نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

به عشق میتوان رسید

پس از تحمل جراحتی عمیق

به شرط آنکه

دم نیاوری به زیر تیغ

به عشق میتوان رسید

بی بهانه

بی دریغ

.

.

نادیا سایا


 
 
زندان 1
نویسنده : - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

زنی در زندان بچه اش را کشت

وقتی بعد از خواندن اسمش در سرشماری

با گامهای لرزان

به داخل بند قدم برمیداشت

از خونهایی که از پاچه شلوارش میریخت

فهمیدیم اوست

مادر جنینی که در توالت افتاده بود

و آنهمه خون که به درودیوار مالیده بود

و من در دوزخ بودم

جایی بین مرگ و زندگی

نه میتوانستم بمیرم

نه داشتم زندگی میکردم

.

.

نادیا سایا




 
 
نیلوفر...حالش خوب نیست
نویسنده : - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
 

نیلوفر عاشق است

یک عاشق ابدی

که تا ابد

به عشقش نمی رسد

در سرش پر از عشق است

و در هوایش.


 

نیلوفر تنهاست

با خودش

با شعرش

و دنیایش

که فقط به اندازه دلش جا دارد

گاهی خیلی بزرگ

گاهی خیلی کوچک

و

گاهی

خیلی تنگ.

 

 

نیلوفر درد دارد

و دیواری ندارد

که از درد به آن بپیچد

دردی کهنه

که دوست ندارد

درمان شود.

 

 

نیلوفر زیباست

اما دور از دست

برای همین

عذابش میدهند

او برای دل خودش زیباست

و برای آیینه اش

نه برای کسانیکه

برای زیبایی اش عذابش میدهند

و

او تحمل میکند.

 

 

نیلوفر دلش تنگ است

اما نمیتواند برود

و آنها را که

همیشه دلتنگشان است ببیند

برای دیدنشان

فقط یک راه هست

و آن مردن است.

 

 

نیلوفر یک آرزو دارد

اما هر چه  دستهایش را دراز میکند

به آن نمیرسد

شاید آرزویش بیفتد

شاید همان بالا بماند

و

او صبر میکند.

 

 

نیلوفر حرف نمی زند

حرف هایش را از یاد برده است

اینگونه است که

هیچکس از او

هیچ چیز

نمیداند

و او ساکت است

چون حرف هایش یادش نیست

هیچ چیز یادش نیست.

 

 

نیلوفر غمگین است

آنقدر غمگین

که هر چه صدایش می زنند

جواب نمی دهد

مگر کسی به او جواب داده است؟

او نمی شنود

هیچ چیز را

جز صدای پاهایی که

برای بردنش خواهند آمد.

 


نیلوفر سردش است

هر شب

هرروز

انگار کسی گرمش نمیکند

نه دستهایش را

 و نه قلبش را

انگار این سرما همیشگی ست.

 

 

نیلوفر گم شده است

کسی دلواپسش نیست

تا پیدایش کند.

 

 

نیلوفر خسته است

و نمیداند کِی

آرام میگیرد.

 

 

نیلوفر منتظر است

منتظر زمانیکه

چشمهایش بسته شوند

همان چشمها که

همیشه به جایی خیره اند

و اگر بسته شوند

انتظارش هم

تمام می شود.

 

 

نیلوفر دلش خوش نیست

به هیچ کس

به هیچ چیز

به هیچ جا

همه چیز زود میگذرد

و این

کافیست.

 

 

نیلوفر بیکس است

لای اینهمه

برگهای سبز

که دوره اش کرده اند

و فقط

 نگاهش میکنند.

 

 

نیلوفر اسیر است

در مردابی که

همه درآن فرو رفته اند

جز او.

گاهی به خورشید مینگرد

گاهی به مرداب

که ریشه اش درین است

و

گلبرگهایش رو به آن

.

.

.

نیلوفر حالش خوب نیست..

 



 



 
 
سفر نرو
نویسنده : - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩
 

سفر نرو

نمیتوانم عاشقی کنم بدون تو

سفر حیاط خانه من وتو نیست

که هر زمان دلم برای دیدن تو تنگ میشود

ز پشت شاخه ها ببینمت

سفر بد است

چرا هوای این سفر

ترا به سر زده ست ؟

سفر به گرگها

دوباره فرصتی برای زوزه میدهد

همیشگی و تا ابد نه

فرصتی دوروزه میدهد

و بره ات گرفته گوشهای خویش و میدود

ز بیم آنکه نیستی و

بی پناه میشود..

