

چشای دوستم از ترس گشاد شده بود

چشای خودمو ندیدم ولی فکر کنم

مال منم از ترس زده بود بیرون

دوستم گفت:

اول واسه خودت بریز

منم گفتم نه!

با هم میریم بالا!

البته اونموقع بلد نبودم بگم میریم بالا!!

لیوانای مکش مرگ مارو گذاشتم پهلو همدیگه و با

وجود لرزش دستها

و تاری چشمها

سعی کردم یک اندازه

بریزم!!

حالا نگو اینم جزو مرامای یه ساقیه

متعهده!!

دوستم گفت حالا چیکارکنیم؟

منم که از هیجان مریضیم یادم رفته بود گفتم:

میگن مزه اش تلخه!

ولی تو دهنمون نیگهش نمیداریم تا

تلخیشو نفهمیم!!

(ایییییییییییییول خودم!!!!)

تو خونم بوده انگار میگن بعضی چیزا اکتسابی نیست ذاتیه!!

دوستمم یه چیزی از خودش بروز داد

گفت:اگرم دیدیم تلخه زیاد

از همین آجیلا زودی میخوریم که

طعم دهنمون عوض شه!!!!

حالا اونموقع بیچاره بلد نبود بگه:

مزه!!

اما با تمام وجود مطمینم که

الان هر جا هست

همه این چیزا رو یاد گرفته!!

بقیه در پست بعدی