نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
ارتباط عشق با س ک س..3
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸
 

2- دلربایی

.

.

.

خودخواهانه......................غیرخودخواهانه

 

همون گردنبند الماس گرونقیمتی که

همیشه تو خیالم

مینداختم گردنش براش خریدم

درست مثل تو خیالم

موهاشو خودش با دست برد یکطرف

و منم گردنبندو با ظرافت انداختم دور گردن بلند

و باریکش..

وقتی برگشت یک آن رویام تبدیل به

واقعیت شد..

چند ردیف الماس روی سینه بلورینش میدرخشید

نور چلچراغهای

اون رستوران

اشرافی که به افتخار ورود ما

درهاشو بسته بودن

روی صورت زیباش افتاده بود

درست روبروم نشسته بود و همونطور

که دلم میخواست

با اون چشمهای فریبنده به من نگاه میکرد

با هر بازو بسته شدن پلکهاش

دریچه قلبم بازو بسته میشد چقدر منتظر

این لحظه بودم

دستهای لرزونم رو آروم روی میز

به سمت دستهاش حرکت دادم

تمام شجاعتم رو یک آن

بکار بردم و دستم رو روی دستهای

زیباش گذاشتم و با صدایی

که خودم بزور میشنیدم گفتم:

تو مثل یک فرشته زیبایی..

روی اون لبهای خیس که حتی در رویا هم

جرات نزدیک شدن بهشونو نداشتم

لبخند شیرینی نشست و گفت:

اگر من یه فرشته ام پس مثل فرشته ها

باهام رفتار کن..

حس کردم تمام تنم داغ شد حرفش

مثل یک پتک خورد توی سرم

آره من با یک فرشته طرف بودم اما خواستم

مثل یک کالا بدستش بیارم

لباس حریر دست دوز مارک داری که بارها

پشت ویترین بهش خیره شده بودم و

اندام اونو توش تصور کردم

براش خریدم به این امید که بتونم

از زیر نازکیه این حریر بدن تراشیده و زیباشو

ببینم اون گردنبند رو در حقیقت برای

دل خودم خریدم نه برای اون

چون میخواستم درخشش الماسها رو روی

سینه اش ببینم و لذت ببرم

حتی توی تلفن ازش خواستم موهاشو کمی موجدار

همونطور که همیشه تو خواب میدیدم درست کنه

وای خدای من

برای جلب توجه اینهمه دلربایی کردم

اما همشو از دید خودم

چیزهایی که خودمو راضی میکرد و بهم لذت میداد

اما اصلا ازون نپرسیدم

از کارایی که کردم خوشش میاد ؟؟

آیا اونهم مثل من به این چیزها فکر کرده بود؟؟

من به صورت آلت و معامله

دلربایی کرده بودم..

اینبار از دید دیگری به اون چشمهای زیبا

نگاه کردم

و واقعیت تلخی رو توی اون چشمها دیدم

یک غم  یک ترس و یک نگرانی

و با دیدن این واقعیت تلخ در اون چشمها

اینبار قلبم جور دیگری لرزید..

با هر مسیجی که براش میومد

رنگ از چهره قشنگش میپرید

تلفنهاشو جواب نمیداد و با

شنیدن هر صدای زنگ انگار نفسش

از ناراحتی میگرفت

مدام به یکجا خیره میشد و فکر میکرد

از اونهمه غذاهای لذیذ چیزی نخورد

و از اون شرابهای خوشرنگ

قطره ای هم ننوشید..

آره فرشته من غصه داشت

و من انقدر خود خواه بودم که

نفهمیده بودم..


بنا به دلایلی از ادامه نوشتن این داستان آموزنده میپرهیزم

آخرش را دوست داشتم,کاش میشد با دیگران هم

قسمتش کنم,ولی...نشد.





 



 
 
ارتباط عشق با س ک س..2
نویسنده : - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

١-مجذوب شدن

.

.

.

عاطفی


اصلا باورم نمیشد

دارم باهاش حرف میزنم..

صداش به همون زیبایی بود که همیشه تو

تلفونای خیالی که بهش میزدم

از خود بیخودم میکرد

صدای نفسهاش پشت تلفن داشت

قلبمو از جا میکند..

مثل یک معجزه است

خدایا مگه میشه دو نفر انقدر

از نظر اخلاق و خواسته هاشون

به هم نزدیک باشن؟؟

اونم مثل من شاعره عجب قلمی هم داره

پر از احساس پر از لطافت..

موسیقی رو میپرسته و باهاش

نفس میکشه

سلیقه آهنگامون چقدر مثل همه

هنوز با هم بازی نکرده تو تخته نرد

کلی با هم کل کل کردیم..

چقدرم بانمکه شیطون و شاد

درست همون دختریه که همیشه دلم میخواست

عشق کتابم هست

کتابای تاریخی و رمانهای معروف دنیارو

اکثرا مطالعه کرده

چقدر حرف داشتیم که با هم بزنیم

انقدر علاقه های مشترک بین ما هست

که اگر هفته ها باهم باشیم

باز حرف برای گفتن داریم

ویه چیز دیگه...

حرف زدن باهاش و لحظه هارو

باهاش سپری کردن

چه آرامش عجیبی به من میده..

تا به حال با کسی

یه همچین احساسی نداشتم

الان فقط یه آرزو تمام

وجودمو پر کرده

نیمه گمشده من این موجوده

میدونم که در کنارش به خوشبختی

خواهم رسید

من باید به دستش بیارم..

بقیه در پست بعدی


 
 
ارتباط عشق با س ک س..1
نویسنده : - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

١-مجذوب شدن:

.

.

.