سفر نرو

سفر شکست میله های اسب سرکش هواست

که در نبود ن تو

میگریزد از نهان

و میبرد مرا به جنگ سخت امتحان

گمان نکن همیشه در برابرش

برنده میشوم

چرا که گاه گاهی

اوفتاده ای ز روی اسب

دچار یک حقارت کشنده میشوم

سفر نرو

وگرنه ساعت چهارو نیم عصر

نمیرسد صدای گامهای تو

به گوشم از پیاده رو

و میشود کدر بلور عادتم

و سنگ میخورد

به قلب شیشه ای ساعتم

سفر دری مخوف

به سوی باغ یک غریبه باز میکند

و ترسم از نسیم تازه ایست

که پرده را از آن هوای کهنه بی نیاز میکند

سفر نرو

مسبب شروع تلخ ماجرا نشو ..

.

.

.

نادیا سایا




 
 
حسرت..
نویسنده : - ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
 

تازگیها حسرت نداشته هایم دلم را پر کرده

نداشته هایی که همیشه از ترس

ترکیدن بغضم و فرورفتن در غصه از اندیشیدن به آنها

فرار کرده ام..

اماهستند تمام نمیشوند با فرار من

چون واقعیت دارند.

چون واقعیت دارند.

هر وقت به این واقعیتهای تلخ زندگیم فکر میکنم

اشک از گوشه چشمانم جاری میشود و گریه ام میگیرد

چیزیکه ازآن همیشه گریخته ام

از اندیشیدن و گریستن..

دلم اینروزها بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیم

کسی را میخواهد که..مرده است

به او چقدر نیاز دارم

دلم میخواهد بیاید با من خرید کنیم نظرش را بپرسم

برایم آشپزی کند , با او درد دل کنم , با هم به آرایشگاه برویم

نگرانم باشد , منتظرم باشد

بگوید چرا لاغر شده ام

با دلواپسی نگاهم کند

برویم رستوران غذا بخوریم

مثل آخرین شب زندگی اش نیمه شب بیاید توی اتاقم

روبروی تختم روی صندلی بنشیند و با من حرف بزند

نیمه شبها..

آخر او هم مثل من از بیخوابی رنج میبرد..

برویم مغازه هارا تماشا کنیم

من جلویش لباس بپوشم و بگوید : همین را بردار

چقدر رنگش به چهره ات میاید..

به دیدنم بیاید

مثل روزهای دانشجویی ام برایم از ایران

یک عالمه چیزی بفرستد

دلم میخواهد او باشد

تا من

حسرت نخورم..

دلم خانه مان را میخواهد

اتاقم با آنهمه کیف و کفش و لباس که از کمدم بیرون ریخته بود

ودیوارهایش که با مداد سیاه شعرهایم را رویش مینوشتم

و پنجره اش

که رو به کوههای بلند باز میشد

و باغی که شبها صدای رقص برگهایش در باد

مرا کودکانه میترساند..

و او که هر روز صبح با صدای زنگ تلفنش

وحشت زده از خواب میپرم

چون میدانم کاری از دستم برای نجاتش از آن

آسایشگاه مخوف بر نمیاید

و التماسهایش که ساعتها پس از قطع گوشی اشکم را

میریزاند و تنم را میلرزاند

و من تنها میتوانم بگویم :

چکنم ؟ دورم ..

و کسی دیگر که هیچوقت نفهمیدم

به ما خوب کرد یا بد ؟

شایسته مهربانی ست یا سرزنش؟

اما هر چه هست

انقدر ناتوان شده است که نمیتوان به او تکیه کرد

دلم همه اینها را اینروزها با هم میخواهد

یکجا

بی کم و کاست

همانطور که یکجا از دستم رفت..

و یک عمر حسرت بر دلم ماند

تنهایی هیچگاه آزارم نمیداد

چون شعر بود

تخیل بود

رویا بود

اما حالا انقدر حسرت هایم واقعی اند

انقدر بی پرده اند

انقدر لختند

که دیگر نمیتوانم نبینمشان

برای همین حس میکنم

کوهم دارد فرومیریزد

اینروزها دلم بیشتر از تمام سالهای غربتم

وطنم را میخواهد

دلم میخواهد برگردم حتی برای یکماه

دلم همه چیزهایی را که ندارم را

یکجا در وطنم میخواهد

در همان خانه پدری

 زیر همان سقف

همه آن آدمها را با هم میخواهد..

.

.

نادیا سایا





 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
 

انقدر با شدت از عشق تو مینویسم

که انار کلمات از بیطاقتی ترک بخورند

آری من اینچنین در از تو نوشتن

بیرحمم ..



 
 
پدر مرا ببخش..
نویسنده : - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

پدر

مرا ببخش ..

اگر نه آن شدم که خواستی

ولی تو از محبتت ؛

ذره ای به من نکاستی

پدر ترا سپاس

که مرد بوده ای به راستی ..

پدر مرا ببخش

 که سالهاست

گیسوان وحشی بلند خویش را

نبافتم ..

چرا که چون

دو دست مهربان تو

برای بافتن, نیافتم

پدر مرا ببخش

که سر به راه نیستم

ولی بدان ز دوریت

هزار هزار شب

گریستم ..

