بابای نیلوفر
همیشه بلو جین میپوشید
موهاشم مشکی بود
چشمهاشم سبز عسلی بود
آخه چشم راستش سبز بود
ولی چشم چپش
مثل یک کاسه عسل بود که توش
چن تا دونه کشمش انداخته بودن!
این تصور نیلوفر از چشم باباش بود
نیلوفر به باباش میگفت: بابا
تو چشم اینوریت چن تا خال هست
دیدیشون؟!!
بابای نیلوفر
عادت داشت موهای جلوی سرشو
مدل موی الویس پریسلی
اینجوری کجکی کنه
همیشه هم همون یه مدل
بابای نیلوفر انقدر جوون و خوش تیپ بود
که وقتی میومد مدرسه
دوستاش با شیطنت بهش میگفتن:
نیلوفر این داداشته؟!!
بابای نیلوفر
عاشق نسکافه با شیر بود
نیلوفر هم همینطور
هنوز بوی تلخ نسکافه که میپیچه تو دماغش
هرروز صبح یاد باباش میفته!
بابای نیلوفر عاشق صدای مرضیه و هایده بود
نیلوفر هم همینطور
بابای نیلوفر وقتی هایده مرد
چند روز گریه میکرد و میگفت:
حیف دیگه مثلش نخواهد اومد
بابای نیلوفر
عاشق
سکسیفون کنی جی
نِی استاد کسایی
و
وایلون استاد یاحقی
بود
نیلوفرم همینطور
بابای نیلوفر عاشق کتاب بود
نیلوفر هم همینطور
بابای نیلوفر
یه کتاب خونه تو خونه داشت
ده هزار جلد از آخرین بارکه شمرده بودن
کتاب توش بود..
اما دیگه چند سال همینطور به تعدادشون اضافه میشد
ولی کسی حوصله نداشت
ازشون لیست تهیه کنه!
نیلوفر هر روز نزدیک اومدن بابا
دفتر مشقشو ورمیداشت
میشست رو سنگای سرد
پشت در و همینطوری که مشقاشو مینوشت
گوشاشم تیز میکرد
تا صدای پاهای بابا رو بشنوه
وای وقتی صدای پای بابا میومد
نیلوفر جیغ میزد و درو باز میکرد
یه بارم تیزی در محکم خورد به ناخن پاش و ناخنش
کنده شد خیلی دردش گرفت
اما..
مهم این بود که بابا هیچوقت پشت در
معطل نشه حتی زنگ هم نزنه
همون صدای پاش کافی بود..
در که باز میشد
دستای بابای نیلوفر
مثل همیشه پر از کتاب بود
وااااای نیلوفر از خوشحالی
انقد میپرید بالا پایین
تا نفسش میگرفت!
بابا باز کتابای جدید؟آخ جووووووووووون!
آخه بابای نیلوفر انقد عاشق کتاب بود
که غیر از کار خودش
تو ی انتشارات ی...ن هم سر مایه گذاری
کرده بود واسه همین
همیشه کتابای داغ داغ
از تنور تازه درومده قبل از اینکه بره
تو کتابخونه ها
تو کتابخونه بابای نیلوفر بود
نیلوفر باید میشست
جاهای مهم کتابو یادداشت ور میداشت
تا آخر هفته که شد
با بابا روش بحث کنن!
این کار خیلی مهم بود و به
نیلوفر احساس بزرگ شدن و مهم شدن میداد!!
تازه یه کار مهم دیگه هم بود
باید هر روز یک غزل از حافظ حفظ میکرد
تا بابا که میاد خونه واسش بخونه
بابا گاهی وقتا امتحانو سخت تر هم میکرد
مثلا یه بیت از یه غزل رو میخوند
نیلوفر باید بقیشو میخوند
نیلوفر به جای عروسک بازی
همیشه میرفت توی اون کتابخونه
پر رمزو راز بابا
اونجا براش مثل قصر پریا بود
انقدر کتاب میخوند که همونجا خوابش میبرد
یه میز پینگ پنگ هم اونجا بود
که باعث شد بعدها که نیلوفر بزرگ شد
به یه مقام دومی هم تو مدارس
دست پیدا کنه!
اما نیلوفر اونجا یه شیطونیای دیگه هم میکرد
یه وقتایی میرفت سراغ کتابایی که
براش زود بود
کتابایی که کمی جنبه س ک س ی هم داشت
و تو اون طبقه های بالا مثلا
قایم شده بودن!!
نیلوفر واسه برداشتنشون چند بار که
داشت از طبقه های کتابخونه
بالا میرفت محکم خورد زمین و
حسابی دردش گرفت
اما جرات نمیکرد بگه خورده زمین
چون همه میپرسیدن کجا؟ برای چی؟!!!
یکی از اون کتابای ممنوعه دوران بچگیه
نیلوفر...
بقیه در پست بعدی
نیلوفر چون میدونه
عشقش هیچوقت به وبلاگش
سر نمیزنه
:
اینجا واسش یواشکی مینویسه:
نشد......
بیا
بیا که منتظر تر از همیشه ام
بیا که خواستم
ولی نشد
بیا که سر به دامن
ز ِیاد بردنت گذاشتم
ولی نشد
بیا که سعی کرده ام
ولی نشد
بیا که دست برده به
هزار حربه ام
ولی نشد
چکار کرده ای تو با دلم
که زخم بر تمام
پیکرش زدم
ولی نشد
دو دست خویش بر سرش زدم
ولی نشد
بیا که خواستم دوباره آدمش کنم
ولی نشد
ازین زیاد عاشقت شدن کمش کنم
ولی نشد
بیا که خواستم
ولی نشد
نشد
نشد
.
.
.
نادیا سایا
.
.
nadia saya
یه نیگاه به اطرافم کردم
حدود هفتاد هشتاد تا دختر و پسر
با لباسهای رنگارنگ و شاد
داشتن میگفتن و میخندیدن
دخترا اکثرا آرایشهای تندی کرده بودند
پسرا هم طبق معمول همه مردهای
بیچاره که نهایت تیپ زدنشون
یه شیو کردن و یه ادکلن زدنه
میشد گفت یه کارایی کرده بودند!!
همه داشتن غش غش میخندیدن و
با زبانهای مختلف با هم حرف میزدن
یهو متوجه شدم تنها گروهی که فقط
دو نفر اجرا کننده داشت
گروه ماست!
اونا همه کمترین تعدادشون
هفت هشت نفر بود!
یک آن بخودم گفتم: دختر شجاع باش
این یک شروعه بالاخره تو باید
یه روزی پاتو روی صحنه میذاشتی
پس برو اینم صحنه
ببینم چیکار میکنی..
مثل خیلی از لحظه های سخت و دشوار
زندگیم تو اون لحظه هم
کسی نبود که بهم قوت قلب بده
من همیشه خودم خودمو قوی کردم
و به مقابله با نبرد نابرابر زندگی
فرستادم
نیروی عجیبی تو وجودم حس کردم
یک نیگاه به اون پسر انداختم گفتم:
میخوای یه کم بخندونمت؟
گفت: آره فقط الان باید بخندم
با این حالم!!
گفتم: میخوای درست شی یا نه؟
میدونی ما فقط دو نفریم؟
هر کدوم رو صحنه ببازه و کم بیاره
اون یکی هم باهاش خراب میشه؟
گفت: آره
گفتم: پس بیا به هم روحیه بدیم
ببین اینا هیچ کدوم مثل ما نیستن
مطمین باش اگر اینا هم فقط دو نفر بودن و
همه چشمها به همین دو نفر بود و
تازه اولین اجراشونم بود
اینجوری بیخیال نمیخندیدن!
گفت: آره دختر بازم بگو
دارم یه حس خوبی پیدا میکنم
خلاصه کاری کردم که صدای خندمون
از صدای خنده همه اونا
بلندتر شد!!
تا جاییکه دیگران هم از خندمون خندشون گرفت!
نوبت ما شد..
برگشتم دست اون پسر رو گرفتم و
بهش آروم گفتم: رفیق
تو باید بهترین ساز زندگیتو
امروز زیر صدای من بزنی
امیدوارم اگر در آینده هر کدوممون
تو اینراه به جایی رسیدیم
به اینکه یک اجرای بینظیر رو
یه روز با هم داشتیم
افتخار کنیم
پس قوی باش
حس کردم لباش لرزید..
پرده داشت میرفت کنار و من دستش رو تو
دستم فشار میدادم
و سعی میکردم تمام اظطرابشو
ازش بگیرم
من یک لباس شب آبی تیره پوشیده بودم
با یک ست ظریف جواهر
موهامم مثل حالت طبیعی خودش بلند و
کمی موجدار
رها کرده بودم
یک لحظه حس کردم نفس داغ کسی لاله گوشمو
سوزوند: تو هم خیلی زیبا شدی
مخصوصا با این گوشواره های بلند الماست..
این جمله از دهان پسری
خارج شد که میخواست توی اون
لحظه تاریخی زندگی من
پاداش دلگرمی هایی که تو
لحظه تاریخی زندگیش بهش داده بودمو
بهم بده
و خیلی بجا و با ظرافت اینکارو کرد
حقا که یک هنرمند بود..