فیزیکی

 

چه اندامی چه صورتی

انگار خدا تراشیدتش

مثل این مجسمه های میکل آنژ میمونه

یعنی میشه مال من بشه؟

مردم از بس تو رویاهام قربون صدقه اش رفتم

مردم از بس تلفونو الکی گرفتم دستمو

گفتم:  الو , سلام عزیز دلم

دلم واست تنگ شده بود

فرشته من

داشتی چیکار میکردی؟

شیطون به من فکر میکردی یا نه؟؟

خوب مهم نیست اگرم فکر نمیکردی

آخه من عاشق توام

تو که فعلا معلوم نیست!

حالا بعدا بهم انقدر فکر میکنی که خودم خسته بشم!!

خوب غذا چی خوردی؟

فقط سالاد؟

بابا توکه هیکلت خوبه

یه ذره هم بیشتر رو بیای بد نیستا

خوب...دیگه بگو

منتظر زنگم که میدونم نبودی!!

ولی چی میشد اگه بودی؟؟!!

وای چه حالی میداد

بعدم یهو بخودم میامو میبینم هیچکس اونور خط

نیست دارم با رویاش حرف میزنم

بعد به رویاش میگم: یه کاری بگم میکنی؟

میشه قبل از اینکه قطع کنم

یه بوس بدی؟

تروخدا

میمیرما..

بعدم تا میخواد بوسم کنه

تلفنم تو دستم زنگ میخوره و...

یه رفیق فضول از اونور خط میگه: هههههه

چرا صدات اینجوری شده

راستشو بگو داشتی چیکار میکردی

با خودت؟؟؟!!!!

آره کاش میشد همه این خیالات

میشد عین واقعیت

ولی چجوری؟

یعنی میشه یه بار با اون چشای خمار

از فاصله بیست و یک سانتیمتری!!

زل بزنه تو چشام؟

ته چشاشم یه کم خیس باشه

انگار حالی به حالی شده

پیش من نشسته!!

وااای اون لباااااااااا

نه نه فکر کنم اگه اون لبا دو سانتیمتریه

لبام بیاد من همونجا پس بیفتم

آبروم بره جلوش

همون دستاشم ....

نه دستاشم اگه به دستم بخوره

غش میکنم ضایع میشم!

همون جوری روبروم بشینه بهتره

فقط نیگام کنه...همین

کمرشو بگو چقدر باریکه

وای یه بار تو خواب دستمو انداختم دور کمرش

همونجا تو خواب...ول کن

ولی چقدر همیشه تو خوابم که میاد تنش داغه

موهاشو بگو

چقدر دلم میخواد خودم براش شونش کنم

دلم میخواد گرونترین

گردنبند الماس دنیارو واسش بخرم

پشتش وایسم خودش با دست موهاشو ببره یه

طرف منم آروم و با ظرافت

گردنبنده رو بندازم

به گردنش...

خدایا یعنی میشه؟؟

بقیه در پست بعدی



 
 
ای مَرد..
نویسنده : - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

اگر ترا نداشته باشم

دیگر چه دارم..؟

تمام داشته هایم که برای من

دستهای نوازشگر تو

نمیشوند..

ترا مینویسم,باز کم است

ترا میخوانم,باز کم است

ترا سجده میکنم

ترا ستایش میکنم

میپرستم

باز هم کم است..

آخ..

تو چقدر عاشقی

ای مَرد..

آن چیست که با عشق تو برابر باشد؟

مگر تو چقدر بزرگی

که همه چیز در برابر تو کم است..؟

وقتی مومنانه باورم میکنی

حس میکنم

پاکم

زلالم

فرشته ام

احساس فرشته بودن را

چه کسی غیر از تو

به من داده است..؟

در دستهای تو احساس امنیت میکنم

وقتی دستانت را باز میکنی

میترسم از تو دور شوم

غیر ازتو به هیچکس اعتماد ندارم

تو نهایت آرامش را بمن داده ای

محبت هر کسی

در برابر

محبت تو کم است..

من همه چیزم را

همه چیزم را

بتو میدهم

اما..

همه چیز من هم خیلی کم است..

وقت های هم آغوشی

روح من از من جدا میشود

اما دوباره باز میگردد

تا دوباره جدا شود..

من فقط درآغوش تو اینگونه میمیرم و

زنده میشوم..

آخ..

ای مَرد

تو چقدر سخاوتمندی در

لذت بخشیدن..

وقتی غرق در تماشای منی

احساس میکنم

زیباترینم

و دلربایی ام ابدیست..

و وقتی که تو دیگر نگاهم نکنی

تمام زیبایی ام را

در جعبه ای کوچک میگذارم

تا وقتیکه تو دوباره

نگاهم کنی..

آرزویی را بیاد ندارم

که در دلم بوده و تو برآورده اش

نکرده باشی..

من چگونه به غیر از تو بیندیشم

وقتی هیچکس از تو بهتر نیست..؟

تو هدیه خداوندی

از اینروست که

بهترینی..

آخ..

ای مَرد

یک آن زمان می ایستد

همه جا ساکت میشود

و نور تمام چهره ات را روشن میکند

و تو میگویی:

دوستت دارم..

من این حرف را

فقط

فقط

فقط از دهان تو

باور دارم..

.

.

.

نادیا سایا

.

.

.

nadia saya


 
 
رنگِ وَهم..
نویسنده : - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
 

.

.

.

من تلخ میخوابم ترا چون مثل کابوسی

لب می گذاری بر لبم اما نمی بوسی

از وحشت ازتو میگریزم چونکه بیرحمی

می بینی ام وحشت زده اما نمی فهمی

هربار تا عاشق شدن یک لحظه باقی بود

تو عاقلم کردی و گفتی اتفاقی بود

هر وعده یه دیدارمان من بیقرار اما

میبینمت از دور و در پشت حصار اما

میخواهمت بی فاصله نزدیکتر یکبار

میگویی ام اینست تنها شرط این دیدار

تب کرده و غمناک و دلگیر است فصل تو

پاییز تو هرگز نخواهد شد چو فصلی نو

باید نبینم من ترا همرنگ چشمانم

با چشم دل رنگ تو تاریک است و میدانم

من آنچنان دیدم ترا که باورت کردم

عیب ترا پوشاندم و زیباترت کردم

تو آن شدی که من به دنبال همان بودم

چون واقعیت را به رنگ ِوَهم آلودم

.

