نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
چه راست گفت..1
نویسنده : - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یکماه بعد بهم گفتن:

فردای روزیکه منو فرستادن اروپا برای ادامه تحصیل

یا شایدم یکی ازدلایلش این بود

که تو دوسه تا مدرسه که

مورد نظر خونوادم بود از

جمله همون دبیرستان سال قبل

دیگه بدلیل مهر زردیکه

تو پروندم بود!!!اسممو نمینوشتن

دوستام داشتن تو حیاط مدرسه

گریه و زاری میکردن

از رفتن من!!

که یکهو خانوم مدیر دبیرستان

که هییییییییییییچوقت

دل خوشی از من و شیطنتهای

عجیب و غریبم نداشت

با خوشحالی در حالیکه لبخند

پیروزمندانه ای روی لبان

هرگز بوسیده نشده اش داشت

به طرف دوستان من میره و میگه:

چرا سر کلاس نمیرین؟

دوستام میگن:

نمیریم دیدین همین شماها

فراریش دادین؟

اون خودش نمیخاست بره

نذاشتین تو وطنش بمونه پیش دوستاش باشه

سرنوشتشو تغییر دادین!

خانوم مدیر میگه:

مگه کجا رفته؟در صورتیکه خبر داشته

من کجا رفتم!

یکی از دوستام میگه:

فرستادنش خارج درس بخونه دکتر بشه!

واون لحظه بوده که خانم مدیر اون

پیشگوییه تاریخیشو میکنه:

اون دکتر بشه؟!!

ههههههه اون آخر سر

خواننده میشه!!!

وااااااو خانوم مدیر تو اینو از کجا میدونستی؟

آره بعد از گرفتن دیپلم

به دانشکده دندون پزشکی دوباره

فرستاده شدم!!

ولی اونجاهم شروع به خوندن کردم!!

ماجرا ازین قرار بود:

یکهفته قبل مارو گذاشتن تو پانسیون

تو اون یکهفته هر روز و هر شب

کارمون پارتی گرفتن و جینقولک بازی بود

انگار نه انگار که ما از

چند روز دیگه میخایم

بریم سر کلاسو

رسما دانشجو بشیم

یکی از همین شبا که داشتیم میخوندیمو میرقصیدیم

من انگار بدون بالاپوش میرم تو

محوطه که قدم بزنم

و بعلت سردیه هوای بیرون

سرما میخورم وخودم بیخبر بودم

صبح که از خواب بیدار شدم

حس کردم نه...

انگار حالم همچینام خوب نیست

به هم اتاقیم که یه دختر باحال بود

یادش بخیر..

گفتم من مریض شدم انگار

اومد تبمو سنجید دید بببببببببببله

رو هزار وسیصده!!

دیدیم اگه خوب نشم دوروز دیگه

که کلاسا شروع میشه

وای به حالمه این بود که

شال وکلاه کردیمو

رفتیم دکتر

کاریکه شاید بعد از اون دوباردیگه بیشتر تو زندگیم

نکردم!!!

دکتره خیلی بانمک بود چشاشم سبز بود منو معاینه کردو

گفت :

برو این دواهارو بگیر

خوب میشی

انفولانزا گرفتی!!!

گفتم دکتر

من دو روز دیگه کلاسام شروع میشه

اگه اول کاری غیبت کنم

نمیشه که!

دستی به محاسنی که تک وتوک

داشت کشیدو گفت:

اهل مشروب هستی؟!!

گفتم : نه دکتر

من شیطونی زیاد میکنم ولی نه

در حد سیگار و مشروبو این حرفا

گفت:ولی اگر میخای دوروزه خوب شی

باید امتحانش کنی!

منم موقعیتم اِمِرجنسیییییییییییی!!!

زود قبول کردم!

خلاصه یادم داد یه ذره هم به گلو گوشم بمالم وشب

بخابم صبح عین نوزاد

تازه متولد شده

سلامتیه باز یافتمو

احساس کنم!

با حالت انزجارو ناخاسته به

دوستم نگاهی کردمو

بلند شدیم رفتیم

دم اولین کیوسک مشروب فروشی

با حالت خاصی که میکس

دلبهم زدگی و کنجکاوی و مجبور بودن بود

به شیشه های رنگ وارنگ و

شیک مشروبا با چشمای از حدقه بیرون زده

نیگاه میکردیم!

آخه کدومشو بخریم ما که بلد نیستیم

اینا با هم چه فرقی دارن!!

ولی دکتر سفارش کرده بود

مشروب سفید بالای 40%

بهتر جواب میده!!

بالاخره دلو زدیم به دریا و ناشیانه

یک باتل ودکا

خریدیم و چپاندیم توی کیف دستی

و هیجان زده وکمی ترس الود

به سمت پانسیون روانه شدیم..

بقیه ماجرا در پست بعدی