ثانیه ها یکی یکی گذشتن
پرده بلند و عریض آروم آروم
داشت کنار میرفت و انگار داشت پنجره نوینی رو
رو به زندگی ما باز میکرد
ما بدون اینکه بدونیم پشت پرده چه خبره
فقط به یک چیز فکر میکردیم:
یک اجرای عالی بخاطر خودمون دوتا..
پرده کنار رفت..
یک لحظه انگار نفسم بند اومد
پاهام کرخت شد
یخ زدم انگار
جمعیتی حدود سه هزار نفر به تعداد تمام
دانشجوهای دانشکده های مختلف
و اساتید و خانواده ها و مسوولین
و همینطور شهردارو خانوادش و
خیلی از آدمای مهم شهر که در ردیف جلو نشسته بودند
در مقابل چشمای ما ظاهر شدند..
سکوت
من
و
او
و قدمهایی که با ریتم خاصی به سمت
صحنه میرفتند وصداشون
همه فضا رو پر کرده بود
یک پیانوی خیلی شیک مشکی رنگ
گوشه صحنه بود
و یک پایه میکروفون وسط صحنه
و خود میکروفون که در دستهای خواننده آبی پوش
داشت میلرزید اما گرمای قلب عاشقش
که داشت با هر ضربه میگفت: بالاخره اومدی
روی صحنه دختر
تمام اظطرابهاشو به آتش کشید
میکروفون رو روی پایه گذاشتم
و دودستی گرفتمش
صحنه خیلی بزرگ بود و نوازندم
ازم خیلی دور اما حس میکردم دلامون
داره بهم انرژی میده
به جمعیت منتظر نیگاه کردم و
اولین صدایی که از حنجره ام خارج شد این
بود: آه..
و همه جمعیت دست زدند
و من دیگه خودم نبودم یک آرتیست بودم
من خودمو پشت پرده جا گذاشته بودم..
صدای پیانو بلند شد..
و دوباره روحم از تنم فرار کرد
صدای خودمو میشنیدم که دارم عالی میخونم
درست_دلنشین و این چیزی بود که
باید اتفاق میفتاد و افتاد..
آخرین نت که نواخته شد سالن به سکوت
فرو رفت و بعد از چند لحظه صدای دست زدن
جمعیت فضا رو پر کرد
خیلیها هم از جاشون بلند شده بودن
از جمله پسر خوش چهره ای که پهلوی شهردار
در ردیف جلو نشسته بود وبعدها فهمیدم
پدر و پسرن!
با چشمهای آبی رنگش که شاید
همرنگ لباس من بود از اول تا آخر
بمن خیره شده بود..
کت شلوار سپید و کراواتی همرنگ چشمهاش
و موهای خرمای رنگ مثل موهای خودم
کمی موجدار اما تا روی شونه هاش..
یک لحظه برگشتم
به نوازندم نیگاه کردم
بهم چشمک زد و من بهش لبخند زدم
ما موفق شده بودیم..
ما یک بند قوی تشکیل دادیم
از تمام بچه های با استعداد
در کلاپ دانشجوییمون که درون مشروب
ممنوع بود و فقط مخصوص مهمانیها و جشنهای دانشجویی
بود برنامه اجرا میکردیم بعدها آهنگ های
مختلفی هم ساختیم
در چندتا شهر هم تور گذاشتیم
و کار رو به صورت حرفه ای دنبال کردیم
و بعداز اون روز تکرار نشدنی که
پشت صحنه قلبم مثل گنجشک
کوچیکی میزد تا به امروز
دوهزار وصد بار روی صحنه اجرا داشتم!
و در خیلی از اجراها همیشه پسری با چشمهای
درشت آبی رنگ با یک سبد گل قشنگ
و یک نگاه عاشق به قلب من
روی صحنه
آرامش میداد
من در مهمانی فارغ التحصیلیش
وقتی به درخواست من همون کت و شلوارسفید
روز اول رو پوشیده بود
براش با بچه های دانشجوی گروه
برنامه بینظیری اجرا کردم
و بهش گفتم: تو خوش تیپ ترین دکتر دنیایی
و اونهم یکی از زیباترین
لبخندهای دنیا رو به من هدیه داد..
یادش بخیر..
پایان
برام یه نسکافه داغ با شیر آوردن
این نوشیدنی همیشه منو
آروم میکنه و هر روز صبح به عشق
نوشیدنش از خواب بیدار میشم
احساس ضعف میکردم
مریضی سستم کرده بود
همینطور اولین بامداد خمار من در زندگی هم بود
بعد از اون شب شراب بیادماندنی!
یادمه داشتم طبق معمول با انگشتای
دراز لاغرم ور میرفتم که
در باز شد و آنا اومد تو
با یه لبخند گفت: حاضری؟
منم گفتم: آره
وارد یک سالن خیلی بزرگ با
سقف خیلی بلند شدیم
تمام دیوارها پر از پرتره بزرگان
موسیقی جهان بود
یک لحظه حس کردم همشون دارن نیگام میکنن
و من در مقابل بزرگیشون
خیلی کوچیکم
سرمو انداختم پایین به دمپایی های
صورتی رنگم نگاه کردم
و به لباس تو خونه گشادی که تا سر زانوم بود
و یک شال مشکی که از سرما
دور خودم سفت پیچیده بودم
آخه دختر اینجوری میان جاییکه یه
همچین عکسایی هست؟؟!!!
من همیشه در مقابل بزرگان هنر
یک لحظه احساس خالی بودن میکنم
یک لحظه تصمیم میگیرم
نه دیگه بخونم نه ساز بزنم
جلوی بعضی از خوانندگان با اینکه آدم
مذهبی نیستم
ولی دلم میخواد وضو بگیرمو
در مقابل صداشون
دو رکعت نماز بخونم
در برابر پنجه های شیرین برادرم
شیرینترین بغض گلومو میگیره
و در برابر نوازندگان بزرگ دنیا
زانو هام نا خودآگاه خم میشه و دلم میخاد
در مقابلشون زانو بزنم
من در برابر هنر ناب وبی مانند
لال میشم
کور میشم
اما..
کَر نمیشم
تمام حواسم تبدیل به حس شنوایی میشه
و بالاترین لذت
دنیا برام اون لحظه است
چشمهامو بسته بودم
و تنها حسم حس شنواییم بود
انگار خود موتزارت از پرتره روی دیوار
در اومده بود و داشت
پیانو میزد
روحم نمیدونم کجاها بود
ایجور وقتها انقدر گمش میکنم که
جسمم نا امید از پیدا کردنش
یه گوشه بیحرکت میشینه
تا برگرده..
این صدا از یک پیانوی عتیقه
امپریال چوب کاج درمیومد
دوتا شمعدون نقره بلند روی پیانو بود
من همیشه وقتی شمعی روی یک پیانوی در حال
نواختن میسوزه
با چشمای خودم میبینم
که شعله های شمع دارن با صدای
پیانو میرقصند
من مطمینم که شعله ها
با شنیدن صدای پیانو
میرقصند..
پشت سر استاد ایستاده بودیم تا دست از نواختن برداشت
و درست اون لحظه بود
که روحم دوباره به دنیا برگشت
مثل لحظه ایکه از یک خواب خوش میپرم
اون لحظه رو دوست ندارم..
نگاهی به من انداخت
پیرمردی حدود هفتاد ساله بود
لاغر و تکیده
موهای سپیدش تا پایین شونه هاش
میرسید
گفت اسمت چیه؟
من عادت دارم به دست
پیانیست های حرفه ای خیره میشم
و توی ذهنم تصور میکنم
که به اندازه چند تا نت باز میشه!!
لبخندی زدو گفت: اسمتو چی صدا کنم؟
گفتم ببخشید استاد نادیا
نادیاست اسمم
گفت: اسم قشنگیه معنیش چیه؟
گفتم معنیش یعنی: امید و آرزو..
حدود نیمساعت روی کلاویه ها بالا وپایین
رفت تا جای صدامو پیدا کرد
چون از بچگی تمرین داشتم و تازه کار نبودم
خوب باهاش همراهی میکردم
گوشم قوی بود و نتها رو دقیق سلفژ
میکردم حنجرم هم آماده بود
چون آواز کلاسیک کار کرده بودم
و بدون اینکه پاپ تمرین کرده باشم
حتی یکبار هم در تستی که ازم گرفت
در yodel ها وارد ربع پرده نمیشدم
چیزیکه از نظر گوش اروپایی ها که اطلاع از
آواز کلاسیک ما نداشته باشن
نتهای فالش محسوب میشه!
و اینو فقط خودم حس میکردم
وگرنه برای اونها عادی بود
برای من تمام امکانات مجانی فراهم شد
بهترین استاد به من تعلیم صدا سازی
کلاسیک اروپایی میداد با یکی از بهترین انواع
پیانوها تمرین میکردم هر چقدر وقت میخواستم در
اختیارم بود وکسی استعداد خدادادیه منو
نه سرکوب میکرد نه محکوم!