.

.

نادیا سایا

.

.

nadia saya


 
 
دم رفتن..
نویسنده : - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

 

اونشبی که فهمیدم دوسم نداری

دیگه یک لحظه نموندم

خیلی سردت شده بود با یه پتو

رو تو پوشوندم

تو رو بوسیدم وبا گریه

خداحافظی کردم

:تو دلم گفتم

عزیزم من دیگه برنمی گردم

یه کمی لالایی خوندم یه کم

این پا اون پا کردم

صورتت رو آخرین بار

یه دل سیر نیگا کردم

.

.

.

بخودم گفتم میبینی آخره قصه چی شد؟

اونیکه براش میمردی

حالا قسمت کی شد؟

داری جاتو میدی به کسیکه عشقتو گرفت

تورو انداخت پایین و خودش گرفت طنا بو سفت

دوباره دستاتو دیدم

دستایه قبلی نبود

داد میزد دست یکی روغیر من

گرفته بود

دیده بودم این اواخر با من آروم نمیشی

خیلی زود دلت میگیره

خیلی زود خسته میشی

تقصیره منه شاید کافی نبودم

واسه تو

ترو درک نکردمو نفهمیدم

احساستو

چی بگم شاید یه وقتا

آدمام کهنه میشن

شایدم اندازه یه اونیکه باید

نمیشن

.

.

.

همه این فکرا دم رفتن به ذهنه من رسید

پا شدم برم

که زانوم خم شد و

پام نکشید

.

.

.

هنوزم

از تو چه پنهون

توی خواب میبینمت

با اینکه جا نشدم

من

تویه فرصته

کمِت

.

.

.

نادیا سایا

.

.

nadia saya


 
 
بت غرور..
نویسنده : - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
 

 

.
.
.

صدای من نمیرسد بگوش تو ز راه دور

فقط بدان که بوده ام درعشق ساکت وصبور

در آن دمی که یاد تو هزار پاره میکند

دل مرا تو نیستی کجایی ای بُت غرور

مرا بخاک میکشی.....مرا بباد میدهی

شدم مُرید تو ولی مگر مُراد می دهی؟

چقدر زجر بایدم کشیدن از غرور تو؟

مگرعذاب من کم است که توزیاد میدهی؟

شکایت من ازتو نیست ازین دل خیال باز

به غیر ممکنت رسد چگونه این محال باز

توکه همیشه داده ای جواب نه به پرسشش

چرا سوال میکند دوباره این سوال باز؟

بُت غرور من چرا ز من فرار میکنی؟

چرا پیاده ام ازین اسبِ سوار میکنی؟

چرا تو پرده دل مرا کنار می زنی؟

چرا تو عیب این دلم آینه وار میکنی؟

برو بت غرور من , گناه کرده ام اگر

سبب خدای عاشقست,به او شکایتم ببر

هرآنچه گفت راضیم بجز گذشتنم ز عشق

هر آنچه خواست میدهم,ازنوک پای تابسر

بت غرور من اگر تو عاشقی چو من چرا؟

نیفکنی به لحظه ای تو پرده های راز را؟

قسم به آن قداست بتی که میپرستمت

دوباره زنده میکنی تو جان مرده مرا

.

.

.

نادیا سایا

.

.

.

nadia saya


 
 
در رویا..
نویسنده : - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
 

تو کنارم باشی

یا

نباشی فرقش

چشمهارا بستن

و به رویای تو

دلخوش شدن است

تک تک ثانیه هایم با تو

داشتنهای من است

دلخوشیهای من است

گاه پیدا هستی

مثل ماهی که دریده ست

شبی دامن ابر

گاه پنهان هستی

مثل یک خنجر تیز

که دریده ست مرا دامن صبر

کار چشم است که از دور فقط فاصله را میبیند

دل ترا میخواهد

پس

ترا میبیند

من نرفتم سفری را که از آن برگردم

نکند دوریه راه

از سفر دلسردم

راه من تا دل تو کوتاه است

چون دلت با دل من همراه است

تو کنارم باشی

یا

نباشی فرقش

دستها را بردن در فضایی خالیست

لمس تو در رویا

چه غریب احوالیست

حس اینکه هستی

در کنارم زیباست

پس چه فرقی دارد

که تویی

یا

رویاست؟

تو کنارم باشی

یا

نباشی فرقش

بوسه ای از دور است

و لبت میداند

بوسه ام در رویاست

ولبم

مجبور

است

.

.

.

نادیا سایا

.

.

nadia saya


 
 
بابای نیلوفر..7
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
 

اون کوهها کوه های سخت نبودن

اما تپه خاکی هم نبودن

نیلوفر دوست داشت یهو بابا شو

قال بذاره و یه راه دیگه ای واسه

بالا رفتن از کوه پیدا کنه!

همیشه هم موفق میشد زودتر میرسید

اون بالا و انقدر تمام شهر و با لذت

نگاه میکرد تا بابا برسه

رسیدن به قله کار ساده ای نبود اما یه

استعداد خاصی میخواست که ذاتا تو وجود

نیلوفر بود..

مثل خیلی از کارای دیگش که وقتی به خوبی انجامشون

میداد و تحسین دیگران و میدید

یه لحظه با تعجب تو دلش از خودش میپرسید: مگه

من چیکار کردم که انقد مهم بوده

منکه خیلی ساده انجامش دادم..!!

