نیلوفر...حالش خوب نیست

وبلاگ رسمی نادیا سایا

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
 

باور کنید اگر دغدغه های این زندگی نبود

خیلی بیشتر شاعر بودم..

خیلی بیشتر خواننده بودم..

من هنوز خیلی آوازها که نخوانده ام ،

خیلی شعرها که ننوشته ام ،

خیلی زندگیها که نکرده ام ،

به خودم بدهکارم ..

.

.

نادیا سایا


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

اینروزا خیلی درگیرم خیلی

به دعا نیاز دارم

به معجزه

به هر چیزیکه اینجور موقعها میشه بهش دلخوش کرد

الان منو خدا

داریم رو مشکلات اینروزای من کار میکنیم

سرمون گرمه

من گاهی وقتا کم میارمو گریه میکنم

اما اون خداست

محکمه..

همین روزا سروکلم پیدا میشه

واونوقت

دوست دارم ازم بپرسی :

از پسش براومدین؟

ومن جواب بدم : آره


 

 



 
 
خدا
نویسنده : - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
 

من عوض تمام کساییکه ندارم...خدا دارم..


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 

پیش خودم احساس میکنم خیلی شجاعم

یا لااقل از بیان احساساتم ترسی ندارم

اما این روزی به خودم ثابت میشه

که جرات کنم شعر " نیاوران ده شب " رو که

سه سال پیش نوشتم بذارم

تو فیسبوک !!


 
 
زندان 2
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
 

اونروز

تمام تهویه هاو خنک کننده هارو خاموش کرده بودند

هوا دم داشت و گرما کشنده بود

هر چی اعتراض میکردیم

فقط سکوت میکردن یعنی بیتفاوت بودن

روز ملاقات بود

همه از صبح ملاقاتی داشتن و کسی به دیدنشون میومد

روزهای ملاقاتی زندان حال و هوای دیگه ای داشت

اونهاییکه عشقشون میومد دیدنشون

با همون آب سرد

و توی همون حمام کثیف دوش میگرفتن و لباسهای کهنه

اما تمیزشونو میپوشیدن

و چشمهاشون پر از امید بود و

گوشهاشون بیقرار شنیدن اسمشون

برای خروج از بند و دیدار یار

کسایی هم که بچه یا خانواده شون میومد

خودشونو مرتب میکردن و منتظر بودن

اونجا لوازم آرایش ممنوع بود

حتی آینه هم ممنوع بود

یعنی هر چیزی برای نیاز زیبایی یک زن ممنوع بود..

روزهای ملاقاتی همه شاد بودن غیر از من

چون کسی رو نداشتم که به دیدنم بیاد

زندانی بی ملاقاتی بی کس

ولی خدا رو داشتم و هر لحظه به ملاقاتم میومد

و با من حرف میزد..

از گرما رفتم نزدیک دیوارکوچک مشبک فلزی

روی زمین نشستم

پشتش یه در آهنی بود که استثناا اونروز باز بود

میشد به سختی ورود بعضی از ملاقات کننده هارو دید

داشتم با حسرت بهشون نگاه میکردم

پاهامو توی دمپایی های پلاستیکیه جلو باز

بهم چسبونده بودم

و زانوهامو بغل کرده بودم

به دیوار چرک تکیه داده بودم

و دیگه برام مهم نبود موهام یا پشت کمرم گچی بشه

اونجا خیلی چیزها دیگه مهم نبود..

دختر اومد جلوم نشست و با خجالت گفت : شوهرم برام

یه چیزی آورده میخام نشونت بدم

آروم از زیر پیراهنش یه کیسه پلاستیکی درآورد و

یه سوتین کرم رنگ کتانی ازش کشید بیرون

یاد لباس خوابهای رنگ و وارنگم افتادم

یاد لباس زیرهای گرون قیمت و شیکم افتادم

و با دیدن اون سوتین ارزون و بد شکل دلم گرفت

گفتم : قشنگه !

شاید شوهرت خاسته ازین طریق بهت بفهمونه که چقدر

دلش برای با تو بودن تنگ شده..

به صورت بد بختی کشیده و دستهای کار کرده اش

نگاه کردم

ناخونهاش..

یه در میون شکسته بود و ...