استاد گاهی اوقات حتی زودتر از من سر کلاس میومد
و اگر اشتباهی میکردم انقدر با حوصله باهام
تمرین میکرد که از هیچ جلسه ای
یاد نگرفته بیرون نمیومدم
یادمه برام برنامه غذایی مخصوص نوشته بودن
که تا حدودی از قبل هم بهش عادت داشتم
و یکی از اون چیزهای ممنوعه بستنی بود!
یکروز که با نیکی یکی از دوستانم
داشتیم تو خیابون گردش میکردیم
با خوشحالی دوتا بستنی برای خودمو دوستم خریدم
و خندان و شادان داشتم از لیسیدنش
لذت میبردم که زدواز بخت بد
استادم جلوم سبز شد!!
شانسو نیگا!!
نه میشد قایمش کنم نه میشد انکارش کنم
فقط باید گردن میگرفتم
گفت: بخور ولی فردا یه تمرینایی باهات میکنم
که نتیجه بستنی خوردن امروزتو ببینی
و همینم شد!
من همیشه عادت داشتم چیزیرو که ازش منعم میکنن
حتمن امتحان کنم
اما وقتی نتیجه بدشو میبینم به بد بودنش
ایمان میارم و دیگه طرفش نمیرم
پس زیاد از اینکار استادم ناراحت نشدم
هر چند نتیجه اون تنبیه یک هفته
گرفتگی صدام بود وهمچنین
محرومیت از شنیدن صدای ساز استاد
و رفتن تو بحر موهای بلندش!
همه چیز به خوبی پیش میرفت و در کنارش درسهای
دانشکده هم بود که اونیکی رو دیگه
بخاطر دل خونوادم تحمل میکردم!
اما اولین اجرای زنده من و اولین بار که
پا روی زمین مقدس استیج گذاشتم دقیقن
دوروز بعد از شروع تمریناتم با استاد بود یعنی
درست روز باز شدن دانشگاه..
ماجرا ازین قرار بود که روز اول شروع
کلاسها جشن بزرگی در آمفی تیاتر دانشگاه
برگزار میشد و از هر ملیتی هر دانشجویی که استعداد خاصی
داشت حالا چه نوازندگی چه رقص چه آواز
هنرهای نمایشی بصورت استنداپ
کمدی یا رقصها و نمایشهای گروهی با لباسهای
خاص خودشون و کالچر خودشون
میومدن و در اون جشن باشکوه هنر نمایی میکردن
تنها استعداد کشف شده دانشجوهای ایرانی من نبودم
یک پسر ایرانی بود که خیلی خوب
پیانو میزد وسال دوم بود
که انروهم بعد از پی بردن به استعدادش
یک پیانو خوب در اتاقش گذاشته بودن تا پنجه تمرین کنه و زیر
نظر استاد تعلیمش داده بودن
آنا منو بهش معرفی کرد و گفت:
شما دوتا باید با هم تمرین کنین
و فقط دوروز هم وقت دارین چون
هر دو ایرانی هستین یکی از آهنگهایی که
فکر میکنین با هم مچ هستید رو کار کنید
و بعد از بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدیم
که آهنگ حسود رو برای اون جشن با هم
اجرا کنیم و چندین بار هم با هم
تمرین کردیم و حسابی با هم مچ شدیم
روز جشن استرس تمام وجودمو میلرزوند
با اینکه بلد بودم به خودم مسلط بشم
ولی شوخی نبود هر کس دیگه هم اولین اجراش همین حسو
داره میکروفون تو دستم میلرزید و نفسم
به سختی بالا میومد
اون پسر هم همین حالتو داشت و مدام
میگفت : پس همین دیگه
صبر میکنی تا آخر اورتور رو بزنم
و فلان جا شروع میکنی و ازین حرفا
ولی من دقیقن میدونستم داره بلند بلند
به این هوا خودشو تمرین میده!!
ما تازه خبر نداشتیم پشت این پرده بزرگ
چند نفر آدم نشسته و اون حس صحنه رو
که چندین چشم بهت خیره میشن رو تا بحال
تجربه نکرده بودیم
فقط از بزرگان این کار شنیده بودم
یک ان جمعیت آدمو میگیره که باید سریع
از این حس جدا شی
بعدها یاد گرفتم این کار هم
مثل همه کارهای دیگه
یک شاه کلید داره که باید ذاتا بدستش بیاری
یک قلق داره
شایدم یک راز...
بقیه در پست بعدی
همیشه عادتمه وقتی تعجب میکنم
دهنم خود بخود باز میشه!
ولی یهو بخودم میام زودی می بندمش
اما اونروز هرچی میبستمش دوباره
خودش باز میشد
فک کنم یه 75
باری دهنم باز وبسته شد
فکر کنم رکورد خودمو بعدن خودم
زدم چون از اون موقع تا حالا
خیلی تعجب ها کردم!!
من لابد بلند میشم درو باز میکنم و
میرم بیرون
ازین به بعدش رو
از زبون دیگران بارها شنیدم که
راه میفتم تو راه پله ها ازین طبقه به اون طبقه
هی میرم بالا پایین و آوازمیخونم!
حالا چه آوازی؟
من همونم که یه روز
میخواستم دریا بشم
میخواستم بزرگترین
دریای دنیا بشم..
بله..ترانه مرداب..
(در مورد این ترانه باید بگم:
برادر عزیزم که بهترین معلم ورفیق منه
و خودش الان دیگه 14
نوع آلت موسیقی رو میزنه
و صدای خوبی هم داره اونموقعها
که با سازش تعلیمم میداد
بهم میگفت:اگر خواستی یه روزی یه جا
یه آهنگ پاپ بخونی_چون من کار آواز کلاسیک ایرانی
میکردم_مردابو بخون چون این آهنگ
تکنیک خاصی در خوندنش هست که
تواناییه خواننده رو نشون میده..
پس درود به خالقش: شماعی زاده بزرگ)
اونشب پانسیونو میذارم رو سرم
همه از خواب بیدار میشن و
میان بیرون ولی جالبیش اینجاست که
جلومو نمیگیرن و اتفاقا تشویقمم میکنن
که براشون بخونم!!!
بعدم از قرار میزنم زیر آواز سنتی و چند تا دشتی و
همایونم که رشته اصلیم
بود واسشون رو میکنم!!
که خلاصه ایرانیا که زبونمو میفهمیدن
درد غربتشون تازه میشه و خیلیا به گریه میفتن و
خلاصه معرکه ای گرفته بودم که
نگو و نپرس...!
کم کم داشت یه چیزایی یادم میومد
خانوم قد بلند که بعدها نقش مهمی
در زندگی من بازی کرد
و اصلا اون بود که بقول خودش منو اونشب
کشف کرد اسمش
آنا بود..
یادش بخیر اصلا نمیفهمیدی
که چقدر باهاش تفاوت سنی داری
توی اون سن و سال
یه بوی فرند هم سن و سال منم داشت
که از بچه های یونیه خودمون بود ولی
موسیقی میخوند که تو تشکیل بند
بهمون خیلی کمک کرد و خودش هم نوازنده
بسیار خوب وایلون بود
این خانم با این مشخصات
مسوول امور دانجشوهای خارجی
دانشکده ما بودن
که اونشب اتفاقی توی دفترشون در طبقه
پایین تا دیر وقت مشغول کار بودن
که با شنیدن سرو صدا میان بالا
و به جمع دانشجو ها میپیوندند
و حسابی با بچه ها گرم میگیرن
که یهو تو اون شلوغی من راه میفتم که برم
تو اتاقم بخوابم
حتما خسته بودم دیگه الهی بمیرم مریضم
بودم مثلا!!
که از راه پله ها قل میخورم و همونجا خوابم میبره
که بلافاصله پیدام میکننو میبرنم
تو اتاقم منو میخوابونن
اما...
ماجرا به همینجا ختم نمیشه
تو اون عالم مستی و بیخبری
که دیگه هیچوقت مثلش برام تکرار نشد
چون من همیشه میگم:
همه چیز اولین بار قشنگ است..
این خانم با من قرار فردارو میذارن که
زیر بال و پر دانشجوی با استعدادی
رو که اتفاقی کشفش کرده بودند
بگیرن
حالا اینو بذارین در مقابل
دوران دبیرستان من توی ایران عزیزم
که بارها و بارها
که به اصرار دوستانم
توی مدرسه براشون میزدم زیر آوازودلشونو
خوش میکردم
توبیخ میشدم و کارم به کمیته انظباطی میکشیدو
به هزار جور عمل خلاف شرع و عرف
متهم میشدم و والدینم باید جواب پس میدادنو
خلاصه به جرم خوندن..
تنمو حسابی میلرزوندن
و تنبیهم میکردن
حتی یه بار که ناخن شصتم رو برای زدن
گیتار بلند کرده بودم
یادمه که خانم مدیر
همچین دستمو فشار دادن
که آخه این چیه؟
آخه این چیه؟
که ناخنم از ته شکست
و هنوز دردش تو
روحمه و خیلی دردهای
دیگه که روح نسل منو
تا ابد رها نخواهند کرد..