نشستن روی قله یه دلیل خوب دیگه ای هم داشت

تا رسیدن بابا حسابی میزد زیر آواز

انقدر میخوند که سرش گیج میرفت

واز ترس اینکه پرت نشه پایین

یهو ساکت میشد

نیلوفر متولد ششم دیماه بود

درست شب کریسمس

و نشونه اش هم بز کوهی بود

واسه همین بابا که میرسید اون بالا

بهش میگفت: بزغاله بابا

آخه تو چجوری انقدر زود رسیدی این بالا؟؟

نیلوفرم واقعا میگفت: نمیدونم!!

با هم زیاد کوه میرفتن خیلی زیاد

پلنگ چال..شیر پلا...و...خیلی کوه های دیگه

البته بزرگتر که شد

وگرنه کوچیک که بود همون کوه های اطراف خونشونو

دوتایی با بابا مثلا فتح میکردن

نیلوفرم یه پرچم با رنگ مورد علاقه اش

قهوه ای سوخته درست میکرد

که اسمشو با سفید روش نوشته بود

میزد رو نوک قله

و خیلی احساس قهرمانی بهش دست میداد!

یه روز که اون بالا بودن

نیلوفر اون سوال معصومانه رو از بابا پرسید:

بابا چطوری میشه خواننده شد؟

حالا که فکرشو میکنه

میبینه همش هفت سالش

بوده..

این سوال از عمق وجودش بیرون اومد

و زمانیکه بابا صداشو شنید وکمک کرد

تا به جواب سوالش برسه

تازه فهمید این یک خواسته درونی بوده

نه فقط یه سوال ساده

نیلوفر با این خواسته به دنیا اومده بود

آخه آدما همشون واسه یه چیز بخصوص

شدن دنیا میان

هر کس یه چیز هر کس یه جور

نیلوفر هم با این چیزی که

تو وجودش بود بزرگ شد

 اما نقطه شروع رسیدن به اون خواسته

و چیزیکه باهاش دنیا اومده بود

از همون سوال معصومانه

شروع شد..

بابای نیلوفر گفت: اگر تو قرار نبود

بخونی چرا خدا بهت این صدا رو داد..؟

یا چرا این حس و تو وجودت گذاشت

که مجبور بشی این سوال و از من بپرسی..؟

نیلوفر همیشه برای بابا آواز میخوند

و بابای نیلوفر با چشمای بسته ویک لبخند

انگار که این صدا داره آرومش میکنه

میگفت: بخون بابا بخون

 خیلی قشنگ میخونی..

بابای نیلوفرم صدای خوبی داشت

گاهی وقتا نیلوفر

 ساکت میشد و بابا براش میخوند

گاهی هم دوتایی با هم دویت میخوندن

تا یکروز بابای نیلوفر گفت:

باید رو صدات کار کنیم

دیگه وقت آموزشه

غیر از من هم یه کسایی حق دارن

صداتو بشنون..

 

پایان 

 

 

 


 
 
بابای نیلوفر..6
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
 

اون پسره خیلی چشاش خشگل بود

خودشم همینطور

وااااااااااای شکل این هنرپیشه های هندی بود

نیلوفر از یه تیپ پسری خوشش اومده بود

که بعدا فهمید بهشون میگن: هات!!

وقتی نیلوفر عاشق اون پسره شد اون پسره

ده سالش بود یعنی دقیقن

سن الانیای خودش

اونا از آشناهای دور بودن که بیشتر وقتا میومدن

خونشون

نیلوفر هم تا میفهید دارن میان

از خوشحالی نفسش بند میومد!

اول میرفت موهاشو شونه میکرد و لباس

خشگلاشو میپوشید

بعدم میرفت جلوی آینه و هفت قلم آرایش میکرد!

میدونین چجوری؟

چن تا نیشگون آبدار از لپاش میگرفت

تا قرمز شن اینو از اسکارلت تو

فیلم بربادرفته یاد گرفته بود!

اگر فصل آلبالو بود میرفت یه آلبالو هم

برمیداشت یواشی میترکوند و

میمالید رو لباش

اگرم نبود لباشم مثل لپاش نیشگون میگرفت!

ادکلون هم که جزو علاقه مندیهای ذاتیش بود

اصلا عاشق بوی عطر بود

مشامشم دَبل کار میکرد تا یکی میومد طرفش

اول بوش میکرد و اگر خدای نکرده

طرف یه بوی نه چندان نرمالی میداد

یه دفعه توروش میگفت: شما ادکلن نزدین؟

آخه بوتون خوب نیست!!

مژه هاشم که خودشون بلند بودن

اما بین دوتا انگشتش یه ذره فرشون میداد

و آخر سرم خودشو با رضایت تو آینه

تماشا میکرد

میومد میشست رو مبل و پاهاشو مینداخت رو هم

تا مهمونا برسن!

حالا چرا کسی به این قرو فراش شک نمیکرد

بماند

چون زیاد به خودش میرسید

کسی این یه کم بیشترشو متوجه نمیشد!

اون پسره یه برادر کوچیکترم داشت

که بقول الانیا جاست فرند نیلوفر بود

یعنی نیلوفر زیاد بهش اهمیت اون مدلی نمیداد!

یه بار هم به نیلوفر گفت: میای دکتر بازی؟!!

نیلوفرم که معنیشو نمیدونست بهش گفت: آره

من میخوام بزرگ شدم دکتر بشم

زودی هم رفت از جعبه کمکهای اولیه

یه امپول صفر کیلومتر!

آورد و پر از آب کرد و به اون جاست فرنده گفت:

این تو عروسکای دیگم فرو نمیره!

ولی یه عروسک پنبه ای دارم بیا بزنیمش به اون!!