پدر مرا ببخش

که سالهاست

چهره ترا ندیده ام

ولی بدان که در خیال

تک تک خطوط چهره تکیده ترا کشیده ام ..

پدر..

پدر ..

کداممان مقصریم

منی که رفته ام به سوی سرنوشت خویش؟

یا که سرنوشت من

که بازی زمانه ای نبوده بیش؟

پدر تمام سهم من ز دیدنت

نگاه کردنم به عکس بوده است

وبغض قورت داده ام

پس از دقیقه ای سکوت و مکث بوده است ..

پدر

اگر کبوترت

ز بام خانه پر کشید و

  برنگشت

ولی همیشه یاد خانه بوده

 وقت پر کشیدنش

به سوی دشت ..

پدر چرا من اینچنین شدم؟

چرا سوار

بالهای آهنین شدم؟

چرا گریخته

ز قید خانه

بند سرزمین شدم؟

چرامن ایستاده

روی پای خویش در مسیر غربتم؟

چرا همیشه فکر پیشرفت

فکر سرعتم؟

پدر

مرا به آه خود

تباه کن

به جرم این خیانتم ..

پدر

برایت از جوانی ام نگفته ام

قطار خالی جوانی ام

به سرعت عقاب رفت

لباس پاکی ام

ز بس دوباره شستم آب رفت

و ساعت نجابتم

همیشه صبحهای زود خواب رفت

پدر

جوانی ای نکرده ام

حسرت نگاه دزدکی مرد عاشقی

هنوز

 مانده پشت پرده ام ..

پدر

بگو که باختم

نگو برنده ام !

پدر مرا ببخش

اگر گناه من

به جز به باد دادن امید و آرزوی تو نبود

پدر ..

به صبرت احترام

به طاقتت درود ..

.

.

نادیا سایا








 
 
کلید..
نویسنده : - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩
 

میان دستهای تو قیامتی ست
قیامتی عجیب
چرا که دوست داری ام
نمیدهی مرا فریب
میان دستهای تو حکایتی ست
به قدر یک کتاب
چرا که دوست داری ام
نمیزنی نقاب
میان دستهای تو زنیست
که از هجوم چشمها به تو پناه برده است
زنی که عاشق است
سرسپرده است
زنی که بیخبر شبانگهان به خواب
صدهزار مرد رفته است
ولی به جز تو
هیچکس
به پیکرش نبرده دست
میان دستهای تو
گلی ست
که میپراکند به خانه عطر کاج
که میشود تمام زخمهای ساقه اش به
مرحم نوازشت علاج
میان دستهای تو عروسکی ست
که از میان باجه های شیشه ای فرار کرده است
و چشمهای تیله ایه باز خویش را
فقط
به وقت لای لایی تو بست
میان دستهای تو منم
که میخورم قسم
میان دستهای تو کلید کوچکی ست
که چون امانتی بزرگ
به عالمی نمیدهم
چراکه من فقط
به دست آن کلید
باز میشوم!
.
.
.
نادیا سایا


 
 
سال نو مبارک و یک شعر
نویسنده : - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
 

سال 1389 را به همه دوستان بسیار عزیزم تبریک میگم

و یک شعر رو که سال گذشته برای کسیکه دوستش داشتم

به عنوان تبریک سال نو گفتم رو مینویسم

آخه سال پیش اینموقع عاشق بودم..

امسال هم...هنوز نمیدونم عاشقم یا نه؟!

اما برای اطلاع بگم : اون آدم پارسالی نیست..!!

براتون بهترینها رو از ته دل آرزو میکنم

شما هم برام دعا کنین

من سخت مشغولم و در تلاش که اگر یکنفر هم هست

که منتظر آهنگ جدید منه , برای اون یک نفر هم که شده

دلخوشی بیارم

پس ... دعام کنین و منتظر خبرهای داغ بعدی باشین

میبوسمتون...همه رو همه رو همه رو...

.

.

 

(سال نو مبارک , عشق من)

 

نگاه کن

چقدر خاک روی خاطراتمان

نشسته است

نگاه کن

زمان چه عنکبوت وار

کنج یادهایمان

تار بسته است

سه روز بود و بس

و ما به لحظه لحظه اش

آنقدر فکر کرده ایم

که مثل برگهای زرد یک کتاب

کهنه گشته است..

سه روز بود و بس

فقط

همین

سه روز

که تا ابد جاودانه ماند

من و تو را به اوج

عاشقی رساند..

.

.

نگاه کن

دومین بهار هم رسید

دوباره این بهار هم

من و تو

قهر کرده ایم !

مثل سال قبل

چقدر عاشقانه قهر کرده ایم

و با سکوت خویش

عید را به کام هم

زهر کرده ایم

سا نو مبارک عشق من

اولین شعر سال را

به تو

عاشقانه

هدیه میکنم

ز راه دور

ولی حساب شعرم از

آشتی جداست

گمان نکن پیاده گشته ام

ز اسب سرکش غرور

فقط بدان

اولین شعر خویش را

در ابتدای سال نو

برای تو سروده ام !