بقیه در پست بعدی
در و که باز کردم
قلبم ریخت سه تا آدم کوتاه و بلند پشت در بودن
نیگاشون کردم دیدم نه
انگار اینا یه چیز عجیبی اینجا
پیدا کردن اومدن دنبالش
اومدم درو ببندم وبگم من نبودم!
که یهو اون خانومه که چاق بود پرسید
نادیا...؟؟
هِه اینا دیگه چقده ساده بودن!
منی که تو یکی از با مقررات ترین دبیرستانهای
تهران نمره انظباطم- 9 -
شده بود!!!
میومدم بدون اینکه بدونم جریان چیه و
اصلا اینا واسه چی دنبال منن
بگم :بله خودمم؟!!!!
با یه ژست آدم حسابیا
کمی اخم بر سر در پیشانی و میان دو ابرو نشاندم
و خمیازه مصنوعی ای کشیدم و
گفتم: نخیر اشتباه اومدین_بای!
تا اومدم درو ببندم
یه خانومه که فکر کنم یه دومتری
میشد بدون عقب گرد
ازش بالا رفت
درازو لاغرو لق لق زنان
از ته راهرو سرو کله اش
پیدا شد!
تا منو دید انگار که فرزند گمشده شو
تو انبار کاه پیدا کرده باشه
نیشش تا جاده چالوس وا شدو
شروع کرد منو تو بغلش چلوندن
منم فقط سعی میکردم
لِه نشم چون دُرُستم دردسر بود
وای به حال لِه شدم
بالاخره
یه ذره نیگام کردو دوسه تا ماچمم کردو
آخر سر گفت: سلام هانی
حالت خوبه؟!!
منم هاج و واج زبونم بند اومده بود
گفت : دیشب به من خیلی خوش گذشت هانی بتو چطور؟
دیدم دیگه نمیشه به مخه فشار نیاورد
بیشتر ازین لال بازی درارم
ادعاهای دیگه هم میخوان بکنن
بندازن گردن من!!
گفتم :شما دیشب با من بهتون
خیلی خوش گذشته؟!!
مگه چیکار کردیم با هم؟!!
گفت: اوه هانی بیا بریم
دیدی سر ساعت اومدم؟
بهت گفتم که من آنتایمم!
با همون لباسای تو خونه ایه راحتیو
دمپایی های پر دار صورتی!
و موهای ژولیده نمدی
مارو ورداشتن با خودشون بردن!!
من فقط ساکت داشتم به یه چیز مهم که
هیچ رقمه هم یادم نمیومد
فکر میکردم؟
من دیشب چه دسته گلی به آب داده بودم؟؟
اگه از اینجا هم
بابت شیطنتام
بیرونم کنن
لابد ایندفه میفرستنم
کره ماه!!
بقیه در پست بعدی
خوردیمش!!!
تا ته!!
این تا ته خوردنم مکافاتیه!!
اخه روی دوم سکه درست وقتی خودشو نشون میده
که تا ته بطرو میخوری!
چون بلد نبودیم باید چقدر
بخوریم
هی ریختیم وهی رفتیم
بالا
بدون چِرس گفتن و سلامتی سه تَنو و
نابودیه تخم مرغو
سنگای ریز درشت رودخونه و
زندونیه بی ملاقاتیو
سرباز بیکسو
مادر رفیق وطنو
سلامتیه زغالو
خالکوبیایه تن نامردا و
ای بابا عین دوتا بره یه لال
در سکوتی مرگبار تا اون قطره چکونشم
سر کشیدیم!
نه میکی موسو زیر باربی زدیم
نه باربیو زیر میکی موس
نه یه قاشق ماس خیار دهن هم گذاشتیم
نه از ته پیک خودمون
ریختیم تو پیک رفیقمون
که بگیم خراااااااااااااااااابتیم
آره....
عرق خوریه اولین بار ماهم
عرق خوریه غریبانه ای بود رفقا
چون تو غربت خوردیم!
یهو دیدم رفیقم محو شد
پشت سرش درو دیوارو پرده و
همون چهارتا تیکه اثاث خنزر پنزر
دانشجویی ام محو شد
اصلا یهو انگار بقول مش قاسم
همه چی دووووووووود شدو رفت هوا
خودمم دوووووود شده بودمو
رفته بودم هواااااا
ولی خبر نداشتم!!
یهو دیدم زیرم یخ کرده
چشامو بزور باز کردم دیدم اِِِی انگار
تو اتاقم نیستم!
دیدم وااااای من چرا اینجام؟
تو راه پله ها ولو بودم!
حس کردم کمرمو پامم درد میکنه
بله یه ذره که دقت کردم
دیدم واسه خودم همینجوری از پله ها
قِل خوردمو اومدم پایین!!!
گلومم انگار مث چیزیکه زخم باشه
میسوخت و حساس شده بود
آخی این حسو تو حنجرم اولین بار
اونشب چشیدم
حسیکه دیگه ازون به بعد رفیق حنجرم شد
تا با همین سوزش بپزدش!!
این حس سوزشو فقط خاننده ها میفهمن
چیه...
جریان همون کوره هست که
گفتم میسوزونه و ذوب میکنه
تا....شکل بده
دیگه هیچی نفهمیدم
رو همون سنگای سرد
بیحال به خواب شیرینی رفتم
بدون اینکه خبر داشته باشم هنوز نرسیده
چه دسته گلایی آب دادم!!!
صبح چشامو باز کردم دیدم سر جامم
تو تخت گرم ونرمم...
سرم هنوز سنگین بود و
داشتم سعی میکردم
یه چیزایی یادم بیاد که دیدم خیلی سخته
بیخیال فکر کردن شدم
شایدم گذاشتمش واسه یه فرصت مناسب!!!!
نیگا کردم به تخت بغلیم دیدم
رفیقم که تا قبل عرق خوریمون
بهش میگفتم دوستم!
عین یه خرس قطبی که تازه یه ماه از خواب شیش ماهش
گذشته
چشاشو بسته و دهنو وااااااااز کرده و
داره میره واسه آخرای اجرای
سمفونیه مخ سوراخ کنه خرناسه
گوشامو تیییییز کرده بودم
ببینم دقیقن رو چه نُتایی داره خروپف
میکنه تا ازش فالشی بگیرم
که یهو دیدم
دارن مثل کساییکه خونه دزدو پیدا کرده باشن
در اتاقو
م ی ک و ب ن...
بقیه در پست بعدی
انگار وقتی آدم میخاد
یه کار خلافی بکنه همه عالم
یهو زل میزنن بهش!!
نه !
اینطور نیست یا خودمون چون
به خودمون شک داریم
اینو فقط حس میکنیم
یا اینکه چون داریم یه کار غیر عادی میکنیم
رفتارمونم غیر عادی میشه
و همین تغییر رفتار محسووووس
باعث میشه همه زل بزنن به ما!
خلاصه هرچی بود که با هزار بدبختی
طبقه هارو دونه دونه اومدیم بالا
لباسامونو عوض کردیمو
منتظر شب شدیم!
نمیدونم چرا فکر کرده بودیم
باید تو شب
مشروب خورد؟!!!
خوب اولین بار بود دیگه!
اما بعدها یه کشف بزرگ کردم:
هر چی زودتر مشروب خوری شروع بشه
اونروز زودتر شب میشه!!
خلاصه
شب فرارسید
درو از تو قفل کردیمو
یه لاو موزیکم گذاشتیمو
با بساط آجیلی که از تهران
رسیده بود میزی چیدیمو
هیجان زده باتل مشروب رو
روی میز گذاشتیم
گیلاسم که بلد نبودیم چیه
همون لیوان سفالیا که
توش آب پرتقال و شیر میخوردیمم!!
گذاشتیم پهلوش
وااااااااای الان که یادم میاد
دلم برای معصومیت از دست
رفته ام میسوزززززه!!!!
عکس روی لیوانا باحال بودن
چون با دوستم سِت خریده بودیم
دوتاییش قرمز بود
ولی برای اینکه با هم قاطی نشن
مال من روش عکس باربی داشت!!
مال اون میکی موز!!!
آخر بچه مثبت!
آآآآآخ دکتر!!
کاش بودی و میدیدی نسخه جالبتو
واسه کیا پیچیدی!!
فکر کنم اگر میومد و ما دوتا هالو رو تو اون وضعیت
اسفناک میدید
انقدر دلش میسوخت که
باتلو از پنجره پرت میکرد بیرونو
به ما هم میگفت:
پاشین برین عروسک بازیتونو بکنین
دوسه تا اسپرین بچه هم
میذاشت کف دست من
میگفت:روزی یه نصفه بخور!!
اول یه پسته گذاشتم دهنم
یکی هم پوست کندم دادم دست رفیقم!
حالا نگو دارم مرام عرق خوری رو
بجا میارمو خودم خبر ندارم!!!
نگو از همون موقع ها هم استعداد
عجیبی در انجام وظایف غیر شرعی
داشتم!!
البته این قضیه مال گذشته چندان دوری نیست
سالهایی که از روش رفته
به اندازه انگشتای یک دسته
ولی با همین دستی که
الان اصلا نمیلرزه!
توی یک لحظه پاروی دیو ترس
گذاشتمو
باتل و برداشتمو
زل زدم به درش!!