یه آمپول اون بزنه یکی نیلوفر از زیر

عروسک آب راه افتاد و همه پنبه هاش رفت تو هم و

خلاصه چروک پروک شد و دیگه

به درد نخورد!

تازه اونجا بود که نیلوفر فهمید:دکتر بازی کار خوبی نیست!!

با جاست فرنده خیلی اوکی بودن و با هم

بازی میکردن اما تا داداشش

که عشق نیلوفر باشه از راه میرسید

نیلوفر قلبش تندتند میزدو

فرار میکرد اصلا تو تمام دوران عاشقیش

حتی یک کلمه حرفم نتونست باهاش بزنه

حتی سلام..

تو چشاشم نتونست نیگاه کنه

اما از دور که حواسش نبود حسابی نیگاش میکرد!

سه سال این عشق تو قلبش مهمون بود

تا اونا همه زندگیشونو فروختن و از ایران

رفتن یه کشور خیلی دور

و نیلوفر یهو فهمید عشقش دیگه

از یادش رفته..!

بقیه در پست بعدی

 


 
 
بابای نیلوفر..5
نویسنده : - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

اون کتونیای سفید

 بقول خودش خارجی!

که هی سرشو میگرفت پایین و موقع راه رفتن

با لذت نیگاشون میکرد

دلخوشیه جدیدش شده بود

که البته این دلخوشیا زود به زود

جاشونو به دلخوشیای جدیدتر میدادن

یعنی باید میدادن!!

تو این فکر بود که یه مدل اختراع کنه

واسه بستن بنداش که با همه

فرق کنه که یهو خانم مدیر گفت:

سرتو بگیر بالا ببینم

نیلوفر سرشو از رو کتونیاش بلند کردو به

خانم مدیر نیگاه کرد

خانم مدیر یه لبخند بهش زد و گفت:

چه چشایی ام داره!!

آخه از بچگیشم اون آقا سگه تو چشاش بود و

هی هاپ هاپ میکرد!!

خانم مدیر گفت: دوهفته بیشتر فرصت نیست

میتونی تا اونوقت؟

خانم... گفت:آره بابا این وروجک

قوه تخیلش خیلی قویه

دوروز دیگه یه رمان  مینویسه و تحویلتون میده!

یکماه بعد سر صف در حالیکه

بازم زل زده بود به کتونیاش که حالا دیگه

اصلن واسش جدید نبودن

یهو اسمشو خوندن و ازش خواستن که بره بالا

نیلوفرم رفت بالا و همه براش دست زدن

بهش یه کتاب اطلس شگفتیهای جهان و

دوسه تا کتاب خیلی معمولی که اصلا

در سطح بچه کتاب خوری!

مثل نیلوفر نبود جایزه دادن!!

آخه نیلوفر تو مسابقات داستان نویسی مدارس

در استان تهران اول شده بود..

 یه داستان کمدی درام که هیچوقتم

هیچکس باور نکرد که خودش نوشته

باشه!!

 چون خیلی سطحش بالاتر از سن وتجربه اش بود

ولی واقعا خودش نوشته بود!!

اما معلوم نشد دست

نوشته اش بعدها چی

شد

 اون داستان هم که اولین نوشته

مهم زندگیش بود

مثل همه چیزهای مهمی که نیلوفر

هیچوقت نفهمید چجوری از دستش رفتن

از دستش رفت..

نیلوفر جایزه شو گرفت و نه زیاد خوشحال و نه زیاد

ناراحت رفت دوباره وایساد توصف

آخه دلخوریش دلیل داشت:

نیلوفر هیچوقت از کادوها و هدیه های الکی

خوشش نمیومد دوست داشت

بهش یه چیز شیک و گرون و تک بدن!!

تا رسید خونه بابا از خوشحالی

بهش تبریک گفت:

آفرین دخترم دیدی چقدر خوب مینویسی

دیدی موفق شدی؟

نیلوفرم در جواب اونهمه احساسات گفت:

بابا آخه اینا چیه بهم دادن

خودمون که بهترشو داریم

من اینا رو نمیخوام برو پسشون بده!!!!

قلم کوچیک نیلوفر شبانه روز

در حال نوشتن بود

شعر-قصه-درددل های خودش..

اما یواش یواش نوشته هاشو از بابا قایم میکرد!

آخه داشت درباره یه چیزای جدید مینوشت

اخه یه فکرای جدید اومده بود تو ذهنش

یه فکرایی که خجالت میکشید وقتی دربارشون

مینویسه بابا بخوندشون

آخه نیلوفر

سه سال بود

عاشق شده بود..!

:

درست از هفت سالگی..

بقیه در پست بعدی

 

 

 


 
 
بابای نیلوفر..4
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
 

اونروز بارون شدیدی میبارید

از مدرسه تا خونه راهی نبود

برای همین به کله نیلوفر یه فکری زد

آخه نیلوفر عاشق بارون بود

و دلش میخواست زیر بارون

قدم بزنه و فکر کنه

دلش میخواست صورتشو بگیره

طرف آسمون

تا بارون مثل گنجشک صورتشو توک بزنه!

اما یه مزاحم سیبیلو مگه میذاشت؟

تا زنگ خورد نیلوفر یواشکی اومد

پشت در مدرسه قایم شد

کلشو یه ذره که دیده نشه آورد بیرونو

یه سرک کشید

بله خودش بود

درست امروز زودترم اومده بود

شاید فکر کرده بود نکنه  دیر برسه

اونوقت نیلوفر زیر بارون خیس بشه!!

داشت سیگارمیکشید

و لای بچه ها دنبال نیلوفر میگشت

اصلا هیچ راهی نبود که بشه

از دست این راننده سمج و متعهد

در رفت

ولی نیلوفر بود دیگه

به نشدن کار فکر نمیکرد فقط به راهی

که کمک کنه این کار بشه

فکر میکرد

حتما هم لباشو جمع کرده بود و

چشاشم ریز کرده بودو

داشت نقشه فرارو طرح میکرد!

