سفر نرو
نمیتوانم عاشقی کنم بدون تو
سفر حیاط خانه من وتو نیست
که هر زمان دلم برای دیدن تو تنگ میشود
ز پشت شاخه ها ببینمت
سفر بد است
چرا هوای این سفر
ترا به سر زده ست ؟
سفر به گرگها
دوباره فرصتی برای زوزه میدهد
همیشگی و تا ابد نه
فرصتی دوروزه میدهد
و بره ات گرفته گوشهای خویش و میدود
ز بیم آنکه نیستی و
بی پناه میشود..
سفر نرو
سفر شکست میله های اسب سرکش هواست
که در نبود ن تو
میگریزد از نهان
و میبرد مرا به جنگ سخت امتحان
گمان نکن همیشه در برابرش
برنده میشوم
چرا که گاه گاهی
اوفتاده ای ز روی اسب
دچار یک حقارت کشنده میشوم
سفر نرو
وگرنه ساعت چهارو نیم عصر
نمیرسد صدای گامهای تو
به گوشم از پیاده رو
و میشود کدر بلور عادتم
و سنگ میخورد
به قلب شیشه ای ساعتم
سفر دری مخوف
به سوی باغ یک غریبه باز میکند
و ترسم از نسیم تازه ایست
که پرده را از آن هوای کهنه بی نیاز میکند
سفر نرو
مسبب شروع تلخ ماجرا نشو ..
.
.
.
نادیا سایا
تازگیها حسرت نداشته هایم دلم را پر کرده
نداشته هایی که همیشه از ترس
ترکیدن بغضم و فرورفتن در غصه از اندیشیدن به آنها
فرار کرده ام..
اماهستند تمام نمیشوند با فرار من
چون واقعیت دارند.
چون واقعیت دارند.
هر وقت به این واقعیتهای تلخ زندگیم فکر میکنم
اشک از گوشه چشمانم جاری میشود و گریه ام میگیرد
چیزیکه ازآن همیشه گریخته ام
از اندیشیدن و گریستن..
دلم اینروزها بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیم
کسی را میخواهد که..مرده است
به او چقدر نیاز دارم
دلم میخواهد بیاید با من خرید کنیم نظرش را بپرسم
برایم آشپزی کند , با او درد دل کنم , با هم به آرایشگاه برویم
نگرانم باشد , منتظرم باشد
بگوید چرا لاغر شده ام
با دلواپسی نگاهم کند
برویم رستوران غذا بخوریم
مثل آخرین شب زندگی اش نیمه شب بیاید توی اتاقم
روبروی تختم روی صندلی بنشیند و با من حرف بزند
نیمه شبها..
آخر او هم مثل من از بیخوابی رنج میبرد..
برویم مغازه هارا تماشا کنیم
من جلویش لباس بپوشم و بگوید : همین را بردار
چقدر رنگش به چهره ات میاید..
به دیدنم بیاید
مثل روزهای دانشجویی ام برایم از ایران
یک عالمه چیزی بفرستد
دلم میخواهد او باشد
تا من
حسرت نخورم..
دلم خانه مان را میخواهد
اتاقم با آنهمه کیف و کفش و لباس که از کمدم بیرون ریخته بود
ودیوارهایش که با مداد سیاه شعرهایم را رویش مینوشتم
و پنجره اش
که رو به کوههای بلند باز میشد
و باغی که شبها صدای رقص برگهایش در باد
مرا کودکانه میترساند..
و او که هر روز صبح با صدای زنگ تلفنش
وحشت زده از خواب میپرم
چون میدانم کاری از دستم برای نجاتش از آن
آسایشگاه مخوف بر نمیاید
و التماسهایش که ساعتها پس از قطع گوشی اشکم را
میریزاند و تنم را میلرزاند
و من تنها میتوانم بگویم :
چکنم ؟ دورم ..
و کسی دیگر که هیچوقت نفهمیدم
به ما خوب کرد یا بد ؟
شایسته مهربانی ست یا سرزنش؟
اما هر چه هست
انقدر ناتوان شده است که نمیتوان به او تکیه کرد
دلم همه اینها را اینروزها با هم میخواهد
یکجا
بی کم و کاست
همانطور که یکجا از دستم رفت..
و یک عمر حسرت بر دلم ماند
تنهایی هیچگاه آزارم نمیداد
چون شعر بود
تخیل بود
رویا بود
اما حالا انقدر حسرت هایم واقعی اند
انقدر بی پرده اند
انقدر لختند
که دیگر نمیتوانم نبینمشان
برای همین حس میکنم
کوهم دارد فرومیریزد
اینروزها دلم بیشتر از تمام سالهای غربتم
وطنم را میخواهد
دلم میخواهد برگردم حتی برای یکماه
دلم همه چیزهایی را که ندارم را
یکجا در وطنم میخواهد
در همان خانه پدری
زیر همان سقف
همه آن آدمها را با هم میخواهد..
.
.
نادیا سایا
انقدر با شدت از عشق تو مینویسم
که انار کلمات از بیطاقتی ترک بخورند
آری من اینچنین در از تو نوشتن
بیرحمم ..
نظرات ()