درش خیلی راحت تر ازونیکه فکرمیکردم
باز شد!
چون اون مشروبایی که باز کردن درش
مخلفات خاص خودشو داشت
اینی نبود که تو دست من
بود!!
چشای دوستم از ترس گشاد شده بود
چشای خودمو ندیدم ولی فکر کنم
مال منم از ترس زده بود بیرون
دوستم گفت:
اول واسه خودت بریز
منم گفتم نه!
با هم میریم بالا!
البته اونموقع بلد نبودم بگم میریم بالا!!
لیوانای مکش مرگ مارو گذاشتم پهلو همدیگه و با
وجود لرزش دستها
و تاری چشمها
سعی کردم یک اندازه
بریزم!!
حالا نگو اینم جزو مرامای یه ساقیه
متعهده!!
دوستم گفت حالا چیکارکنیم؟
منم که از هیجان مریضیم یادم رفته بود گفتم:
میگن مزه اش تلخه!
ولی تو دهنمون نیگهش نمیداریم تا
تلخیشو نفهمیم!!
(ایییییییییییییول خودم!!!!)
تو خونم بوده انگار میگن بعضی چیزا اکتسابی نیست ذاتیه!!
دوستمم یه چیزی از خودش بروز داد
گفت:اگرم دیدیم تلخه زیاد
از همین آجیلا زودی میخوریم که
طعم دهنمون عوض شه!!!!
حالا اونموقع بیچاره بلد نبود بگه:
مزه!!
اما با تمام وجود مطمینم که
الان هر جا هست
همه این چیزا رو یاد گرفته!!
بقیه در پست بعدی
یکماه بعد بهم گفتن:
فردای روزیکه منو فرستادن اروپا برای ادامه تحصیل
یا شایدم یکی ازدلایلش این بود
که تو دوسه تا مدرسه که
مورد نظر خونوادم بود از
جمله همون دبیرستان سال قبل
دیگه بدلیل مهر زردیکه
تو پروندم بود!!!اسممو نمینوشتن
دوستام داشتن تو حیاط مدرسه
گریه و زاری میکردن
از رفتن من!!
که یکهو خانوم مدیر دبیرستان
که هییییییییییییچوقت
دل خوشی از من و شیطنتهای
عجیب و غریبم نداشت
با خوشحالی در حالیکه لبخند
پیروزمندانه ای روی لبان
هرگز بوسیده نشده اش داشت
به طرف دوستان من میره و میگه:
چرا سر کلاس نمیرین؟
دوستام میگن:
نمیریم دیدین همین شماها
فراریش دادین؟
اون خودش نمیخاست بره
نذاشتین تو وطنش بمونه پیش دوستاش باشه
سرنوشتشو تغییر دادین!
خانوم مدیر میگه:
مگه کجا رفته؟در صورتیکه خبر داشته
من کجا رفتم!
یکی از دوستام میگه:
فرستادنش خارج درس بخونه دکتر بشه!
واون لحظه بوده که خانم مدیر اون
پیشگوییه تاریخیشو میکنه:
اون دکتر بشه؟!!
ههههههه اون آخر سر
خواننده میشه!!!
وااااااو خانوم مدیر تو اینو از کجا میدونستی؟
آره بعد از گرفتن دیپلم
به دانشکده دندون پزشکی دوباره
فرستاده شدم!!
ولی اونجاهم شروع به خوندن کردم!!
ماجرا ازین قرار بود:
یکهفته قبل مارو گذاشتن تو پانسیون
تو اون یکهفته هر روز و هر شب
کارمون پارتی گرفتن و جینقولک بازی بود
انگار نه انگار که ما از
چند روز دیگه میخایم
بریم سر کلاسو
رسما دانشجو بشیم
یکی از همین شبا که داشتیم میخوندیمو میرقصیدیم
من انگار بدون بالاپوش میرم تو
محوطه که قدم بزنم
و بعلت سردیه هوای بیرون
سرما میخورم وخودم بیخبر بودم
صبح که از خواب بیدار شدم
حس کردم نه...
انگار حالم همچینام خوب نیست
به هم اتاقیم که یه دختر باحال بود
یادش بخیر..
گفتم من مریض شدم انگار
اومد تبمو سنجید دید بببببببببببله
رو هزار وسیصده!!
دیدیم اگه خوب نشم دوروز دیگه
که کلاسا شروع میشه
وای به حالمه این بود که
شال وکلاه کردیمو
رفتیم دکتر
کاریکه شاید بعد از اون دوباردیگه بیشتر تو زندگیم
نکردم!!!
دکتره خیلی بانمک بود چشاشم سبز بود منو معاینه کردو
گفت :
برو این دواهارو بگیر
خوب میشی
انفولانزا گرفتی!!!
گفتم دکتر
من دو روز دیگه کلاسام شروع میشه
اگه اول کاری غیبت کنم
نمیشه که!
دستی به محاسنی که تک وتوک
داشت کشیدو گفت:
اهل مشروب هستی؟!!
گفتم : نه دکتر
من شیطونی زیاد میکنم ولی نه
در حد سیگار و مشروبو این حرفا
گفت:ولی اگر میخای دوروزه خوب شی
باید امتحانش کنی!
منم موقعیتم اِمِرجنسیییییییییییی!!!
زود قبول کردم!
خلاصه یادم داد یه ذره هم به گلو گوشم بمالم وشب
بخابم صبح عین نوزاد
تازه متولد شده
سلامتیه باز یافتمو
احساس کنم!
با حالت انزجارو ناخاسته به
دوستم نگاهی کردمو
بلند شدیم رفتیم
دم اولین کیوسک مشروب فروشی
با حالت خاصی که میکس
دلبهم زدگی و کنجکاوی و مجبور بودن بود
به شیشه های رنگ وارنگ و
شیک مشروبا با چشمای از حدقه بیرون زده
نیگاه میکردیم!
آخه کدومشو بخریم ما که بلد نیستیم
اینا با هم چه فرقی دارن!!
ولی دکتر سفارش کرده بود
مشروب سفید بالای 40%
بهتر جواب میده!!
بالاخره دلو زدیم به دریا و ناشیانه
یک باتل ودکا
خریدیم و چپاندیم توی کیف دستی
و هیجان زده وکمی ترس الود
به سمت پانسیون روانه شدیم..
بقیه ماجرا در پست بعدی
حسادت
از مُد افتاده است
اینروزها
رقابت جای آنرا گرفته است
بعضی قدیمیها
خیلی عادات قدیمیشان
مثل حسادتشان
مثل مدل لباسهایشان
مثل سبک شعر و موسیقیشان
مثل مدل ماشینهایشان
با پیشرفته شدن
نسل جدید
باید بین خودشان محدود باشد
من به خواننده دختری
جدید
از نسل خودم با نهایت خوشحالی
ومحبت
پیام خوش آمدی عزیزم
امیدوارم موفق باشی
داده ام
و او هم برای من
یعنی با هم دست رفاقت دادیم
و از همه مهمتر
این جمله ها از زبان هر دوی ما
صادقانه و دوستانه بوده است
و هیچ معنای دیگری
پشتش نبوده است
بیایید از همدیگر
اگر لیاقت و حق آن را داشتیم
تعریف کنیم
و اگر خطایی دیدیم
دلسوزانه راهنمایی کنیم
چون گاهی انسانها خبر ندارند
در تاریکی ایستاده اند
باید شمع بدستشان داد
نه اینکه گفت:
صبر کن تا هوا روشن شود
اما قدیمیها
خبر داریم که اینگونه خوشبینانه
از ورود ما استقبال نکرده اند
اما نسل جدید افکار جدید دارد
با شنیدن و دیدن حرکات
از مد افتاده و نخ نما شده ای
چون حسادت
فقط باید ازین زاویه به قضیه نگاه کند:
ترحم برای ذهن سالخورده شان
و احترام به آنچه برای ما
به یادگار گذاشته اند
که ربطی به
اندیشه های امروزشان ندارد
ما فقط به هنرشان
احترام میگذاریم
و از هنرشان می آموزیم
ودر برابر برخوردهای گاهی ناپسندشان
مقابله به مثل نمیکنیم
درود به همه هنرمندان پیشکسوت
که شاید بعضیشان
مارا دوست ندارند
ولی ما دوستشان داریم
وبرایمان محترمند
و در حضورشان پاهایمان را
دراز نخواهیم کرد
:
نادیا سایا
نه..
خسته نیستم
نه از این عشق که هر روز و
هر ساعتم را پر کرده
نه از این دغدغه های بزرگ و کوچک
که گاهی از فرط درام بودن
به کمدی ختم میشوند..
کسیکه خود زندگی به او
درس می آموزد
روزی فرامیرسد
که او به زندگی درس خواهد داد..