آخه اونجا ناخنگیر هم ممنوع بود..

داشتم به یه چیزی فکر میکردم

که انگار فکرمو خوند

بهم گفت : دیگه پدیکورهای ناخنهای پات رفته

روزای اول که آوردنت اینجا همه راجع به ناخنهای

نقاشی شده دست و پات حرف میزدن

از موهای بلند و قشنگت

اما حالا دیگه موهاتم بهم گره خورده..

آخه اونجا شونه هم ممنوع بود..

یه آه کشیدمو بدون اینکه بخام به یه بدبخت که اون بیرون هم

فرق چندانی با اینجا نداشته فخر بفروشم

برای اینکه حال اون لحظه مو بزبون بیارمو خودمو سبک کنم

گفتم : آخه اون بیرون تو یه برج 5 ستاره

زندگی میکردم

که پایینش سالن زیبایی داشت

فقط کافی بود سوار آسانسور بشم و برم پایین

موهامم آرایشگر مخصوصم میومد خونه و برام درست میکرد

روزیکه آوردنم اینجا شب قبلش مهمونی بزرگی دعوت بودم..

کمی باهاش حرفهای زنانه زدمو

با شوخیهام در مورد رابطه ش با شوهرش و خلوتشون

سعی کردم بخندونمش

اون زن که چه در آزادی

چه  در زندان

انگار همیشه قرار بود زجر بکشه

 هم کمی خندید..

یکمرتبه اسمم رو خوندن

اول فکر کردم اشتباه شده

اما فهمیدم واقعا انگار کسی به دیدنم اومده

یعنی کی؟

"ه" بود.

تنها کسیکه جای منو میدونست

و اون بیرون دنبال کارهام بود

از دیدنش بینهایت خوشحال شدم

از پشت میله های فلزی براش لبخند زدم

زندان بان در رو بروم باز کرد

 و رفتم توی حیاط پیشش

گفتم : وای داشتم دق میکردم از بی ملاقاتی

چه خوب کاری کردی اومدی دیدنم

کنارش نشستم و گفتم برام حرف بزن

زندان باعث شد اونو بهتر بشناسم

تنها کسیکه با تمام وجودش اون بیرون شبانه روز

بدون هیچ چشمداشتی

برای آزادیم داشت تلاش میکرد

اون همجنسم نبود

معشوقم نبود

رفیقم بود

و امروز با جرات میگم : بهترین رفیقم توی این دنیا تا ابد

خندید وگفت : میدونستم خوشحال میشی اگه بیام

آخه من خودمم یه زمانی گرفتار بودم

پس دردتو از همه بیشتر میفهمم

یکربع بیشتر اجازه نداشتیم پیش هم باشیم

دم رفتن تو چشماش خیره شدم و گفتم : بودن من اینجا

یه راز بزرگ تو زندگیمه

که هیچکس نباید تا اخر عمرم ازش با خبر بشه

حتی خانوادم

اما تو این رازو میدونی

پس تو از خونوادم هم به من نزدیکتری

دستهاشو فشار دادمو گفتم : بخاطر همه چیز

ازت ممنونم رفیق..

طاقباز روی تخت کثیفی که معلوم نبود

آخرین بار کی شسته شده و چند نفر قبل از من

توش خوابیدن دراز کشیدم

حالم بهتر بود..

دوباره خدا با یه لبخند اومد سراغم

منم بهش لبخند زدمو گفتم : مرسی

ازینکه برام ملاقاتی فرستادی..

.

.

نادیا سایا






 


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
 

خدایا

مرا گرفتار عشقی کرده ای

که توان پرداختن بهایش را ندارم

یا ازین عشق خلاصم کن

یا توان آنچه را باید بپردازم به من بده


 
 
حرفهایی که هرگز نمیتوانم به تو بگویم
نویسنده : - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دکتر گفت : شیزوفرنی واقعیت تلخ زندگی ست

ولی من باور نمیکنم..

من نمیخواهم باور کنم..

من نمیتوانم باور کنم..