و گرچه قهر بوده ام

ولی

غافل از تو نازنین

نبوده ام !

کاش

تو به شعر من

جور دیگری دهی جواب

فکر کن

نازنین پر غرور من

بهترین راه را

کن انتخاب..

که بهترین راه ها

راه ساده است

بدون درد سر

بودن پیچ و تاب

یک تماس..

از آن تماسها

که قلب کنده میشود ز جا

که عقل میپرد ز سر

که پرت میشود حواس

فقط

 یک

تماس..

عزیز من

به حرمت تمام روزهای

این دو سال

به حرمت تمام لحظه های

آن سه روز

به حرمت روز اول بهار

بیا

دعا کنیم

که هر چه زودتر

به سر رسد

روزهای انتظار

نگاه کن

من و تو عاشق همیم

پس به روی انچه که گذشت

چشمهای خویش را

ببند

و با امید به روی زندگی

بخند

سال نو مبارک عشق من

.

.

نادیا سایا










 
 
مصاحبه نادیا سایا با مجله( شه قام )
نویسنده : - ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٩
 

متن مصاحبه جنجالی _نادیا سایا_با مجله کُردی "شه قام"
.
.
"هفته نامه( شه قام)
از پرتیراژترین هفته نامه های مطرح کردستان هست و دارای جایگاه ویژه ای در روزنامه نگاری این مرز و بوم میباشد. "
..........................

......................................................................
1-بیوگرافی شما در سایتتون هست، ولی خوشحال میشم که شما اونطوری که خودتون واسه خواننده گان کردمان معرفی کنید؟



نادیا سایا : بیوگرافی من به طور کامل در وبسایتم هست عزیزم , اگر ادرس وبسایت را به خوانندگان بدهی ممنون میشوم
چون نمیخواهم حرف تکراری زده باشم (www.nadiasaya.com)



2-چه سالی بود که ایران را ترک کردید؟ زندگی دور از وطن چه حالیه؟



نادیا سایا : دراوایل نوجوانی پدرم تصمیم به ادامه زندگی و تحصیلم
در خارج از کشور گرفتند من در سالهای غربت و تنهایی روحم هم در کنار جسمم بزرگتر شد
با واقعیتهای زندگی آشناتر شدم
یاد گرفتم قوی باشم , غمگین نباشم و با اراده و روحیه ای شاد روی پای خودم بایستم
برای یک آدم بزرگ هم غربت
سخت است چه برسد به یک دختربچه
اما من به حال خود رها نشده بودم پدرم دورادور مراقبم بودند به من سر میزدند
واز اول به من گفته بودند که قراراست تغییری در زندگی من بوجود بیاید که هم تلخ است هم شیرین..
اما من از تمام تلخیها و شیرینیها در جهت مثبت رشد خودم استفاده میکردم
با زندگی مبارزه میکردم وقتی برنده میشدم بهش میخندیدم و وقتی بازنده میشدم میرفتم وخودم رو قویتر میکردم
تا اینبار حتما پیروز بشم تا به حال هم همینطور بوده .
همیشه شکست فقط کمی از وقتم رو گرفته نه چیزی بیشتر..



3-خانم نادیا شعر و صدای شما، به نوعیست که مبرهن است هنر به قول کردها گفتنی در خون شماست، اما بطور مشخص دقیقا از چه سنی فعالیت هنریتان را شروع کردید؟