من یاد گرفته ام
خسته نباشم
بخندم
حرفهای خوب بزنم
محبت دیگران را جبران کنم
وخودم را جای همه بگذارم
تا بفهمم این عمل از
کجای اندیشه
سرچشمه گرفته است
یاد گرفته ام
مصیبت هر چه که باشد
حتی مرگ عزیزی
پایان همه چیز نیست
بلکه آغاز به کمال رسیدن است
باید در آتش حوادث سوخت
تا سیمرغی شد
که سی پرنده شجاع
در وجودش پر میزنند
روزگار تا ذوب نکند
شکل نمیدهد
هیچ دیواری
مانع نیست
فقط رسیدن را سخت میکند
و وقت را عقب می اندازد
دو راه بیشتر وجود ندارد
یا باید ازان بالا رفت
هرچند دستهایمان زخم شوند
یا باید
انرا دور زد
اگر دیوار دیگری حایلش نباشد..
پس پاهای قوی لازم است
و دستهایی که زمخت تر از
زبری آجرهای دیوارند
من یاد گرفته ام
هر چه هستم
چه خوب چه بد
نتیجه دیوارهای بلندیست
که فاتحانه از آنها بالا رفته ام
پاهایم از زمین خوردنهای پشت سر هم
درد میکند
اما یاد گرفته ام
با لذت شکست دادن دیوار
درد پاهایم را
فراموش کنم
یاد گرفته ام
هر وقت زیاد سختی میکشم
دارم ساخته میشوم
هیچ آهنی زیر پتک های
آهنگر بیدرد نیست
باید در کوره ها
ذوب شد
ضربه پتک ها را
تحمل کرد
تا
آبدیده شد
یاد گرفته ام
تنها دو روز
فقط دوروز
از موفقیتهایم
لذت ببرم
نه بیشتر
جنگ بعدی همیشه در راه است
شکست از آن سربازانیست
که بعد از پیروزی
روزهای متوالی سرمست
باده گساری اند
یاد گرفته ام
هیچ ایستگاهی جای
همیشه توقف کردن نیست
باید سوار قطار بعدی شد
هیچ قطاری معطل دلبستگیهای من
در ایستگاه نخواهد شد
یاد گرفته ام
هیچ مشکلی بی راه حل نیست
فقط فکر کردن به آن کمی کلافه میکند
مانند ریاضی دانی که در حل
سخت ترین مساله
سرش را به دیوار میکوبد
چون میداند راه حلی هست
ولی باید پیدایش کرد
یاد گرفته ام
با تمام خستگی
بنویسم:
نه , خسته نیستم..
:
نادیا سایا
طبق اماریکه توسط دوستان بسیار خوبم
بدستم رسیده
همه چیز خیلی به سرعت داره پیش میره
در عرض همین ده روز یک میلیون و پونصد و ده هزار بار
تا ساعت 5:17 pm
به وقت لوس انجلس
اسم وآهنگم در گوگل سرچ داشته
که این در این مدت کوتاه
باور نکردنیه...
اگر کسه دیگه یی جای من بود امار کسای دیگر رو با این
رقم مقایسه میکرد و مینوشت
اما من هیچوقت اینکارو نمیکنم
چون قصد من مسابقه دادن یا خود نمایی نیست
و هرگز نخواهد بود
من همیشه سعی میکنم
اندیشه ام رو ازین لایه های
پست غیر انسانی ذهن
بالاتر ببرم
نمیذارم روحم آلوده اینجور افکار زمینی بشه
از ایمیلها و نظرات خصوصی که برام میاد هم
متوجه میشم که چقدر مردم
کارمو دوست داشتن
چقدر خوبه که یه لحظه هایی تونستم
دلهایی رو شاد کنم
و سهمی تو لحظه های بخصوص مردم داشته باشم
فقط میتونم بگم خوشحالم
که مردم اون عشق واقعی رو حس کردن
عشقی که باهاش ترانه رو نوشتم
عشقی که باهاش تو استدیو این کارو خوندم
و عشقی که توی ویدیو
اونهمه خستگی رو از نگاهم محو کرد
و نذاشت کسی متوجه اش بشه
چقدر خوبه وقتی کسی میگه
دوست دارم موفق باشی کارت خوب بود و ...
تمام خستگیه این چند سال تلاش
داره کم کم از تنم در میره
کاش میشد انقدر صدام قدرت داشت تا داد بزنم
بگم: مردم عزیزم از همتون متشکرم
مرسی که منو دوست داشتین
مرسی که درکم کردین
مرسی که احساسمو فهمیدین
مرسی که قبولم کردین
من تلاشمو بیشتر میکنم
تا همیشه ازم راضی باشین...
تمام این حرفها و عکس العملها خوشحال و از همه مهمتر
امیدوارم میکنه
اما ته دلم میدونم که
من نیستم
خداست...
هر انسانی از بدو تولد از طرف خداوند
استعدادی رو هدیه میگیره
وباهاش دنیا میاد
هر کسی در کار خودش مستعده
ولی اونکه (البته نه من)با استعدادش کمی مطرح تر میشه
فقط سعی کرده هدیه خداوند رو
در خودش پرورش بده
وقتی یاد زحماتی که در این راه از دوران
بچگی تا الان کشیدم
یاد پستیها و بلندیها
یاد زمین خوردنهای ناحق
یاد ...خیلی تلاشهای سخت در راه هدفم
که به مرور خواهم نوشت
به این نتیجه میرسم
که خداوند وجود داره
همین...
ولی یک وقتایی دیر میاد
یه وقتایی کم میاد
یه وقتایی کس دیگرو
جای خودش میفرسته
اما بالاخره ... میاد..
همه انسانها زیبایی رو درک میکنند
اما هنرمند (بازم البته نه من) کسیه که
انگار کاینات دستشو میگیره
و به یه جاهای ناشناخته روحانی میبردش
و رهاش میکنه...
هنرمند موفق کسیه که بتونه اون چیزهایی که در اون
سرزمین عجیب
با چشم دلش دیده رو
به شیوه ای نو و خوشایند برای همه
بیان کنه
یعنی سوغاتیهای خوبی براشون بیاره
من دوچیز رو از اول بنیان کار هنریم گذاشتم
گفتم به خاطر عشقم به این کاریکه
براش بدنیا اومدم
همه جور از وجود خودم مایه میذارم
بدون شکایت چون عاشق که
شکایت نمیکنه..
اما برای رسیدن به
هدفم
دوتا کار رو هرگز نخواهم کرد:
یکی شرافتم رو نخواهم فروخت
دیگری اینکه برای بالا رفتن
پاهامو روی کمر خم شده
کسی نخواهم گذاشت
من تار تار موهای سفید پیشکسوتهامو
که هنوز هیچ کدوم به گرد پاهای اونها
هم نمیرسیم
میبوسم
اونها یک عمر زندگی رو پای ادامه دادن موسیقی و هنر
ایران گذاشتند
آیا کسی میتونه با تمام این سالها
برابری کنه که بخواد در
حضورشون مدعی بشه؟
من به تمام جوونایی که تازه وارد این کار شدن احترام میذارم
و هر بااستعدادی
که واقعا برای این کار خلق شده رو
تحسین میکنم
از موفقیتهاشون شاد میشم
واز خدا میخام به هممون کمک کنه
تا سربلند بشیم
و نور خود شناسی و از همه مهمتر
انسانیت رو در دل همه ما
روشن کنه
تا ما بتونیم بیشتر
از کارهای خوب همدیگه
لذت ببریم
هنر غذای روح ماست
نذاریم روح هامون
گرسنه بمونن
همه رو دوست دارم
حتی اوناییکه شاید منو
دوست نداشتن ولی نمیگن..
خدا وند دست هممون رو خواهد گرفت
اگر وجودمون لبریز از عشق بشه..
هر جا میرم حرف تواِ و من سکوت میکنم..
از همه جا صدات میاد و من گوشامو میگیرم..
همه دربارت نظر میدن و من فقط سرمو تکون میدم..
توی همه سایت ها میرم و به
البومت که نشنیدم رای میدم...
حتی صدای اسپیکرم رو میبندم
مبادا سایتی به محض ورود صداتو پخش کنه...
و من بشنوم!!
همه جا تو نظر سنجی ها برات کومنت مثبت میذارم
چون میدونم واقعا کارت خوبه اینکارارو میکنم
چون من ازینکه مردمو گول بزنم بدم میاد
حتی اگه تو باشی
هر جا مخالفی بر علیه تو حرفی میزنه به نفع تو توجیهش
میکنم..
هر جا حسودی بدون اینکه حرفاش پایه منطقی داشته باشه
ازت بد مینویسه
چندین خط با منطق جوابشو مینویسم و حمایتت میکنم...
چون بعضی از انتقادها همون طور که خودت
در مصاحبه ات گفتی
پایه و اساس نداره و فقط جنبه تخریبی داره
ادمایی که کارهای یه هنرمندو دوست دارن و گوش میدن
اما بیدلیل..
آره بیدلیل ازش انتقاد میکنن!!!
چون خودشونو....میدونن
اون واژه رو نمیگم چون معلوم میشه کی هستی!!
من مثل خودت عاشق انتقادم
منتقد واقعی آدمو رشد میده
چون فکر میکنی میبینی استدلال هاش درسته
پس تو واقعا اشتباه کردی
ومیری خودتو بالا میکشی
و به ترتیب منتقد واقعی بعدی ترو همینطوری
میبره بالاتر...
اما....