تازه کجاشو دیدین نیلوفر

بعدها از دیوار مدرسه هایی

پریده بود پایین و راه حلای عجیبی رو

به کار بسته بود که

اون لحظه اگر کسی میدیدش

میگفت: اِ این همون کوچیکیای نیلوفر نیست؟؟!!

رفت طرف یکی از بچه ها و گفت:

میای کاپشنامونو با هم عوض کنیم؟

دختره با تعجب گفت:

خونه بری دعوات نمیکنن؟

نیلوفر گفت: نه من هر کاری کنم دعوام نمیکنن

آخه یکی یدونه ام!!

بابامم خیلی دوسم داره

حالا زود باش دیگه

وقتی کاپشنارو عوض کردن

نیلوفر که از همون کوچیکیاش

یه رگه فردینی داشت

گفت: حالا که اینکارو کردی

تا پس فردا کاپشنم مال تو باشه!

اون دختره ام از خوشحالی بال بال زد و

رفت..

نیلوفرم سرشو اونوری کردو درست از جلوی

چشم راننده رفت اونور خیابون!

حالا چرا ازاون ور تر نرفت؟

آهان اینجا یه نکته داره

اخه نیلوفر میخواست تو دلش به ریش

راننده که خیلی ناز دورش زده بود

بخنده یعنی بگه:

دیدی از جلوی چشمت رد شدم؟!!!!

همینطوری داشت زیر بارون

راه میرفت و یه چیزایی زمزمه میکرد

و واسه خودش خوش میگذروند

که یهو دید تو یه قسمت خیابون سیل اومده

راه دیگه ای نداشت

یه چکمه بلند پاش بود

پس دل و زد به دریا و رفت تو سیلا

که یهو خورد زمین و آب بردش

انداختش تو جوب!!

مثل یه قوطی داشت تو جوب بال بال میزد و

با سرعت میرفت

هیچی ام جلودارش نبود

انقد ترسیده بود که زبونش

بند اومده بود!!

یهو یه آقای مهربون که تو خیابون وایساده بود

دویدو چند متر جلوتر

 کشیدش از جوب بیرون!!

زنگ درو با دستای لرزون فشار داد

بابا خودش اومد درو باز کرد

تا نیلوفرو تو اون وضع دید

رنگش پرید

واااای حالا تصور کنین چی به حال و

روز بابای نیلوفر اومد!!

انگار نیلوفر از جنگ برگشته بود

غوغایی تو خونه بپا شد

یکی لباساشو دراورد

یکی بردش حموم اونهمه لجن و آب چرک و

که همچین بوی عطر دیور هم نمیداد!!

از سر وتنش شست

یکی خشکش میکرد

یکی بردش دم شومینه نشوندش

یکی رفت واسش سوپ درست کنه

ای وااااااااااای که چقدر لی لی به لالاش

گذاشتن!!

آخر سرم که یه ذره حالش جا اومد

بابا اومد که بپرسه چی شده؟

که داداش نیلوفر یه نظریه

فیلسوفانه داد:

بابا اینو نه که سر به هواست

از ماشین پیاده کردنش

کاپشنشو دزدیدن

خودشم انداختن تو جوب!!!

شام که تموم شد

بابای نیلوفر صداش کرد تو کتابخونه

آخه رازهای مهمی که

میخواستن کسی ازش سر در نیاره

اونجا به هم میگفتن!!

مثلا چجوری بهونه بیارن واسه

مهمونی نرفتن و

چجوری دوتایی برن کوه

شبم تو کمپ بمونن و

واسه تولد هر کس چی بخرن و

خلاصه کلی رازای مهم!

بین خودشون بود

بابا یه نیگاه نگران به نیلوفر کرد و گفت:

یکی از معلمات منو خواسته بود

یه چیزی بهم گفت ولی چون گفته

به تو نگم(آخه رازداری جزو قانونهای بابا بود

که هنوزم که هنوزه سر نیلوفر بره

راز کسی رو فاش نمیکنه

فقط کافی بود بهش بگن این یه رازه)

منم نمیگم

اما ازت یه سوال میکنم:

تو افسرده ای؟!!

نیلوفر گفت:

بابا افسرده یعنی چی؟!!

میدونم یعنی چیا ولی مثلا من چی ام که

اینو ازم میپرسین؟

بابا گفت: تو مدرسه نگرانت شدن

فکر کردن تو افسرده ای

البته خیلی شیطونی میکنی و

با دوستات دست گل به آب میدی

اما  سر کلاس یکی از معلمات

همش تو خودتی و سرت رو میزه

انگار غمگینی

انگار افسرده ای

نیلوفر گفت: بابا من هیچکدومش نیستم

من خیلی خوشحالم

انقدر که دلم میخواد همش بخندم

ولی سر کلاس درس(د...)اصلا دلم نمیخواد

حواسم باشه

دلم میگیره

واسه همینم دلم میخواد یه کاری کنم

که دلم خوش بشه

بابا گفت: چیکار؟ تو فکر میکنی سرتو بذاری

رو نیمکت دلت خوش میشه؟!!

نیلوفر گفت: نه بابا

من دفترمو میذارم تو جامیزی

قلمو میگیرم دستمو یه

چیزایی مینویسم

واسه اینم که معلمم نبینه

مجبورم سرمو بذارم رو میز!!!

بابا گفت چی مینویسی؟

نیلوفر رفت دفترشو آورد

وگفت:مثلا این یکیشه

بابا دهنش باز مونده بود حیرت کرده بود

اصلا نمیتونست حرف بزنه

فقط تو حالت تعجبم

 نمیتونست جلوی خندشو بگیره

گفت:

تومگه شوهر خانم معلمتو میشناسی

که انقد چیزای خنده دار

دربارشون نوشتی؟

نیلوفر گفت: نه من حتی نمیدونم

خانم معلم شوهر داره یا نه؟!!!!