نادیا سایا : درجایی خواندم که یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی فرموده اند : در سنین بین 4 تا 6 سال به بازیها و سرگرمیهای کوکانتان
دقت کنید همانها نشاندهنده کاریست که در آینده درآن موفق خواهند شد
خوب اگر چنین باشد , هر انسانی با استعداد خاصی بدنیا آمده است که ناخودآگاه در کودکی آنرا از خود بروز میدهند
منهم از کودکی همیشه در حال آوازخواندن بودم , در خانه در مدرسه و بارها برای همین کارم در مدرسه تنبیه شدم
در خانه هم تا از راه میرسیدم با همان لباس مدرسه اول یکساعتی میخواندم بعد لباسم رو درمیاوردم مادرو پدرم که گاهی مشغول استراحت بودند باهام کمی تند برخورد میکردند و من میرفتم در کمد اتاقم دررو می بستم ودر تاریکی آوازمیخوندم
و یکروزهم این سوال معصومانه را از پدرم پرسیدم : بابا چطور میشه خواننده شد؟؟
سال گذشته از(کیت وینسلت)هنرپیشه فیلم تایتانیک درحالیکه بعد از بیست سال از بازی دراولین فیلمش مجسمه اسکار را
دردست میفشرد شنیدم که میگفت : من دربچگی همیشه یک قوطی را در دست میگرفتم و احساس میکردم اسکار را در
دست دارم اما امروز آن رویای کودکانه به حقیقت پیوسته است
یا از یکی از شومن های موفق ایرانی شنیدم که میگفت : ازکودکی جلوی آینه حرف میزدم و به اجرای شو میپرداختم
حالا آن آینه تبدیل به دوربین واقعی شده است
منهم از بچگی اسپری موی مادرم را برمیداشتم و در خیال خودم در حضور هزاران نفر آواز میخواندم
شاید باورتان نشود ولی من آنها را میدیدم و حتی به آنها لبخند هم میزدم مثل عالم واقعیت هیجان زده هم میشدم تا زمانیکه
در دوران کالج , گروهی را تشکیل دادیم و من برای اولین بارپا روی صحنه واقعی گذاشتم
وجلوی جمعیت زیادی از دانشجویان شروع به خواندن کردم آنجا بود که به خودم گفتم : دختر تو واقعا به رویاهات رسیدی
اینهمه آدم که داری براشون آوازمیخونی واقعی هستند ! با یک میکروفون واقعی ویک ارکستر واقعی !
پدرم از رانندگی و ترافیک بیزار بودند اما من رو دوسال تمام هفته ای یکروز
نزد استاد آواز میبردند تا سلفژو آوازسنتی را به من آموزش دهند , از خانه ما تا منزل استاد از این سر شهر تا آن سر شهر
راه بود , اما پدر هیچوقت خم به ابرو نمیاوردند وبرای اینکار حوصله زیادی داشتند
بعدها در خارج از ایران آواز کلاسیک اروپایی را
هم آموختم.
در دهسالگی پدرم مرا نزد استاد تارپینیان برای یادگیری گیتار بردند و برادرم را برای آموختن پیانو
اما من به ساز زدن علاقه ای نداشتم
برادرم یک به یک به یادگیری سازهای مختلف نزد اساتید مختلف
پرداختند تا جاییکه سازهای ایرانی و فرنگی که ایشان مینوازند از تعداد انگشتان دو دست فراتر رفته اما من
هنوز گاهی آنقدر سراغ گیتار نمیروم که حتی جای نتها را روی سیمها فراموش میکنم !
این خوب نیست اما چون علاقه نداشتم خود را سرزنش نمیکنم.
برادرم با تمرینهای روزانه شان با من همراه ساز نقش مهمی در خواندنم داشتند
سال 2006 با یک کمپانی غیر ایرانی البومی را قراردادبستم که بعد از پایان کار به دلایلی از پخش آن جلوگیری شد
و چون شکستن قرارداد از جانب من بود مجبور شدم تا پایان تاریخ آن یعنی سه سال تمام صبر کنم
قرارداد فعلی من با کمپانی ایرانی (آونگ) است که امیدوارم تا چند ماه آینده البومم به گوش عزیزانم برسد.

4-برخورد خانواده با شما در مورد فعالیت هنریتان چطور بود؟ تا چه حدی پشتیبانتان بودند و هستند؟


نادیا سایا : پدرم که مشوق و پایه گزار کارهنری من بودند دوست داشتند با زحماتی که برایم در این راه کشیدند
سبک سنتی بخوانم اما به ایشان قول داده ام که رضایت ایشان را در آینده حتما برآورده کنم
برادرم هم که استاد , پشتیبان و مشاورمن هستند و مثل همیشه خواهند بود.


5-میشه صدای قشنگی داشت و خواننده شد ولی بدون داشتن احساسی زیبا و مهربان و حساس شاعر شدن، هرگز امکان پذیر نیست. از شاعر شدنتان واسمون بگید؟
من خودم هم طرفدار صدای عزیزتون هستم و هم بویژه شعرای زیباتون، چطور شد به شعر روی آوردید؟