امان از بقول تو ....نماها
که فقط یه ژست میگیرن
آدمای توخالی و بی اطلاع
که حتی ازینکه تو خلوت خودشونم یه کتاب بخونن و
سطح اطلاعاتشونو بالا برن هم
میترسن!!!
نکنه یکی از پشت پنجره ببینه ما در مورده یه چیزی کم میدونیم
داریم خودمونو آپدیت میکنیم
اونوقت بد میشه!!!
پس همونجا میمونن و فقط جمله بافی میکنن
منتقدی که اطلاعاتش کمه
منتقد بیسواد
منتقد بیمار وتوهم زده
تبدیل میشه به یه
منتقد بیدلیل و حسود!!!
امااااااااااان
من سعی میکنم برای تو با اینها بجنگم
سخته آدمیکه خودشو به خواب زده
بیدار کرد..
ولی جالبه من در مورد خودم
اصلن اینطور نیستم
یعنی اگر یه منتقد حسود و توخالی
بخواد نقدم کنه
برام بیتفاوته
چون اینا دیگه تو جامعه نخ نما شدن
نسل ما منتقد واقعی رو خوب تشخیص میده
بگذریم...
نمیخوام بگم وسوسه نمیشم
وخصوصن بعد از اینهمه تعریفایی
که بگوشم میرسه
ولی میدونی
من خیلی سرسختم
اگر تصمیم بگیرم کاری رو بکنم
و اگر هم تصمیم بگیرم کار ی رو نکنم
فرقی نداره اگر فقط تصمیم بگیرم
تمومه!!
وسوسه نمیتونه تسلیمم کنه
کارهاتو نمیخوام گوش کنم
ولی شبانه روز به هر طریقی
دارم حمایتت میکنم
هر چی که از دستم بربیاد...
این دیوونگی نیست...؟؟!!!
با اینکاری که امروز برای تو کردم
دیگه باورم شد عاشقتم...
آخه من از این سر دنیا هم
به فکر تو ام؟
و انقدر هواتو دارم؟
اقلن یه بار دیگه خودمو به خودم ثابت کردم
به تو که...
مهم نیست..
اینکارم جلوی بزرگترین ضرری که ممکن بود به تو
وارد بشه رو گرفت
میدونی اون لحظه تمام بدنم...دستام...همه وجودم
داشت میلرزید
تا بتونم ترو نجات بدم..
و اصلن مهم نبود که تو بدونی اون آدم
من بودم!!
اصلن هم مهم نیست که هیچوقت بدونی
فقط مهم این بود که به عشقم
کمک کنم
_خانوم الان اونجا نصفه شبه شما تا الان بیدار بودین؟
:بله میخواستم پیگیر همین مساله باشم!
_شما لطف خیلی بزرگی در حق...کردین ممنون
:نیازی به تشکر نیست من باید این کارو میکردم!
_الو...اسمتونو میگین؟
:ناشناس!
_خانوم ناشناس؟؟؟..
میدونم که بعد از قطع کردن گوشی
اگر یه ذره احساس تو وجودش باشه پیش خودش میگه:
خانوم ناشناس نه
خانوم عاشق!
چون فقط یه عاشق میتونه
از دورترین نقطه دنیا
تا دیر ترین ساعت شب بیدار بمونه
و بدون اینکه
بخواد کسی بشناسدش
از عشقش
حمایت کنه...
به نظر من و فقط به نظر خود شخص من
رابطه ها هیچ قانونی ندارند!!
برای همین همه در بدست آوردن
یک منطق یا مرجع خاص برای رابطه ها
سرگردانند...
ما انسانها همیشه دوست داریم خودمونو
به چیزی معتقد کنیم
و ایمان بیاریم که بهترینه
محکمه بی عیبه مثلش هیچ جا نیست
و دیواراش قرصه
و میریم بهش تکیه میکنیم
چون همه دنبال آرامشیم بعد از اینهمه سرگردانی
حالا مهم نیست این دیوار واقعن محکمه یا نه
همینکه بعد از اینهمه دویدن
یه جایی برای استراحت و تکیه کردن پیدا میکنیم
یه مدت آروم میگیریم
اما وقتی دیوار ترک خورده پشتمونو خالی میکنه
میگیم:ای وااااااااااااای اینم که سست بود
البته توی دلمون میگیم
چون انقدر تعریفشو پیش همه کرذیمو
به همه توصیه کردیم که اونها هم بشن مثل ما
که دیگه رومون نمیشه
بگیم:نه
من اشتباه کردم!!!
اگر بتونیم بفهمیم رابطه ها بیقانونند
نه سقفی رو سرمون خراب میشه
نه دیواری پشتمونو خالی میکنه
نه حرفامون جلوی همه دوتا میشه!!!
همه چیز تا وقتی هست ...هست
وقتی نیست...دیگه نیست
شکسپیر گفت:بودن یا نبودن
هیچ چیز در این دنیا ازین قاعده جدا نیست..
من میگم:هرچیزیکه هست...میتونه یه وقتی هم دیگه نباشه!!!
هر چیزی هم که نیست...میتونه باشه
اما اگر در حدو اندازه ما باشه!!
ما در حد درازیه دستامون میتونیم
به چنگ بزنیم به آسمونو ستارمونو بگیریم
اگه دستای کوتاهی داریم
باید از خیر دورترین ستاره بگذریم
چرا که از کجا معلوم
بلندترین نردبونها
که بنظر ما فاصله ما و ستارمونو کم میکنن
مارو ازون بالا به زمین نکوبن؟؟
اینکه بتونیم با خودمون کنار بیایم که با دستهای کوتاه
دورترین ستاره رو آرزو نکنیم
به ما آرامش میده..
دایم با رویایی که در واقعیت هرگز
هرگز براورده نخاهد شد
زندگی نمیکنیم
آرامش یعنی:
اول اندازه خودمونو بشناسیم
بعد بدون پرسه زدن در رویا های خوش آیند دست نیافتنی
برای چیزهاییکه وجود داره
کساییکه قابل دسترس ما هستن
وقت و انرژی بذاریم
و هر روز صبح که بیدار میشیم
یه نیگاه به اندازه دستامون بندازیم
که به مرور درازتر میشن
اما نه اونقدر که ما دلمون میخاد...
دیروز آ برادر پ بهم زنگ زد بعد از ظهر بود تو خودم بودم
گفت واست یه سورپرایز دارم برو ایمیلتو چک کن
گفتم چی؟
گفت:( دموی آهنگای...رو برات میل کردک برو حالشو ببر)
یک لحظه تمام تنم داغ شد یا سرد شد اصلن نمیدونم چی شد
اصلن یادم نیست چی شد
فقط شنیدم که میپرسید:چته نادیا الو الووووووووو
گفتم من گوش نمیکنم چرا فرستادی؟
گفت:( تو که دوست داشتی میخواستم بهت حال بدم)
چجوری باید بهش میگفتم که من قبلن گوش کردم وبه همین دلیل نمیتونم
دوباره گوش کنم؟؟
براش عجیب بود هی میپرسید چرا؟؟؟
اما این تازه اولشه
حالم از فردا بدترم میشه
مثل ادمی شدم که قراره از فردا از یه چیزی هِی فرار کنه
از یه چیزیکه همه جا هست
وهمین کارمو سخت تر میکنه
چند وقته که هر روز که به روز موعود نزدیکتر میشم حالم
بدتر میشه
آآآآآآآآآآآآه خدایا شکرت
همین حالا متوجه شدم روز موعود سه شنبه است...
باز دوروز دیرتر...بهتر
من قراره از سه شنبه از یه صدا فرار کنم!!!
صدایی که هر جا برم شنیده خواهد شد!!
وای به حال من..
امروز دوتا کار جدید به ذهنم رسید
البته فقط طرحش
دوتا ترانه با سبکی متفاوت با اهنگش
اما خدا میدونه تا از غالب فقط یک طرح بخواد یک آهنگ و ترانه رو به
تکامل رسوند
چقدر زحمت داره
ولی من برای این زحمت خلق شدم -زنده ام-و...نفس میکشم
این حرفارو که قرار ترانه های آینده منو شکل بدن
بگوش همه خواهم رسوند..
با تمام سختیهاش..
دیشب ساعت حدود یازده شب وقت خواب تازه متوجه شدم
تمام روز هیچی نخوردم!!!
حتی بعد از اون ورزشای سنگین روزانه
از کجا انرژی میارم نمیدونم؟!!
بعضی وقتا که خودمو اینجوری یادم میره
تازه میفهمم چقدر تو هنرم و شعرهامو دنیای موسیقیه خودم
غرقم...
یه وقتایی فکر میکنم اگر فقط چند تا ازین ترانه ها رو بتونم
ارایه بدم چقدر حرفهای ناگفتنی زده خواهد شد..
و چقدر شبیه ذهن خیلی از آدما خواهد شد..
اینجا فقط عاشق بود و پشتکار داشت
اینجا باید از خودگذشتگی کرد
اینجا باید از خیلی چیزها چشم پوشید
اینجا باید خودتو بذاری کنار
اینجا دنیای هنره...
هم نگرانم هم...