حالا خودتون قضاوت کنید

خانم معلم ساده غصه چه بچه

افسرده ای رو میخورده...!!!

اما همون نوشته هاکه جزو اولین

نوشته های کوتاه نیلوفر بود

باعث شد چند روز بعد 

براش یه اتفاق خوب بیفته..

بقیه در پست بعدی

 

 

 

 


 
 
بابای نیلوفر..3
نویسنده : - ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
 

بابای نیلوفر

یه کاری کرده بود که دیگه نیلوفر

یه دختر بچه معمولی نبود

و یه زمانی رسید که تو ذهن کوچیکش

فکرای بزرگ پیدا شد

و قلب کوچیکش

 انگار هی داشت حجم پیدا میکرد

بابای نیلوفر

یه کاری کرده بود که کم کم نیلوفر هی از خودش

یه سوالایی میکرد:

  چرا مثل همسن و سالای خودش

نیست؟؟!!

چرا مثل اونا فکر نمیکنه؟

چرا مثل اونا حرف نمیزنه؟

چرا  انقدر با اونا فرق داره؟

وقتی بابای نیلوفر سری کامل کتابهای( ژول ورن)

رو براش خرید

نیلوفر با خوندن اونها

 به یه راز بزرگ پی برد

میشه از زمان جلوتر رفت..

پی برد که چیزی وجود داره به اسم تخیل

که میتونه آدمو ببره به (هزار فرسنگ زیر دریا)!!

یا توی (هشتاد روز دور دنیا) رو

باهاش گشت و دید

آره بابای نیلوفر

با معرفی نویسنده ای مثل ژول ورن

که رمانهای تخیلی

مینوشت

نویسنده ایکه اونهمه سال پیش

وجود زیر دریایی رو توی ذهنش

با تمام جزییاتش!!

تصور کرده بود

چشم نیلوفر رو به دنیای تخیل باز کرد..

انتهای کتاب (میشل استروگوف)

وقتی فهمید چشمهای میشل کور نشده

از شادی گریه کرد

وفهمید همه چیز در دنیا اونجور که ما

میبینیم نیست

شاید بخاطر بعضی چیزها مجبور بشیم

حقیقت رو حتی از کسیکه

دوسش داریم پنهان کنیم

اما چون میدونیم برنده خواهیم شد

و یکروز با گفتن حقیقت

خیلی بیشتر از ناراحتی هایی که

کشیده 

خوشحالش خواهیم کرد

به مبارزه در سکوت ادامه میدیم و خسته نمیشیم

و از معشوقه مهربونش آموخت:

مهم نیست که کسی رو که دوسش داریم

خوبی هایی که  بهش میکنیم

رو حتما ببینه

در هر شرایطی باید

به معشوقمون با نگاهی عاشقانه

نگاه کنیم

حتی اگر اون چشمهاش کوره و

نمیتونه اونهمه عشقو تو نگاه ما

ببینه!

و از هردوشون مقاومت و صبر رو یاد گرفت

که تنها راه رسیدن به

خواسته هاست..

وقتی ذهن نیلوفر به اینجا کشیده شد

دیگه راحت شاهزاده و گدا رو

فهمید

از اول قصه آخر قصه رو حدس میزد!

دیگه خیلی از کتابهای رده سنی خودش براش

جالب نبود و چیزی برای کشف کردن و

بیرون رفتن از دنیای خودش در اونها نمیدید

افکار نیلوفر کوچولو با اونهمه کتابها

که برنامه ریزی شده و

حساب شده توسط بابا در اختیارش قرار میگرفت

به سطحی رسید که برای جسم کوچیکش

خیلی بزرگ بود

مثل اینکه یه لباس خیلی تنگ رو

تنش کرده بودن و یه جوری میخواست

این لباسو تو تنش پاره کنه

یه روز به بابا گفت:

بابا تو کلم یه عالمه کلمه هی راه میرن!

ذهنم مثل یه قطار که داره با سرعت میره

یه لحظه هم یه جا نیست

بابا من چِمِه؟!

چرا دوستام حرفامو نمیفهمن؟

بابا لبخندی زدو گفت:

تو ذهنت دیگه پر شده خالیش کن..

و دیگه هیچی نگفت!

نیلوفر خودش فهمید باید یه قلم ورداره

 با یه کاغذ سفید

یه جای خلوت تو سکوت بشینه

دونه دونه این کلماتو که هی تو کلش

راه میرنو از تو کلش بکشه بیرون

و رو کاغذ بنویسه!

و گاهی هم چمدون احساسشو ببنده و

با قطار ذهنش بره سفر

بعدش که برگشت هر چی دیده بود و

مثل یک سفرنامه

مو به مو رو کاغذ بنویسه!

نیلوفر از کتاب رسید به قلم

و از قلم رسید به کتاب

و اینها شدن همدمای همیشگیه

نیلوفر دوستای باوفایی

که هیچوقت تنهاش نذاشتن

و حتی کار به جایی رسید

که بعدها نیلوفر فهمید که باید حتماتنها باشه

تا اونا بیان سراغش!

نیلوفر

ده سالش شد..

که یه روز یکی از معلمها خبر بدی رو

به بابای نیلوفر داد..

بقیه در پست بعدی

 

 

 

 


 
 
بابای نیلوفر..2
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
 

نیلوفر

 کلا دختر بچه باهوش و کنجکاوی بود

مخصوصا دوست داشت از ماجراهای

شب عروسی و زفاف و کلا هر چیزی

که به روابط اینجوری مربوط میشد

سر در بیاره جالبه که

براش اصلا هم جنبه سکسی نداشت

چون این احساس هنوز در وجودش بیدار

نشده بود!!