نادیا سایا : من تصمیم دارم اگر روزی از نظر سنی و عقلی رشد بیشتری پیدا کردم و آمادگی ازدواج را درخود دیدم به محض
اطلاعم از بارداری و بچه دارشدن فردای آن روز کتابخانه ای برای فرزندم درست کنم
رسمی هست به نام _سیسمونی_
یعنی نزدیک به دنیا آمدن کودک
خانواده دوطرف برای جمع آوری انواع اسباب بازی برای کودک به تقلا میافتند
اما یک کتابخانه کوچک در بین آنهمه ماشین و عروسک نیست
بهترین انواع شیر خشک و مواد کمکی تغذیه رو میخرند اما اینها همه برای رشد جسمی کودک است
پس برای رشد فکری او چه میکنند؟
من در کتابخانه منزل پدرم بزرگ شدم , در آنجا عروسک بازی کردم , غذا خوردم ؛شیطانی کردم , قایم شدم
پنهانی خندیدم پنهانی گریستم و در یک کلام در کتابخانه , کودکی کردم
باور کنید من همه چیزها رادر بچگی از کتابها آموختم
و این خیلی امنیتش بیشتر بود تا اینکه از کوچه و خیابان و یا از راه های ناسالم دیگر بیاموزم
مثلا تفاوت آناتومی زن و مرد را اولین بار با نگاه کردن به عکسهای
سری کتابهای _نقاشان هنر برهنگی اروپا_ آموختم
یا مسایل پیش پا افتاده که بین دو عاشق اتفاق میافتد
و کنجکاوی ناخود آگاه همه بچه هاست را از طریق خواندن رمانهای عشقی آموختم
و هیچ اتفاق بدی هم برایم نیفتاد بلکه ذهنم را باز تر کرد تا برای پاسخ به سوالات کودکانه ام به دام های خطرناک نیفتم
و به تدریج گذشت سنم تاریخ اروپا و ایران , مسایل مذهبی , سیاسی , علمی , ادبی و...را از کتاب یاد گرفتم
من حتی آشپزی را هم از کتاب هنر آشپزی استاد_رزامنتظمی_آموختم
و این بهترین و کم خطرترین راه رشد و آموزش فکری یک کودک است
من اینراه را به همه پدران و مادران توصیه میکنم
خوب کودکی که اینقدر غرق مطالعه میشود و ذهنش پر از مطالب گوناگون , در جایی باید خالی شود
وآن زمانیستکه قلم به دست میگیرد تا با وجود سواد کم نوشتن , احساساتش را بیرون بریزد
و آنزمان من تقریبا هشت سالم بود..
پدرم یک کار قشنگ دیگر هم میکردند مرا تشویق میکردند که روزی یک غزل از حافظ از بحر کنم
و در مقابلش به من جایزه میدادند
ویا یادداشت برداشتن از روی کتابهای مختلفی که میخواندم و بحث دونفره ما در باره اهمیت آن مطالب.
در خانه مان هم همیشه محفل ادبی برپا بود
شعرای معاصری که از دوستان نزدیک پدرم بودند
واساتیدی که از همکاران مادرم بودند در نهایت بزرگواری , شعرهای کودکانه و ساده مرا
میخواندند و ویرایش میکردند
این تشویقها از جانب آن آدمهای بزرگ برای یک دختربچه کوچک
بسیار با ارزش است
به طور کلی وزن شعر من تاثیر گرفته از ذهن موسیقایی من است
یعنی اگر بار اول کسی آنها را بخواند (به غیر از اشعار کلاسیک و غزلها) شاید کمی
سردرگم شود یا به زبان موسیقایی از ریتم بیفتد
اما اگر ریتم خاصی را که در بعضی جاها با یک ضرب سکوت همراه است را د اشعار من بشناسد
ریتم دل انگیزی را دنبال میکند
که این مساله برای خوانندگان زمانی جا میفتد که خودم آندسته از شعرها را با صدای خودم برایشان بخوانم
و این اتفاق خوشایندی ست که به زودی خواهد افتاد..


7-شعرا معمولا تا دیوانشون چاپ نشده شعراشون دور از دسترس عموم، اما شما جدیدترین شعراتون که هنوز خواننده در خلسهی شعر قبلیتون هست، در معرض دید عموم میگذارید. مث یک دختر شلوغ که میخواد بگه هنوز عاشق و فعالید در هنر. چطور شد تصمیم گرفتید شعراتون قبل چاپ در معرض دید عموم بگذارید؟


نادیا سایا : وقتی کتابهای شعری را میبینم که توسط دختران شاعرهمسن وسالم در ایران به چاپ رسیده است
خیلی خوشحال میشوم
و یک لحظه هم این فکر ذهنم را پر میکند که ایکاش منهم میتوانستم شعرهایم را در وطنم
به چاپ برسانم
اما اینهم شاید یکی از کارهای ممنوعه ایست که باید به عنوان یک هنرمند دختر
خارج از کشور تنها در حد رویا برایم باقی بماند
من صدها شعر سروده ام که شاید چند جلد کتاب بشود , اما تا کنون به غیر ازهمان تعداد کمی که در فیسبوک گذاشته ام
بقیه در دسترس همگان نیست
هر کس اسم مرا به فارسی دراینترنت جستجو کند به راحتی چند شعر مرا خواهد یافت اما در مورد بقیه آنها که
تعداد زیادی هم هست باید فکر دیگری کرد
به زودی تصمیم دارم تعداد دیگری از شعرهایم را روی وبسایت شخصی ام قرار دهم
و تعدادی را هم با صدای خودم دکلمه کنم
اما تمام شعرهایم بصورت گردآوری شده و یکجا هنوز در دفترچه های کوچک و بزرگ در صندوقچه
یا در فایلهای رمز گذاری شده لپ تابم
زبان بسته , آرام خفته اند..