نمیدونم
ولی میدونم یه چیز دیگه ای هم غیر از نگران هستم
که نمیدونم اسمش چیه...
با درود به عزیزانم که لطف میکنند
و برای پیدا کردن وبسایت من در گوگل
به اینجا میایند ضمن خوشامدگویی توضیحاتی دارم:
1:وبسایت من که آدرس ان زیر ویدیو مشاهده میشود
دیگر مشکلش برطرف شده
قابل دسترس میباشد..
2:این وبلاگ شامل مسایل خصوصی و درددلهای روزمره منه
3:من اینجا مطالب جالبی درباره خودم خواهم نوشت
4:از همه عزیزانم که صدا و آهنگ منو دوست داشتند
ممنونم..
سعی وتلاش میکنم شمارو با کارای بعدی خوشحالترکنم..
5:هر سوال خاصی داشتین اونجا در قسمت نظرات بنویسین
حتما جواب خواهم داد..
۶: در ضمن من در فیس بوک هم هستم_بهم سر بزنید..
هر کس منو دوست داره
بدونه ...
من بیشتر دوسش دارم..
دوباره اون درد کشنده لعنتی اومده سراغم
امانمو بریده
بقول دکتر تنها چاره اش تحمله
اینم از درد بی دوای من
دواش تحمله...
نه میدونم کی بسراغم میاد نه میدونم کی دست از سرم
ورمیداره
الانم دارم با احساس همین درد مینویسم...
امروز روز سوم ریلیز آهنگم بود
از هیچ چی خبر ندارم
استقبال انگار بینظیر بوده
اهنگ در سطح بسیار وسیعی توی نت پخش شده
تقریبا تو همه سایتهای موسیقی ایرانی
البته نه اورجینالش در دو روز اول
تا اینکه دیروز کمپانی اونگ نسخه اورجینالشو
بعنوان سینگل گذاشت رو سایتش
که امروز دیدم همه دوباره اورجینالشو گذاشتن
و بالاش نوشتن:این اهنگ قبلا با کیفیت پایین پخش شده
حالا نسخه اصلی رو دانلود کنید
جالبه!!
وقتی اسممو تو گوگل سرچ میکنم
چندین صفحه میاد از بالا تا پایین با این عبارت:
(نادیا سایا-خبر داغ)..
اره خبر داغ نادیا سایا..
شاید کسی ندونه برای خود نادیا سایا
این کلمه چقدر معنی میده..
توی یوتوب هم تو قسمت خود کمپانی تو این سه روز حدود
هزار بیننده
وتو سایت اریا حدود هزارو پونصد بیننده داشته
کامنتها هم همه مثبت بودن
اما من هنوز هیچی نمیتونم بگم
هنوز زوده...خیلی زوده..
دیشب موقع خواب داشتم به این فکر میکردم:
حالا هر کس منو تو این ویدیو ببینه فکر میکنه
من الان خیلی خوشم
لااقل تنها نیستم
یا دارم یه جا خوش میگذرونم
یا اینکه پیش کسیکه دوسش دارمم..
یهو دلم گرفت..
این خواننده جدید ساعت یازده شب رفته تو رختخواب
وتک و تنها مثل هر شب
بالشتشو بغل کرده و خوابیده..
اصلا کسی باورش میشه من تنهام؟؟؟
اصلا کسی باورش میشه
نیلوفر چقد تنهاست؟
همون دختر خشگلی که تو ویدیوش انقد شیطونه و
دوست پسرشو با شوق بغل میکنه
تو زندگیه خصوصیش
اینهمه تنهاست..؟؟
نه.. مسلما نه..
یادفیلم بادیگارد اسطوره صدا ویتنی هیوستون بزرگ افتادم
صحنه ای که شب بعد از کنسرت
باشکوهش بعد از پرفورمنس کردن جلوی
چندین هزار طرفدار
تک و تنها میره تو رختخوابشو
یه خرس عروسکی رو هم بغل میکنه و... میخوابه
اونموقع که این فیلم اومد
من خیلی کوچیک بودم
توی اروپا بودم با چن تا از دوستام
که بزرگتر از من
بودن رفتیم این فیلمو دیدیم
و تو اون عالم بچگی
من این صحنه دردناک و با همه وجودم
حس کردم
وروم خیلی تاثیر گذاشت
وهمیشه به اون تنهاییه تلخ
و عجیب!!
فکر کردم تا اینکه
چیزی شبیه اون حس سراغ خودمم اومد
البته فقط اون حس تنهاییش
نه حس بزرگیه کسی در جایگاه ویتنی هوستون بزرگ!!
بارها و بارها این حس تنهایی
مخصوصا توی رختخواب
بسراغم اومده بود
اما دیشب..
معنای دیگه ای داشت
چون شاید خیلیها فکرشم نمیکردن
همون تنهاییه عجیب ..
امروز فیس بوکمو راه انداختم
یه وبلاگ هم زدم به نام:
(وبلاگ رسمی نادیا سایا)
البته برای بعدها هنوز که انقدر معروف نیستم
که کسی وبلاگمو سرچ کنه
بیشتر منظورم نقد
ویدیوم و ترانه ام و نوع اَکتم توی ویدیو بود
خودمونقد و بررسی کردم
البته بیشتر خودموتوضیح دادم
تا شاید اگر کسی یه روزی
به اونجا سر زد
کمی با من و کارم آشنا شه..
هنوز درد دارم..
همیشه اینجور موقعها که درد لعنتی میاد سراغم
دلم میخاست یکی پیشم بود و خودمو
یه کم واسش لوس میکردم
اما...
همیشه تنهایی درد کشیدم
و هیچکس پیشم نبوده
که حتی وقتی نمیتونم راه برم
کمکم کنه
انقدر ساعتها بیحرکت میمونم
تا...
دردم تموم شه..
من همیشه عاشق هر کس بودم
ازم دور بوده
انگار عشق فقط بمن سه چیز میده:
انتظار..
تنهایی..
دوری..
مرسی عشق
آفرین عشق
نیلوفر خیلی تنهاتر ازونیه که
مردم ازین به بعد
فکرشو میکنن...
میدونم که هیچوقت
به این اتاق تنهاییه من
سر نمیزنی
اما اینجا تنها جاییه که
من حرفامو برای تو مینویسم
نوشته هایی که
میدونم
هیچوقت نخواهی خوند
اما همینکه مینویسم
احساس میکنم
از اینهمه راه دور
حرفامو
میشنوی
...
امروز
ساعت حدود هفت صبح
از خواب بیدار شدم
بلافاصله قبل از اینکه سراغ سایت یوتوب برم و
ریسپاندایه ویدیوی خودمو چک کنم
اول سراغ سایتی رفتم
که اخبار ترو منتشر میکنه
البته هر روز بعد از روشن کردن لب تابم
اول سراغ اون سایت میرم
چون تنها جاییه که میتونم
از تو خبری بگیرم..
و متوجه شدم
که تو هفته آینده البومت میاد
وااااااااااااای خیلی خوشحال شدم
به جای تو یه نفس راحت کشیدم
چون حس کردم یه باری که
این همه مدت رو دوشت بود
بالاخره زمین میذاری
امیدوارم
از ته دل برات آرزوی موفقیت دارم
میدونم اولین روزایه
ریلیز آلبوم برای یک خواننده
روزای پر از هیجان و استرسیه
از خدا میخوام
دوباره اون اتفاق بزرگ برات
تکرار بشه
اما.....................
گفتم که..
نمیتونم.....
دست خودم نیست..
نمیتونم آلبومتو گوش کنم..
ولی از دور موفقیتتو نگاه میکنم..
جالبه
تقریبن پخش اولین ویدیویه من و ریلیز آلبومه تو همزمان شد
هردومونم
حدود چند سال سکوت کردیم
اما درد من دردناکتر بود
و سکوتم ساکت تر..
چون من لذت ریلیز اولین آلبومم
به دلیل اون شرایط تلخ
هیچوقت نصیبم نشد...
انگار حسرت به فنا رفتن اون البوم
میخواد تا ابد تو دلم بمونه
نمیدونم
بذار امروز که این اتفاق خوب
که بزرگترین اتفاق
زندگیه یه هنرمنده رو
با این حرفا خراب نکنم..
بهت نمیگفتم اما
همیشه نگران لو رفتن کارات قبل از ریلیز بودم
نگران مجوز نگرفتنت
نگران اینکه این مشکلات قبل از
بیرون اومدن آلبوم
از نظر روحی ترو
از پا دراره
نگران همه چیز بودم..
اما امروز
نگرانیه منم تموم شد
و حالا دوتا دغدغه رو با هم دارم
یکی ریسپاند مردم
درمورد اولین آهنگ خودم که دوروزه پخش شده
و یکی البوم تو
ولی من مطمینم دوباره نامبر وان میشی
من باهات شرط بستم
و...
شرطو نخواهم باخت..
خوش بحال اونایی که صداتو میشنون..
عزیزم..
بهت تبریک میگم
و..
از اینهمه راه دور..
موفقیتتو نگاه میکنم..
پس دوباره گوش کن:
عزیزم عزیزم عزیزم
میشنوی..؟
نظرات ()