ولی چون احساس میکرد این جریانا

یه کم رمز الوده و سربسته است

به هر طریقی متوسل میشد تا

رمز گشاییش کنه!

مثلا وقتی از هم آغوشی و ماچ و بوسه و

اون کارای بد بد!!

چیزی میشنید اصلا نمیتونست بفهمه

یه آدم تو اون موقعها چه حسی داره یعنی

اصلا نمیدونست که آدم بزرگا یه جورایی میشن

وقتی اونکارارو با هم میکنن

فقط یه چیز براش مهم بود:

چرا این جریان جزو جریانات ممنوعه است؟؟!!

حالا حسابشو بکنین این دختر بچه کنجکااااااو

یه روز لابلای اونهمه کتاب

به یه کتاب کوچیک قدیمیه قطع جیبی

دست پیدا کنه

و دقیقا هم اسم اون کتاب

(شب عروسی بابام )

باشه!!!

وااااااااااای انگار کلید قفل رمزو پیدا کرده بود

با همون سواد دوم ابتداییش!

عین بلبل خط به خط وکلمه به کلمه رو

میخوند و تجزیه تحلیل میکرد!!

این کتاب شاید اونروز براش جنبه س ک س ی

داشت ولی بعدها جنبه کمدی پیدا کرد

درست وقتی بزرگ شد

تازه فهمید اون کتاب

یک شاهکار طنز باارزش از

استاد بیتکرار

 نویسنده و روزنامه نگار

بزرگ معاصر عباس پهلوان بود

چه قلمی..

پاینده باشی استاد..

یکی دیگه ازون کتابای ممنوعه

مجموعه چند جلدی بینظیر

از شاهکارهای نقاشان مشهور اروپا

بود که سبک خاصی رو نقاشی میکردن

از زنان و مردان برهنه

و نیلوفر محو زیبایی اندام اونها میشد

وچون لخت لخت بودن از روی اون عکسا

تازه فهمید: زنا با مردا یه فرقایی دارن!!

و شکل اون چیز مردا براش خیلی

عجیب و کمی هم ترسناک بود!!!!

بابای نیلوفر

از رانندگی خوشش نمیومد

مگه چی میشد تا میشست پشت ماشین

پشت چراغ قرمزا هم یهو از ماشین

پیاده میشدو میگفت:

خانوم شما با بچه ها برید

من با تاکسی میام!!

ولی برعکس عاشق موتورسواری بود

نیلوفر هم همینطور

همیشه به نیلوفر یه چشمک میزد

که داداش نیلوفر نفهمه

بعد یواشکی دوتایی میرفتن موتورسواری

واااااااااای نیلوفر روی موتور انگار داشت پرواز میکرد

هی میگفت: بابا تند برو دیگه تند تر

بابا هم هی برمیگشت و میگفت:

باشه ولی منو سفت بگیر با دهنتم نفس نکش

نیلوفر عاشق لباسای خارجی بود

یعنی حتما حتما باید لباساشو بابا

از خارج واسش میاورد

وگرنه هیچکس حریفش نمیشد ببردش

خرید حتی عیدا

کیفای شیک کفشای شیک

لباسای شیک

گلسرای میوه ای و شیشه ای عروسکای باربی و

عروسکای مو مشکی و مو طلایی هم قد خودش!!

اسم مو مشکیه سوزی بود

اسم موطلاییه ونوس

خلاصه همه چیزش 

باید یه جوری بود که مثلش تن کسی نباشه

بابای نیلوفرم که کم نمیذاشت از لوس کردنش

همش میگفت: من دخترم پرینسسه

باید از همه بهتر باشه!

موهای نیلوفر خرمایی و بلند بود

انقدر صاف و لَخت که بچه ها هی موقع بازی

تو موهاش فوت میکردن!!

اما هیچکس حق نداشت موهاشو شونه کنه

غیر از بابا

یه بار بابای نیلوفر طبق معمول

رفت مسافرت نزدیک سه هفته نیومد

اما تا رسید نیلوفر و ورداشت و رفتن موتورسواری

اونشب یهو بارون گرفت

نیلوفرم یه کاپشن چرمیه قرمز تنش بود

بابای نیلوفر جلوی یه عکاسی پیاده شد و گفت:

بیا بریم ازت عکس بگیریم

تا رفتن تو آقای عکاس یه نیگاه

به نیلوفر کرد و گفت:

آقا نمیخواین موهاشو شونه کنین؟!

تازه اونجا بود که دوتایی فهمیدن ای وای

تو این سه هفته که بابا نبوده

موهاش مثل نمد بهم گره خورده!!

بابا یهو دست کرد تو یکی از جیباشو

یه شونه خیییییییییلی کوچیک فلزی

دراورد و شروع کرد با حوصله

این کرکا رو از هم باز کردن

اما با اون شونه کوچولو نتونست که نتونست

آخر سر یه فکری کردن

فقط از فرق سرش که صاف تر بود

تا بالای گوشاش شونه کردن!!

پاییناشم همونطوری گوله گوله و توهم توهم

بود اما عکسو انداختن!

واااای اون عکس

آه... اون عکس

نیلوفر خیلی دلش میخواد یه بار دیگه اون عکسو ببینه

یعنی اون عکس الان هست؟

همه فامیل یکی یکی ازون عکسو ورداشتن

آخه نیلوفر تو اون عکس مثل یک فرشته

معصوم شده بود

با موهای کُرک..

با اون نگاه بیگناهش

 که مثل همیشه حتما دوخته شده بود

به صورت بابا که سعی میکرد

وادارش کنه 

لبخند بزنه..

بقیه در پست بعدی