8-میتونم سوال کنم کدوم شعرتون بیشتر زمزمه میکنید و چرا؟



نادیا سایا : شعرهای من همه اتفاقات شخصی زندگی منند
یعنی به گونه ای همه شان برایم اتفاق افتاده اند , پس هر گاه حسی برایم تکرار میشود
دنبال شعری که قبلا برایش سروده ام میگردم و آنرا با خود زمزمه میکنم وآرام میگیرم یعنی در واقع
تحت تاثیر همان احساس به شعرم پناه میبرم
اما اگر حسی تازه باشد برایش شعری تازه میگویم و تا مدتها آنرا زمزمه میکنم
واین دلم را آرام میکند , چون انگار دارم برای خودم درد دل میکنم
من در تمام شعرها ابتدا موضوع را منطقی باز میکنم
آنرا بی طرفانه شرح میدهم و سعی میکنم با دیدی روشن به تمام تاریکیهای ذهنم نگاه کنم
ودر پایان هم از نگاهم نتیجه گیری کنم
پس وقتی شما شعر مرا میخوانید همه چیز در این چند سطر مثل دانه های زنجیر بهم پیوسته است
همه چیز یعنی : حرف دلم , دلایل قانع کننده ام و در آخر هم پیامم
همه شعرهایم را با جمله آخر به پایان میبرم
جمله های که گاه تنم را میلرزانند
چون عصاره شعرم را در خود دارد..


9-از آلبومای موسیقیتون بگید در چه حال و وضعیتی هستند؟ آیا کلیپ جدیدی هم دارید؟


نادیا سایا : البوم موسیقی من مثل یک پازل در حال شکل گیری ست
دارم قطعات را با دقت و تیز بینی کشف میکنم و به هم میچسبانم , موسیقی هم حس است
من ترانه مینویسم و باید به دنبال آهنگسازی بگردم
که از نظر احساسی همزبان من باشد
یعنی همان معنای ترانه را با موسیقی بیان کند
یعنی باید ترانه ام را درست درک کند وبا آن ارتباط روحی برقرار کند
مثلا باخود مینشینم و فکر میکنم این ترانه با روحیه کدام آهنگساز
هماهنگ است به سراغش میروم و با هم کاری را خلق میکنیم
هر آهنگسازی در سبک خاصی مهارت دارد و این واقعیت غیر قابل انکاری ست
هر خواننده ای که این را درک کند و سبک آهنگسازهای مختلف را بشناسد
ترانه اش خوشبخت خواهد شد
مرحله تنظیم , مهم است . تنظیم کننده هم باید به نقطه ای که ما رسیده ایم برسد
وگرنه کار معنای یکسان خود را از دست میدهد
این طرز فکر حرفه ایست , برای همین شاید کمی سختگیرانه به نظر برسد
اما خیلیها برای همکاری با هم ساخته نشده اند
و اگر به اشتباه به این همکاری اصرار بورزند , (قتل هنری ) صورت میگیرد
این اصطلاح را خودم ساخته ام چون باید کلمه ای برای این کار اشتباه ساخته میشد
ویدیوهای جدید هم در حال ساخت است
البته اینبار اینکار را به دست کاردان این حرفه خواهم سپرد
چون بخش تصویری یک اثر را نمیتوان به دست کسانی داد که مثل گذشته
باعث شوند کار زیبایی فقط قابل شنیدن شود نه قابل دیدن !
این اتفاق تلخ برای یکی از کارهای من افتاد که با وجود هزینه های زیادی که کرده بودیم
فقط توانستم از پخش تلویزیونی آن ویدیو جلوگیری کنم
اما از پخش اینترنتی آن , نه !
در تجارت قانونی داریم که میگوید : تاجر موفق از یکسال قبل میداند درآمد سال آینده اش چقدر است
هنرمند موفق هم باید قبل از پخش کار بداند بازده موفقیتش چقدر است
در یکی از کارهای قبلی بخشی از کار
از دستم خارج شد که همان قدرت پیشبینی مرا دچار اشکال کرد
اما تمام سعی من اینست که دیگر این اتفاق نیفتد !


10-خیلی از هنرمندان ایرانی برای اجرای کنسرت به شهر اربیل (پایتخت حکومت اقلیم کردستان-عراق) اومدند، تا چه حد شما هم مایلید برای اجرای کار هنری به کردستان بیائید؟