من فکر میکنم تو  فقط دچار توهم های گاه به گاه میشوی

این بهتر است

اگر غیر ازین فکر کنم

نابود میشوم

هر وقت بستری میشوی

تار مویی در شقیقه ام سپید میشود

حالا

وقت پیر شدن من نیست

به خاطر من

که میدانم عزیزترین موجود این دنیایت هستم

از آن دنیای تاریک

بیرون بیا

.

.

.


 
 
 
نویسنده : - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

به عشق میتوان رسید

پس از تحمل جراحتی عمیق

به شرط آنکه

دم نیاوری به زیر تیغ

به عشق میتوان رسید

بی بهانه

بی دریغ

.

.

نادیا سایا


 
 
زندان 1
نویسنده : - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

زنی در زندان بچه اش را کشت

وقتی بعد از خواندن اسمش در سرشماری

با گامهای لرزان

به داخل بند قدم برمیداشت

از خونهایی که از پاچه شلوارش میریخت

فهمیدیم اوست

مادر جنینی که در توالت افتاده بود

و آنهمه خون که به درودیوار مالیده بود

و من در دوزخ بودم

جایی بین مرگ و زندگی

نه میتوانستم بمیرم

نه داشتم زندگی میکردم

.

.

نادیا سایا




 
 
نیلوفر...حالش خوب نیست
نویسنده : - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
 

نیلوفر عاشق است

یک عاشق ابدی

که تا ابد

به عشقش نمی رسد

در سرش پر از عشق است

و در هوایش.


 

نیلوفر تنهاست

با خودش

با شعرش

و دنیایش

که فقط به اندازه دلش جا دارد

گاهی خیلی بزرگ

گاهی خیلی کوچک

و

گاهی

خیلی تنگ.

 

 

نیلوفر درد دارد

و دیواری ندارد

که از درد به آن بپیچد

دردی کهنه

که دوست ندارد

درمان شود.

 

 

نیلوفر زیباست

اما دور از دست

برای همین

عذابش میدهند

او برای دل خودش زیباست

و برای آیینه اش

نه برای کسانیکه

برای زیبایی اش عذابش میدهند

و

او تحمل میکند.

 

 

نیلوفر دلش تنگ است

اما نمیتواند برود

و آنها را که

همیشه دلتنگشان است ببیند

برای دیدنشان

فقط یک راه هست

و آن مردن است.

 

 

نیلوفر یک آرزو دارد

اما هر چه  دستهایش را دراز میکند

به آن نمیرسد

شاید آرزویش بیفتد

شاید همان بالا بماند

و

او صبر میکند.

 

 

نیلوفر حرف نمی زند

حرف هایش را از یاد برده است

اینگونه است که

هیچکس از او

هیچ چیز

نمیداند

و او ساکت است

چون حرف هایش یادش نیست

هیچ چیز یادش نیست.

 

 

نیلوفر غمگین است

آنقدر غمگین

که هر چه صدایش می زنند

جواب نمی دهد

مگر کسی به او جواب داده است؟

او نمی شنود

هیچ چیز را

جز صدای پاهایی که

برای بردنش خواهند آمد.

 


نیلوفر سردش است

هر شب

هرروز

انگار کسی گرمش نمیکند

نه دستهایش را

 و نه قلبش را

انگار این سرما همیشگی ست.

 

 

نیلوفر گم شده است

کسی دلواپسش نیست

تا پیدایش کند.

 

 

نیلوفر خسته است

و نمیداند کِی

آرام میگیرد.

 

 

نیلوفر منتظر است

منتظر زمانیکه

چشمهایش بسته شوند

همان چشمها که

همیشه به جایی خیره اند

و اگر بسته شوند

انتظارش هم

تمام می شود.

 

 

نیلوفر دلش خوش نیست

به هیچ کس

به هیچ چیز

به هیچ جا

همه چیز زود میگذرد

و این

کافیست.

 

 

نیلوفر بیکس است

لای اینهمه

برگهای سبز

که دوره اش کرده اند

و فقط

 نگاهش میکنند.

 

 

نیلوفر اسیر است

در مردابی که

همه درآن فرو رفته اند

جز او.

گاهی به خورشید مینگرد

گاهی به مرداب

که ریشه اش درین است

و

گلبرگهایش رو به آن

.

.

.

نیلوفر حالش خوب نیست..

 



 



 
 
← صفحه بعد