نادیا سایا : من ایرانم را دوست دارم با تمام گلهای رنگارنگی که در این باغ زیبا روییده است
گل کرد , گل لر , گل بلوچ , گل ترک ,گل عرب , گل ترکمن ,گل فارس
که هر کدامشان باز به اقوام مختلفی تقسیم میشوند که اگر در بیان نامشان کوتاهی شد
مرا خواهند بخشید
تعداد شعرا و نویسندگان و همچنین هنرمندان کرد آنقدر زیاد هست که بتواند مایه افتخار باشند
از جمله شعرای به نام کرد که آثارشان به فارسی ترجمه شده
میتوانم ( شیرکو بی که س) , (رفیق صابر ) , (لطیف هلمت) را نام ببرم
همچنین از نویسندگان بزرگی چون (عثمان صبری ) که در باره اش میگویند : نویسنده به دنیا آمد
همچنین شاعران و نویسندگان کرد تباری چون : (میرزاده عشقی) , (مشتاق ) و (ابوالقاسم لاهوتی) که
آثار جاودانی را خلق کرده اند
از اساتید بزرگی چون : (شهرام ناظری) , (کامکارها ) , (جمشید عندلیبی) ,( صنعتی ها ) و بسیاری دیگر
میتوان نام برد که در عرصه
بین المللی نیز خوش درخشیده اند
پیشینه درخشان موسیقی و آواز و رقص و ادب کردها نشاندهنده
علاقه ذاتی این قوم سربلند به هنر است
پس چگونه میتوان با افتخار برای کردها نخواند و در عین حال هنری که در خون تک تکشان جاریست را تحسین نکرد
این کاربا کمال میل در برنامه آینده من قرار دارد
و همچنین تشنه نشستن با بزرگان هنر کرد و آموختن از آنها نیز هستم.


11-برای خانمهای که دوست دارند هنرمندی خود را بدون ترس بروز بدهند و جامعه هم از هنرشان بهرمند شوند چه پیشنهادی دارید؟




نادیا سایا : هر کسی که میخواهد پا به عرصه هنر بگذارد باید هنرمند به دنیا آمده باشد
و اگر چنین بود جهان هستی او را به خواسته اش خواهد رساند
و هنرمند واقعی کسی است که برای رسیدن به موفقیت
شرافت و عزت نفس خود را حفظ کند
مخصوصا اگر زن باشد باید با پشتیبانی خانواده و از طریق حرفه ای وارد شود
و همکاری با کسانیکه برای کار با یک هنرمند مرد و زن بودنش را در نظر نمیگیرند
بلکه فقط به استعدادش بها میدهند
هیچ چیز در این دنیا ارزش این را ندارد که حرمت زنی شکسته شود
اگر عاشق هنر نباشد و به دنبال شهرت رهسپار راه بلا شود
به بیراهه خواهد رسید
اما اگر به پاکی ذات هنر ایمان داشته باشد, باید با روح و جسم ونیتی پاک در این راه قدم بگذارد
برای یک هنرمند زن راه دشوار تر است
پس اگر عاشقند خالصانه به سوی معشوق بروند
اما اگر عاشق نیستید و به دنبال هوسی آمده اند, من روی سخنم با آنها نیست
وجود زن به بوستان هنرطراوت میبخشد
من از ته دل آرزو میکنم بوستان هنر ما روز به روز به عطر صدای گلی تازه
معطر شود
همانطور که گفتم ذات هنر پاک و مقدس است
اگر کسی با اندیشه و اعمال خویش آلوده اش کند
هنر انتقامش را ازو خواهد گرفت و به نا کجا آبادش خواهد برد
هنرمند نمایانی که به رنج می افتند از آندسته اند
من سعی کردم معانی زیادی را در جمله هایی کوتاه بیان کنم.


12-با تشکر از اینکه وقت عزیزتون در اختیار هفتهنامهی (شهقام) گذاشتید، اگه مطلبی نگفته هست، سپاسگذارم که بفرمائید؟



نادیا سایا : برای شما عزیزم و همه همکارانتان در مجله (شه قام ) آرزوی موفقیت دارم
و امیدوارم به زودی نسخه ای ازمجله شما به دستم برسد
تا از آن در کنار کتابها و مجلات دیگرم نگهداری کنم
اما سخن آخر, من همیشه میگویم : هر کس مرا دوست دارد بداند که من او را بیشتر دوست دارم
و این واقعیت است چون اگر کسی مرا دوست میدارد یعنی قسمتی از قلب خود را به من
داده است و این چیز کمی نیست
و هدیه را همیشه باید با هدیه ای بزرگتر پاسخ داد
هر چند دوست داشتن را نمیتوان اندازه گیری کرد....نادیا سایا



• نکات کلیدی صحبتهای نادیا سایا :
• همیشه شکست فقط کمی از وقتم رو گرفته نه چیزی بیشتر..
• به محض
اطلاعم از بارداری و بچه دارشدن فردای آن روز کتابخانه ای برای فرزندم درست میکنم..
• هر انسانی با استعداد خاصی بدنیا آمده است که ناخودآگاه در کودکی آنرا از خود بروز میدهند
• ذات هنر پاک و مقدس است
اگر کسی با اندیشه و اعمال خویش آلوده اش کند
هنر انتقامش را ازو خواهد گرفت و به نا کجا آبادش خواهد برد..
• همه شعرهایم را با جمله آخر به پایان میبرم
جمله های که گاه تنم را میلرزانند
چون عصاره شعرم را در خود دارد..



با تشکر از گردآورنده مصاحبه : آزاد

 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →